Share

شعر با صدای شاعر
رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی
▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
تقدیم نامهی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق
(آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)
ــــــــــــــــــــــــ
اگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشد
که خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانم
که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
همیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اند
همیشه خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینم
که زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشم
و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویم
هنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتم
قدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و باز
اگر دقیق بگویم اگر دقیق اگر
جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت
به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه
وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم
جهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شب
و شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
زمین به دور تو می چرخد در روز
و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفره
که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم
تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذ
و غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبها
و انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارند
اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن
و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!
نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفت
و بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگر
هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
و خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگر
کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت
چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شود
وَ
سرا
زیر
جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان
و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم
“خودِ” مرا حرامیان خوردند
و از هضم رابع تاریخی پَست
عبور دادند
و در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالا
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
و شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن
لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده
و چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!
و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی
قدم به صحن خیابان گذاشته ای
▨
نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا
▨
* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.
** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ
*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب
More episodes
View all episodes

نصرت رحمانی | لیلی (من آبروی عشقم)
07:16|▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــلیلی!چشمت خراج سلطنت شب رااز شاعران شرق طلب میکندمن آبروی حرمت عشقمهشدارتا به خاک نریزیمن آبروی عشقملیلی!پر کن پیاله راآرامتر بخوانآواز فاصلههای نگاه رادر کوچههای فرصت و میعاد!بگشای بند موی، بیفشانشب را میان شببا من بدار حوصله، امانه با عتاب!گفتی:گل در میان دستت میپژمردگفتم که:خوابدر چشمهای مان به شهادت رسیده استگفتی که:خوب ترینیآری، خوبمشعرترمتاج سه ترک عرفانمدرویشمخاکمآیینهدار رابطهام بنشینبنشین کنار حادثه بنشینیاد مرا به حافظه بسپاراما…، نام مرابر لب مبند که مسموم میشویمن داغ دیدهاملیلی!از جای پای توبر آستانهی درگاهبوی فرار میآیدآتش مزن به سینهی بستربا عطر پیکر برهنهی سبزتبنشینبانوی بانوان شب و شعرخانملیلیکلید صبحدر پلکهای توستدست مرا بگیراز چارراه خواب گذر کنبگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!دست مرا بگیرتا بسرایمدر دستهای من بال کبوتریستلیلیمن آبروی عاشقان جهانمهشدار تا به خاک نریزیمن پاسدار حرمت دردمچشمت خراج میطلبدآنک خراجلیلیوقتی که پاک میکنی خط چشمت رادیوارهای این شب سنگین رادر هم شکسته وای … که بیداد میکنیوقتی که پاک میکنی خط چشمت رادر باغهای سبز تنت شب راآزاد میکنیلیلی!بی مرز باشدیوار را ویران کنخط را به حال خویش رها کنبی خط و خال باشبا من بیا همیشه ترین باشبارید شببارش سیل اشکها شکستخط سیاه دایرهی شب راخط پاک شدگل در میان دستم پر پر زد و فسرددر هم دوید خطویران شد!لیلی!بی مرز عشقبازی کنبی خط و خال باشبا من بیا که خوب ترینمبا من که آبروی عشقمبا من کهشعرمشعرمشعرموای…. در من وضو بگیرسجادهام، بایست کنارمرو کن به من که قبلهی عشاقمآنگه نماز رابا بوسهای بلندقامت ببندلیلی!با من بودن خوب استمن میسرایمت▨نصرت رحمانی
فریدون توللی | کارون | صدای ایرج گرگین
04:29|▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبكبالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازیكنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم میراند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرمنرمک تاب میخوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب میخورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش میگشتجوان میخواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازشبخش میگشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمکپاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش میراندچراغی كورسو میزد به نیزارصدایی سوزناک از دور میخواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه
احمد شاملو | باغ اینه
03:47|▨ نام شعر: باغ آینه▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــچراغی به دستم چراغی در برابرم.من به جنگِ سیاهی میروم.گهوارههای خستگیاز کشاکشِ رفتوآمدهابازایستادهاند،و خورشیدی از اعماقکهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.□فریادهای عاصیِ آذرخش ــهنگامی که تگرگدر بطنِ بیقرارِ ابرنطفه میبندد.و دردِ خاموشوارِ تاک ــهنگامی که غورهی خُرددر انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه میزند.فریادِ من همه گریزِ از درد بودچرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام□تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهایتو از آینهها و ابریشمها آمدهای.□در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.جریانی جدیدر فاصلهی دو مرگدر تهیِ میانِ دو تنهایی ــ[نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!]□شادیِ تو بیرحم است و بزرگوارنفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیستمنبرمیخیزم!چراغی در دست، چراغی در دلم.زنگارِ روحم را صیقل میزنم.آینهیی برابرِ آینهات میگذارمتا با توابدیتی بسازم.▨ احمد شاملو - ۱۳۳۶از دفتر شعر باغ آینه
شمس لنگردوی | حکایت دریاست زندگی
01:51|▨ نام شعر: حکایت دریاست زندگی▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــآرام باش عزیز منآرام باش.حکایت دریاست زندگی،گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی،گاهی هم فرو میرویم،چشمهایمان را میبندیم،همه جا تاریکی است.آرام باش عزیز منآرام باشدوباره سر از آب بیرون میآوریمو تلالو آفتاب را میبینیمزیر بوتهای از برفکه این دفعهدرست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.▨شمس لنگرودیاز دفتر شعر حکایت دریاست زندگی
الیاس علوی | خدا کند انگورها برسند
03:27|▨ نام شعر: خدا کند انگورها برسند▨ شاعر: الیاس علوی▨ با صدای: ئاگر گداری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــخدا كند انگورها برسند!جهان مست شودتلوتلو بخورند خیابانهابه شانهی هم بزنندرییسجمهورها و گداهامرزها مست شوندو محمّدعلی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیندو آمنه بعد از ۱۷ سال، {چینهای پیشانی} كودكش را لمس كند.خدا كند انگورها برسند!آمودریا زیباترین پسرانش را بالا بیاوردهندوكش دخترانش را آزاد كند.برای لحظهایتفنگها یادشان برود دریدن راكاردها یادشان برود بریدن راقلمها «آتش» را«آتشبس» بنویسند.خدا كند كوهها به هم برسنددریا چنگ بزند به آسمان،ماهش را بدزددبه میخانه شوند پلنگها با آهوها.خدا كند مستی به اشیاء سرایت كندپنجرههادیوارها را بشكنندوتوهمچنانكه یارت را تنگ میبوسیمرا نیز به یاد بیاوری.محبوب من!محبوب دور افتادهی من!با من بزن پیالهای دیگربه سلامتی باغهای سرشارِ {معلق} انگور▨الیاس علویـــــــــــــــپینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
احمد شاملو | تو کجایی
01:57|▨ نام شعر: تو کجایی؟ (ترانهای کوچک)▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــ تو کجایی؟در گسترهی بیمرزِ این جهانتو کجایی؟ــ در دورترین جای جهان ایستادهام من:کنارِ تو.□ــ تو کجایی؟در گسترهی ناپاکِ این جهانتو کجایی؟ــ در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام من:بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُرایدبرای تو.▨ احمد شاملودی ۱۳۵۷ - لندنــــــــــــاز دفتر ترانههای کوچک غربتشامل شعرهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹
ایرج میرزا | شب جمعه خدمت حاج امین
10:34|▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــرفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بوداگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بودچه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیمچه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بودعجب شبی به احبّا گذشت و پندارمکه چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بودجهان به دیدۀ من ناپسند میآمدولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بودلوازم طرب و موجبات آسایشز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بودتمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشمنه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بودنه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمالنه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بودنه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاهنه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بودانار و سیب و به و پرتقال و نارنگیکبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بودعرق به حدِّ کمال آبجو به حدِّ نِصابگل و بنفشه فزونتر ز حدِّ تخمین بودمُعاشران همه خوشروی و مهربان بودندیکی نبود که بدخوی و زشت آیین بودجلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطانادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بودبس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز؟بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بودنگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هندهزار چندان بود و هزار چندین بودبتول چارقدی بر سرش ز منسوجیکه نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بودبه گردِ عارضش از زیر چارقد بیروندو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بودسفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاهبنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بودنداده بود به خود هیچ گونه آرایشکه بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بوددلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشمچو صعوهای که گرفتارِ چنگِ شاهین بودقمر مگو که یکی از ودایعِ حق بودقمر مگو که یکی از بدایع چین بودبه پا زِ حُلّهٔ زَربَفت داشت پاچینیچه گویمت که چِهها در میانِ پاچین بود!از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالتشبیه مادموازلهای بِرْن و برلین بودمثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلندنموده جمع به سر گیسوان زرّین بودنه شانه بود که آن گیسوان به هم میریختکلیدِ محبسِ دلهایِ مستمندین بودمرا به مهر ببوسید و من خجل گشتمکه پیر بودم و رخسار من پُر از چین بوددلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسهمگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بودبتول شور به مجلس فکند با ویُلُنقمر مطابق او در غناء شیرین بودبه یک تغنّیِ او در نَشاط میآمداگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بودز یک ترنّم او شادمان شدی گر چندطلاقدیده زنِ ناگرفتهکابین بودروانِ جامعه از این دو زن صفا مییافتاگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بودکشید کار در آخر به تعزیتخوانیکه بادهنوشان سرمست و باده نوشین بودیکی سکینه یکی مادرِ وَهَب میشدهمان دو بازسنان بود و شِمرِ بیدین بودچو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب میکردحکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود...▨ایرج میرزاـــــــــپینوشتها:*ملیسپو: آرتور میلسپو مباشر آمریکایی بود که در واقع رئیس کل مالیه ایران بود و بر حسن جریان کارهای وزارت مالیه نظارت داشت.*آنقره: آنکارا، پایتخت ترکیه .چایکین: خاورشناس روس است که با ایرج میرزا هم رابطه دوستی و الفت داشته است.*نرمال: مخفف «اکول نرمال» است که در فرانسه به دانشسرای معلمین میگفتند و در آن زمان صحبت این بوده که ایران هم باید نرمال داشته باشد.*موتمن الملک: حسین پیرنیا ملقب به مؤتمنالملک دولتمرد اواخر دورهٔ قاجاریه، رئیس مجلس شورای ملی در دوره دوم و چهارم، نماینده شش دوره مجلس شورای ملی، و برادر حسن پیرنیا بود. *پارفم: تلفظ فرانسوی پرفیوم، عطر و ادکلن «*شکم پرست کند التفات بر مأکول» این بیت از سعدی است
نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی
17:46|▨ نام شعر: مادری و پسری▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدر دل کومهٔ خاموش فقیرخبری نیست، ولی هست خبردور از هرکسی آن جا، شب اومیکند قصه ز شبهای دگر.کوره میسوزد و هر شعله به رقصدمبهدم میبردش بند از بنداین سکونت که در آن جاست به پابا سکوت شب دارد پیوند.اندر آن خلوتجا، پنداریمیرسد هر دمی از راه کسیلیک نیست، امیدی ست کزآنمیرود، بازمیآید نفسی.مثل این است دراین کومهٔ خردبس کسان دست به گردن مرُدندوین زمان یک پسرک با مادرزآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.فقر از هر چه که در بارش بودداد آشفته در این گوشه تکانمادری و پسری را بنهادپی نان خوردنی، امّا کو نان؟!قصه می گوید مادر ز پدریعنی از شوی که نیستمیخورد از تن او فقر و رخانزرد از او میشود، این است خبردر دل کومهٔ ویران پی زیست.روزها رفته که او نامده استگرچه او رفت که باز آید زودکس نمیداند اکنون به کجاستروی این جادهٔ چون خاکستر.زیر این ابر کبودکس ندارد خبر از هیچکسیشب دراز است و بیابان تاریکپیش دیوار یکی قلعهخراب.ماه سرد و غمگین.خرد میگردد در نقشهٔ آبزیر چند اسپیدارشکلها میگذرندمثل این ست که چشمانی بازسویشان مینگرند.پسر آماده هراسیدن رابدن نرمش در ژنده خموشگوش بسته است به حرف مادرموی او ریخته ژولیده به گوش.هست بر جای هنوززیر چشمان درشت وی و بر روی نزاردانه اشکش کافتاده فروددانه لعلی یعنیکه میارزد به هزار و دو هزار.به هزار آن همه بیدرد کسانبه هزار آن همه آدم به دروغدر دل مردم از آن بیهنراننه امیدی نه نشاطی نه فروغ.میزند دور نگاه پسرکمیکند حرفش از حرف دگرنگذرانیده سه پاییز هنوزخواهش لقمهٔ نانی کردهدِلکشَ خون و همه خون به جگر.تا بیآرامد طفلکَ معصوممیفریبد پسرش را مادرمینماید پدرش را در راه«آی! آمد پدرش،نان او زیر بغلاز برای پسرش»همه سر چشم شدهست و همه تنز اسم نان از لب مادر پسرکپای تا سر شده مادر افسونبه پسر تا بنماید پدرک.زین سبب آنچه که میگوید و دادهست به او عقل معاشهمه حرفی ست دروغ !لیک در زندگی تیره شدهدر نمیگیرد از این حرف فروغ.حرفی این گونه برای فرزندهمچو زهر است به کام مادررنج میآورد این رنجش خشمچون پشیمان شدهای از گنهیاشک پر میکندش حلقهٔ چشم.با چه سیما معصومبا چه حالت غمناکپسرک باز بر او دارد گوشاو نمیداند مادر به نهانمیزداید اشکش راکه به دل دارد رنجی خاموشاو نمی داند از خواهش ناناشکشان نیست به چشمبچههای دگران.او نمیداند از این خانه به در خندانندپسران با پدران.پیش چشمتر او نقشهٔ نانی که از او میطلبندنقشهٔ زندگی این دنیاستچو به لب میمکد او آب دهاننان دلافسردهکنانش معناست.میکشد آه چو تیر از ره زخممیرود با نگه خود سوی نانآنچه میبیند گر هست ار نیستروی نان میباشد، روی نان.هر چه شکلی شده تا بنمایدپدری نان در دستبه خیالش به ره پلّهخرابپدرش آمده است، استادهست.لیک براین ره ویرانه به جاکیست کاو میرسد از ره، چه کسی ست؟زین بیابان که مزار من و توستسالها هست که بانگ جرسیست.از درون سوی سراسایهٔ مرگ فقط میگذردفقر میخواند آوای فنامیسراید غم، آهنگ شکست.از برون سوی، نه پُر ز آنها دورسایه گسترده بیدی به چمنمی دَوَد جوی خموشمه تهی میکند از خنده دهن.تا پر از خنده بنوشید شمادست در دست کسی کان دانیدخوش و خوشحال بنوشید شماغزلی را شنویدوصف خالی و لبیبی خیال ازهمه هست، از همه نیستبگذرانید شبیهمچنان مرده که نیستخبریش از زنده.ای سراب باطلای امّید نه کسی را محرمهمچو بر آب حبابکه نپاید یک دم...▨نیما یوشیجپنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳
جلال خالقی مطلق | رباعیات بخش دوم
04:45|▨ نام شعر: ترانههای خالقی (بخش دوم)▨ شاعر: جلال خالقی مطلق▨ با صدای: جلال خالقی مطلق▨ موسیقی: بداههنوازی هما یوسفزاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخخندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخدور از تو کنون نشستهام من آوخ!پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ▨چون آب ز مهتاب چو سیماب شدهستسبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شدهست برخیز! که گاهِ بادهی ناب شدهستمِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شدهست▨شب گشت که تازهسبزه سنجاب کنیمروپوشِ تن از پرند مهتاب کنیماز گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیمزاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم▨در نیمشبان که نیست بانگ و سخنینرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنیبرخیز و رویم تا به کنجِ چمنیدر چشمهی مهتاب بشوییم تنی▨شب شد که به جام بادهی ناب کنیمبا یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیماز پرتو ماه، جامهی خواب کنیم(به نظر میرسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)▨افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنششد پُرشِکن آب از تنِ بیشکناشدر خویش کشید چشمه در پیشِ منشمن شیفته در کرانه، با پیرهنشــــــــــــ دکتر جلال خالقی مطلقاز کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشهـــــــــــجهت حمایت از دکتر خالقیمطلق، پیشنهاد میکنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخهای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد میکنم حتما تهیه کنید.این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه میشود، متفاوت است. در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه میشود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشهای به کپیرایت اثر وارد نگردد.