شعر با صدای شاعر

  • مومن قناعت | آبشار

    04:18|
    ▨ نام شعر: آبشار▨ شاعر: مومن قناعت▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــای آبشار!آیينه‌ی بی‌غبارِ منیارِ زمان کودکی بی‌قرار مناز روزهای رفته تویی یادگار منآهنگ‌های رفته را تکرار می‌کنییاد به خواب رفته را بیدار می‌کنیراز مرا به لفظ خود اظهار می‌کنیداری به یاد لحظه‌ای آن خوب‌منظریکآمد به آب صبح‌دم، آن کرته پرپریپای برهنه روی گل، آن چوجه‌ی پریموی سیاه بر قد موزون، چو آبشارچشمی چو چشمه‌ی صفا، رویی چو نوبهارقدی به مثل شرشره، لرزان و بی‌غبارگل‌خنده می‌زد و گلِ در آب می‌فکندطفلی به آب، گوهر نایاب می‌فکندسوزی به جانِ بچه‌ی بیتاب می‌فکندمی رفت رنگ و رونق گلزار می‌شکستمی‌آمد و ز آمدش خمار می‌شکستلب‌تشنگیِ تشنه‌ی دیدار می‌شکستآن دخترک که بود مرا؟بلکه خواهرمیا در بهارِ نورسی، او بود دلبرمیا چون کبوتر سفید، او بود هم‌پرمهرکس که بود، او مرا از جان عزیز بودجانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بودروزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیمدریا صدا نموده و ما بی‌صدا شدیمدر تارهای شرشره هر دو نوا شدیمآن لحظه‌های بی‌بدل، گویی به خواب رفتعمر عزیز بچگی، مانند آب رفتچون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفتای آبشارباز بیا در کنار منبنواز آن ترانه را چون یادگار منباری نمای صورت آن نوبهار من▨پی نوشت:کَرته: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده که به معنی پیراهن استشرشره: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.
  • اردلان سرفراز | پرسش | با صدای شاعر

    04:36|
    ▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)▨ شاعر: اردلان سرفراز▨ با صدای: اردلان سرفراز▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــتو بزرگ‌ترین سوالیکه تا امروز بی‌جوابهنه تو بيداری، نه تو خوابنه تو قصه و کتابهبرای دونستن ِ توهمه‌ی دنيا رو گشتماز ميون ِ آتش و بادخشکی و دريا گذشتمآسمون شولای خواب وفرشِ من خاکِ زمین بودمرهم زخمای پاهامهفتا کفش آهنین بودتو رو پرسيدم و خواستماز همه عالم و آدمبی‌جواب اومدم اماحالا از خودت مي‌پرسم؛تو رو بايد از کدوم شباز کدوم ستاره پرسيداز کدوم فال و کدوم شعرپرسيد و دوباره پرسيدتو رو بايد از کدوم گلاز کدوم گلخونه بویيدتو رو بايد با کدوم اسباز کدوم قبيله دزديدغايب ِ هميشه حاضرتو رو بايد از کی پرسيدتو و باید از چی پرسیداز ته ِدره‌ی ظلمتيا نوک ِ قله‌ی خورشيداونور ِاين‌جا و اون‌جااونور ِامروز و فرداعمق ِ روح ِ آبی آبته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرامثل زندگی مث ِ عشقتو هميشه جاری هستیتو صراحت طلوع وذات ِ هر بيداری هستیمثل خورشيد مثل درياروشنی و با صراحتتو صميميت ِ آبیواسه شستن جراحتغايب ِ هميشه حاضرتو رو بايد از کی پرسيداز ته دره‌ی ظلمتيا نوکِ قله‌ی خورشيدتو رو از صدای قلبملحظه‌به‌لحظه شنيدمتو رو حس کردم تو نبضممن تو رو نفس کشيدممثل حس کردن گرمايا حضور ِ يه صدايیبه تو اما نرسيدمندونستم تو کجاییتو رو بايد از کی پرسيدتو رو بايد با چي سنجيدتو رو حس می‌کنم اماکاشکی چشمام تو رو می‌ديدغايب ِ هميشه حاضرکاشکی چشمام تو رو می‌ديد▨شاعر: اردلان سرفرازآهنگساز: فرید زلاندتنظیم کننده: آندرانیکخواننده: گوگوش
  • فخرالدین مزراعی | شرمنده ز عمر | صدای علی‌اکبر یاغی‌تبار

    04:46|
    ▨ نام شعر: شرمنده ز عمر▨ شاعر: فخرالدین مزارعی▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار____________نیست آسان به چنین ورطه دوام‌آوردنتوسنِ معرکه در زیر لگام آوردنبام را بردن در لعنت و دشنام به شامشام، پردغدغه در بیم به بام آوردنشیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدنتن به بی‌غیرتیِ خاصِ عوام آوردنعصب کوفته را داده به تاراجِ غضبآنچنان‌ترکُنِ شورنده به‌جام‌آوردندر گریز از خود و از خیل امیرانِ کلامرو به هم‌صحبتیِ شُربِ مدام آوردنزن‌به‌مزدی بشد افسانه و، اکنون هنر استمزه‌ی باده برِ فاسقِ مام آوردنصبح بیرون‌زدن از خانه چُنان ببر و به شامخون‌چکان لاشه‌ی زخمین به کنام آوردنخوک را گر به لطافت بتوان شب‌پره کردپختگی را نتوان در دلِ خام آوردنخلق را دیدن در قیدِ قعودی جاویدلیک در قافیه ترسان ز قیام آوردنتیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرودبه رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردننتوانستن بی‌وسوسه‌ی هول و هراسبه شب از این‌همه، یک روز تمام آوردنترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوبخوف با مایه‌ی تمکین به قوام آوردنروز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمرمهر و مه را به تماشا لب بام آوردننه کرامات، قرمساقی و بی‌غیرتی استاین‌همه دیدن و اینگونه دوام آوردنآبروریزی ارباب سخن دیدن و سختخاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن▨فخرالدین مزارعی
  • مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه می‌گوید؟

    09:12|
    ▨ نام شعر: ایران چه می‌گوید▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمی‌کشندم از دو جانب این به سویی آن به سوییمُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضی‌ها به شوییاین گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایاهر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و روییای خدا، ای آسمان، ای آسمان‌ها، ای خدایان!همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانیمن هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گوییداشتم مُلکی که می‌پیمود خورشیدش به روزییعنی از سویی‌ش پیدا می‌شد و پنهان به سوییاز حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینیآب و جاهِ سنجرم از بحرِ بی‌پایاب جوییدید این خورشید و می‌داند که روی این زمین‌هااز اسیران جهان بشنید روزی های و هوییدید این خورشید و می‌داند که شاهان جهان رابوسه بر درگاه من می‌بود سنگین آرزوییبی‌گمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردداشک‌ریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکوییسر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!آنک آن‌جا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!اینک این‌جا بود، کاین‌جا شانه زد شیرین به مویی!خود همین‌جا بود؛ کاین‌جا تاخت بهرامی به گوریپای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، این‌جا پادشاهیضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!خم شد این‌جا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!خرد شد آن‌جا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!بود در هرگوشه‌ای چون بیشه شیری، نامداری!بود در هر دامنی چون کوه‌ببری، تندخویی!تازه می‌شد جانشان چون گل ز باد نوبهارانباد اگر می‌بردشان از جنگ و از پیکار سویی!باج‌ها بگرفته‌ام هر سال، از هر پایتختیخسروی‌ها کرده‌ام هر روز، بر هر شهر و کویی!بوده‌ام یک روز اندر پهنه‌ی گیتی سواریملک‌ها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گوییزاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکمتکه‌ی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانممن زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!دل به امّیدِ وصال من کسی خرم نداردجز کسی کاو را سری بی‌مغز باشد؛ چون کدویی!تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوری‌هامی‌کشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی!▨"دکتر مهدی حمیدی شیرازی"به سال ۱۳۲۴برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آنــــــــ(1):سرو: به معنی شاخ و این بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.
  • کارو (کاراپت دردریان) | بر سنگ مزار

    05:02|
    ▨ نام شعر: بر سنگ مزار (الا ای رهگذر)▨ شاعر: کارو▨ با صدای: کارو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــاَلا ای رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورمچه می‌خواهی؟ چه می‌جويی در اين كاشانه‌ی عورم؟چه‌سان گويم؟ چه‌سان گريَم حديث قلب رنجورم؟از اين خوابيدنِ در زير سنگ و خاک و خون خوردننمی‌دانی، چه می‌دانی كه آخر چيست منظورم؟تن من لاشه‌ی فقر است و من زندانیِ زورمكجا می‌خواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورمچه شب‌ها تا سحر عريان، به سوزِ فقر لرزيدمچه ساعت‌ها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدماز اين دورانِ آفت‌زا، چه آفت‌ها كه من ديدمسكوت زجر بود و درد بود و ماتمِ زندانهر آن باری كه من از شاخسارِ زندگی چيدمفتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدمز بس كه با لب محنت،‌ زمينِ فقر بوسيدمكنون كز خاك غم پُر گشته اين صد پاره دامانمچه می‌پرسی كه چون مردم؟ چه‌سان پاشيده شد جانم؟چرا بيهوده اين افسانه‌های كهنه بر خوانم؟ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهریكه خونِ ديده، آبم كرد و خاکِ مرده‌ها، نانمهمان دهری كه با پستی به سندان كوفت دندانمبه جرم آن‌که انسان بودم و می‌گفتم انسانمستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بدمستیوجودم حرف بی‌جايی شد اندر مكتب هستیشكست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستیكنون ای رهگذر! در قلبِ اين سرمای سرگردانبرای خدمتی ناچیز کن آزاد اگر هستی؛به جای گريه، بر قبرم بكن با خونِ دل، دستیكه: تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستینه غم‌خواری، نه دلداری، نه كس بودم در اين دنيا{در عمق سينه زحمت، نفس بودم در اين دني}همه بازيچه پول و هوس بودم در اين دنيا{پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در اين دنيا}به شب های سكوت كاروان تيره‌بختی‌‌هاسراپا نغمه‌ی عصيان، جرس بودم در اين دنيابه فرمانِ حقيقت رفتم اندر قبر، با شادیكه تا بيرون كشم از قعرِ ظلمت، نعشِ آزادی!▨ کاراپت دردریان (متخلص به کارو)ــــــــــــــــپی‌نوشت اول: در نسخه‌ی چاپ شده، چند سطر اضافه‌تر از خوانش شاعر وجود دارد که در اینجا داخل آکولاد {} آمده است.
  • بکتاش آبتین | فرشته خانم

    06:36|
    ▨ نام شعر: فرشته خانم▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــجوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنمزنم!گاهی عروسکمگاهی چند روزپیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم!عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرمو می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم!می‌رقصمدر آینه می‌رقصم با خودمبا اولین عشقم که نیستو خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم!هزاردستانمبا یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌امبا یک دست جاروبرقی‌امو اگر برق نباشدتاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود!جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!]اما نگو که کثیفم که نیستمکه اگر پیراهن خونی به تن دارمکسی را جز خودم نکشته‌امو نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویمهمیشه در من آشغال‌هاییبا اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند!بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر منمنم!صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام!خیالت تخت از راه که برسم تختم!درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم!بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماندجای زخم بر پیراهنم!و دکمه‌هایم همه پاره استصبورم شبیه دختر اعرابزنده به گورم!و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند!صدای آه خودش را در من کش می‌دهدو چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانیکه کفش‌های پاشنه‌بلندمبر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟....]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....]گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است!وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستمبه تو تهمت می‌زنم پدرم هستم!و چند مشت توی دهانم...کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیاکه بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرمسنگ قبرم!همیشه در شیون زندگی دارمو هر روزانگشت‌های مردی فاتحفاتحه می‌خواند بر تنم!هر که اشاره می‌کند منم!هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم!مهتابم ستاره‌ام سحرمتا صبح نمی‌خوابم شبم!و هزار اسم دیگر باز منم!فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرمفرشته‌ام!نیستم؟!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»
  • اسماعیل خویی | رباعیات | بخش اول

    04:41|
    ▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است.ــــــــــــــــــــــــگفت آزادی، گفتمش میرِ من استگفتا شادی، گفتم اکسیرِ من استگفت آینده، گفتم آنک پسرمگفتا که امید، گفتم او پیرِ من است▨ جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ منمی‌آید و جان فزاید اندر تنِ منمی‌آید و من چنان به خود می‌آیمکه انگار به من باز می‌آید منِ من▨ نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ماکز لطفِ خود است رامِ ما آهوی مانومیدی ما لاف و گزاف است و دروغوقتی که امید خود می‌آید سوی ما ▨ یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی منآن میهن من، این منِ آوراه‌ی منبا این همه تا امید باشد، گو باشصد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من▨ خورشید اگرچه ناپدید آمده استیک گوشه از آفاق سپید آمده استگوید دل من که: ناامید آمده‌آمگویم: دلِ من مگو! امید آمده است!▨ نیمی بیم است زندگی، نیم امیدزاید ز امید بیم و، از بیم امیدور زان که خلاف آمدِ این می‌جوییبنگر که من آمدم پس از میم امید▨اسماعیل خویی
  • ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب

    02:49|
    ▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب▨ شاعر: ابولقاسم حالت▨ با صدای: ابولقاسم حالت▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــهر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر منآرد آن منظره یکباره تو را در نظر منبا تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شببی‌تو شطّ دگری می‌رود از چشمِ ترِ منسحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پسروزها رفت که بی‌رویِ تو شب شد سحرِ منشاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَرمگر آن‌دم که تو آیی به برِ منقمر و شمس به شکل تو در آیند به چشممزآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر منخبرم هست که از خانه‌ی من با خبری توخبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر منرحم اگر بر منِ بی‌دل نکنی، رحم به خود کنزان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من در تو روزی اثری می‌کند این شعر، ولیکندیگر آن روز نمانده‌ست ز من جز اثر مندولت وصل نیاورده هنوزت به بر منلیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من                ▨ابوالقاسم عبداللَّه فردمتخلص به حالتتیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان
  • شفیعی کدکنی |خونریزی خزان

    02:49|
    ▨ نام شعر: خونریزیِ خزان▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی▨ با صدای: شهروز▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــچگونه دوست ندارم من این دیاران راکه هر شقایقش آیینه‌ای است یاران راتمامِ هستیِ من در شطِ سَحَر جاری‌ستچو یاد آورم آن روشنی‌تباران راسپیده آینه‌گردانِ روحشان بادا!که روشنایِ دگر داد روزگاران رابهارِ زخمیِ این باغ، دلکش است هنوزاگرچه نغمه به لب خشک شد هزاران راقبایِ میرغضب سبز و خنجرش سُرخ استمخور فریبِ دروغ این سیاهکاران رابهوش باش که خونریزیِ خزان کوشدکه روحِ باغ فرامُش کند بهاران را▨ محمدرضا شفیعی کدکنی
loading...