Share

cover art for هوشنگ ابتهاج | خبر کوتاه بود؛ اعدامشان کردند

شعر با صدای شاعر

هوشنگ ابتهاج | خبر کوتاه بود؛ اعدامشان کردند

▨ نام شعر: برای روزنبرگ‌ها (خبر کوتاه بود؛ اعدامشان کردند)

▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج

▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شجریان

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــ

خبر کوتاه بود؛

-«اعدامشان کردند.»

خروش دخترک برخاست

لبش لرزید

دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد

گریه را سر داد

و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم


-چرا اعدامشان کردند؟

می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود

{چرا اعدامشان کردند؟}


-عزیزم، دخترم

آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی‌ست {است}

دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کند آنجا

طلا: این کیمیای خونِ انسان‌ها

خدایی می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دور

هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن‌آلوده‌ست

در آنجا حق و انسان حرف‌هایی {حرف‌های} پوچ و بیهوده‌ست

در آنجا دشمنی {رهزنی}، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزادست

و دست‌ و پای آزادی‌ست در زنجیر


عزیزم، دخترم

آنان

برای دشمنی با من

برای دشمنی با تو

برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند

و هنگامی که یاران

با سرود زندگی بر لب

به سوی مرگ می‌رفتند

امیدی آشنا می‌زد چو گُل در چشمشان لبخند

به شوق زندگی آواز می‌خواندند

و تا پایان به‌ راه روشن خود باوفا ماندند


عزیزم

پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز

تو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریم

من و تو با هزارانِ دگر

این راه را دنبال می‌گیریم

از آنِ ماست پیروزی

از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی


عزیزم

کار دنیا رو به آبادی‌ست

و هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد امروز

نوید روز آزادی‌ست

هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)

از دفتر شعر «یادگار خون سرو»

More episodes

View all episodes

  • حافظ | زلف‌آشفته | دکلمه فرامرز اصلانی

    02:33|
    ▨ نام شعر: زلف آشفته▨ شاعر: حضرت حافظ▨ با صدای: فرامرز اصلانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــزلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مستپیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دستنرگسش عَربده‌جوی و لبش افسوس‌کناننیم‌شب، دوش به بالین من آمد، بنشستسر فرا گوش من آورد به آوازِ حزینگفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بُوَد گر نشود باده پرستبرو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الستآن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ پست {مست})خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیرِ نگارای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست▨
  • رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی

    16:31|
    ▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــتقدیم نامه‌ی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق(آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)ــــــــــــــــــــــــاگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشدکه خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانمکه پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینمهمیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اندهمیشه خواب می مانمچرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینمکه زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشمو یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویمهنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتمقدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و بازاگر دقیق بگویم اگر دقیق اگرجهان به چشم من از آنور قیام و قیامتبه شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینهوگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایمجهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگرچرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شبو شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنمزمین به دور تو می چرخد در روزو شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفرهکه من برهنگی ات را شبانه از بَر کردمتمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذو غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبهاو انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارنداجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدنو شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفتو بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگرهنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانمکه پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینمو خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگرکشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمتچنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شودوَسرازیرجهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخانو من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم“خودِ” مرا حرامیان خوردندو از هضم رابع تاریخی پَستعبور دادندو در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُمبرای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده امو حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالاهمیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنمو شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدنلباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کردهو چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردیقدم به صحن خیابان گذاشته ای▨نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا▨* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب
  • سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

    06:36|
    ▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندان‌هااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟با کشورم چه رفته استکه گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفته‌‌تر از گردبادهادر خارزارِ بادیه می‌چرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجره‌هافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات می‌‌پیچدو خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آب‌‌های عمان می‌کوبداین نعرۀ من است که می‌‌روبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونین‌ترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذردو خالی و برهنه و خون‌آلودسهم و سترگ و سنگیندر خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدامدر جامه‌‌های رسمیآنکآنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یال‌افشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»‌‌های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود می‌‌آیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان می‌خایندو پنجه‌های وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله می‌‌آلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچه‌‌های دهکدهاز کوچه‌های شهراز کوچه‌‌های آتشاز کوچه‌های خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پاره‌پوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمی‌‌آیند.چشمِ صبورِ مرداندیری‌‌ستدر پرده‌های اشک نشسته استدیری‌ست قلب عشقدر گوشه‌های بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پاره‌‌های زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگل‌مشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.
  • فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

    28:32|
    ▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــو این منمزنی تنهادرآستانه‌ی فصلی سرددر ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمینو یاس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دست‌های سیمانی.زمان گذشتزمان گذشت و ساعت چهار بار نواختچهار بار نواختامروز روز اول دیماه استمن راز فصل‌ها را می‌دانمو حرف لحظه‌ها را می‌فهممنجات‌دهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتی‌ست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد می‌آیددر کوچه باد می‌آیدو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشمبه غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خونو این زمان خسته‌ی مسلولو مردی از کنار درختان خیس می‌گذردمردی که رشته‌های آبی رگ‌هایشمانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشبالا خزیده‌اندو در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین راتکرار می‌کنند- سلام- سلامو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.در آستانه‌ی فصلی سرددر محفل عزای آینه‌هاو اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگو این غروب بارور شده از دانش سکوتچگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسانصبور،سنگین،سرگردان،فرمان ایست داد.چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقتزنده نبوده‌استدر کوچه باد میآیدکلاغهای منفرد انزوادر باغ‌های پیر کسالت میچرخندو نردبامچه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب رابا خود به قصر قصه‌ها بردندو اکنوندیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاستو گیسوان کودکیش رادر آب‌های جاری خواهد ریختو سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌استدر زیر پا لگد خواهد کرد؟ای یار، ای یگانه‌ترین یارچه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرندهنمایان شدانگار از خطوط سبز تخیل بودندآن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدندانگارآن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوختچیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبوددر کوچه باد می‌آیداین ابتدای ویرانیستآن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمدستاره‌های عزیزستاره‌های مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرددیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.من سردم استمن سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شدای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»نگاه کن که در اینجازمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوندچرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارممن سردم است و می‌دانمکه از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشیجز چند قطره خونچیزی به جا نخواهد ماند.خطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو از میان شکل‌های هندسی محدودبه پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم بردمن عریانم، عریانم، عریانممثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانمو زخم‌های من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشق.من این جزیره‌ی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر داده‌امو تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمدسلام ای شب معصوم!سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان رابه حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنیو در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدهاارواح مهربان تبرها را می‌بویندمن از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیمو این جهان به لانه‌ی ماران مانند استو این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیستکه همچنان که تو را می‌بوسنددر ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.سلام ای شب معصوم!میان پنجره و دیدنهمیشه فاصله‌ایست.چرا نگاه نکردم؟مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کردچرا نگاه نکردم؟انگار مادرم گریسته بود آنشبآنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفتآنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدمآنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بودو من در آینه می‌دیدمش،که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بودو ناگهان صدایم کردو من عروس خوشه‌های اقاقی شدمانگار مادرم گریسته بود آنشب.چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشیدچرا نگاه نکردم؟تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستندکه دست‌های تو ویران خواهد شدو من نگاه نکردمتا آن زمان که پنجره‌ی ساعتگشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواختچهار بار نواختو من به آن زن کوچک برخوردمکه چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودندو آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت...
  • بهرام بیضایی | سرو آزاده

    02:56|
    ▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.
  • هوشنگ ابتهاج | صبح آزادی

    03:37|
    ▨ نام شعر: صبحِ آزادی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی متن: قطعه‌ی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــمن آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادمبیا ای چشمِ روشن‌بین که خورشیدی عجب زادمز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه می‌تابدکه در پیراهنِ خود آذرخش‌آسا درافتادمچو از هر ذره‌ی من آفتابی نو به چرخ آمدچه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم؟تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، امادری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید بگشادمالا ای صبحِ آزادی! به یاد آور در آن شادیکزین شب‌های ناباور مَنَت آواز می‌دادمدر آن دوری و بد حالی نبودم از رُخَت خالیبه دل می دیدمت، وز جان سلامت می‌فرستادمسزد کز خونِ من نقشی بر آرد لعلِ پیروزتکه من بر دُرجِ دل، مُهری به جز مِهرِ تو ننهادمبه جز دامِ سَرِ زلفت که آرامِ دلِ سایه‌ستبه بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم▨هوشنگ ابتهاج، متخلص به الف. سایه
  • سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

    03:48|
    ▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گل‌آکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی
  • مهدی اخوان ثالث | کتیبه

    10:06|
    ▨ نام شعر: کتیبه (تخته سنگ)▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: رامین جوادی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــفتاده تخته‌سنگ آنسوی‌تر، انگار کوهی بودو ما این‌سو نشسته، خسته‌انبوهیزن و مرد و جوان و پیرهمه با یکدیگر پیوسته، لیک از پایوَ بازنجیراگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهیبه سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بودتا زنجیرندایی بود در رویای خوف و خستگی‌هامانو یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیمچنین می‌گفت:فتاده تخته‌سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیریبر او رازی نوشته است، هرکس طاق هرکس جفتچنین می‌گفت چندین بارصدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفتو ما چیزی نمی‌گفتیمو ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیمپس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهیگروهی شک و پرسش، ایستاده بودو دیگرسیل و خیلِ خستگی بود و فراموشیو حتی در نگه‌مان نیز خاموشیو تخته‌سنگ آن سو اوفتاده بودشبی که لعنت از مهتاب می‌باریدو پاهامان ورم می‌کرد و می‌خاریدیکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بودلعنت کرد گوشش را و نالان گفت:‌ باید رفتو ما با خستگی گفتیم لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیزباید رفتو رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته‌سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:کسی راز مرا داندکه از این‌رو به آن‌رویم بگرداندو ما با لذتی بیگانه این رازِ غبارآلود را مثل دعایی زیر لبتکرار می کردیمو شب شطّ جلیلی بود پر مهتابهلا، یک... دو... سه.... دیگر بارهلا، یک... دو... سه.... دیگر بارعرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیمهلا، یک، دو، سه، زین‌سان بارها بسیارچه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزیو ما با آشناتر لذتی،هم خسته هم خوشحالز شوق و شور مالامالیکی از ما که زنجیرش سبکتر بودبه جهدِ ما درودی گفت و بالا رفتخطِ پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواندو ما بی‌تابلبش را با زبان تَر کرد ما نیز آنچنان کردیمو ساکت ماندنگاهی کرد سوی ما و ساکت مانددوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مُردنگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیمبخوان!‌ او همچنان خاموشبرای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کردپس از لختیدر اثنایی که زنجیرش صدا می‌کردفرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتادنشاندیمشبه دست ما و دست خویش لعنت کردچه خواندی، هان ؟مکید آب دهانش را و گفت آرامنوشته بودهمان؛کسی راز مرا داندکه از این‌رو به آن‌ویم بگرداندنشستیمَوبه مهتاب و شب روشن نگه کردیمو شب شطّ علیلی بود▨مهدی اخوان ثالثخرداد ماه ۱۳۴۰از دفتر شعر: از این اوستاــــــــپی‌نوشت: این نسخه از خوانش شاعر پیاده شده و با نسخه‌ی چاپ شده در دفتر شعر، در چند واژه، تفاوت‌هایی دارد
  • نفس باد صبا | حافظ | صدای بهاءالدین خرمشاهی

    03:31|
    ▨ نام شعر: نفس باد صبا▨ شاعر: حضرت حافظ▨ با صدای: بهاءالدین خرمشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــنفسِ بادِ صبا مشک‌فشان خواهد شدعالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شدارغوان جامِ عقیقی به یمن (سمن) خواهد دادچشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شداین تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبلتا سراپردهٔ گل نعره‌زنان خواهد شدگر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیرمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شدای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنیمایهٔ نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشیداز نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شدگل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبتکه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شدمطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرودچند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجودقدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد▨حافظ