Share

cover art for مهدی اخوان ثالث | کتیبه

شعر با صدای شاعر

مهدی اخوان ثالث | کتیبه

▨ نام شعر: کتیبه (تخته سنگ)

▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

▨ موسیقی: رامین جوادی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

فتاده تخته‌سنگ آنسوی‌تر، انگار کوهی بود

و ما این‌سو نشسته، خسته‌انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای

وَ با

زنجیر

اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر


ندایی بود در رویای خوف و خستگی‌هامان

و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می‌گفت:

فتاده تخته‌سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هرکس جفت


چنین می‌گفت چندین بار

صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت

و ما چیزی نمی‌گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش، ایستاده بود

و دیگر

سیل و خیلِ خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه‌مان نیز خاموشی

و تخته‌سنگ آن سو اوفتاده بود


شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید

و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:‌ باید رفت

و ما با خستگی گفتیم

 لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

باید رفت

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته‌سنگ آنجا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:

کسی راز مرا داند

که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند


و ما با لذتی بیگانه این رازِ غبارآلود را مثل دعایی زیر لب

تکرار می کردیم

و شب شطّ جلیلی بود پر مهتاب

هلا، یک... دو... سه.... دیگر بار

هلا، یک... دو... سه.... دیگر بار

عرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم

هلا، یک، دو، سه، زین‌سان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی،

هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود

به جهدِ ما درودی گفت و بالا رفت

خطِ پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

و ما بی‌تاب

لبش را با زبان تَر کرد ما نیز آنچنان کردیم

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مُرد

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم

بخوان!‌ او همچنان خاموش

برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد

فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد

چه خواندی، هان ؟

مکید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان؛

کسی راز مرا داند

که از این‌رو به آن‌ویم بگرداند


نشستیم

َو

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شطّ علیلی بود

مهدی اخوان ثالث

خرداد ماه ۱۳۴۰

از دفتر شعر: از این اوستا

ــــــــ

پی‌نوشت: این نسخه از خوانش شاعر پیاده شده و با نسخه‌ی چاپ شده در دفتر شعر، در چند واژه، تفاوت‌هایی دارد

More episodes

View all episodes

  • الیاس علوی | خدا کند انگورها برسند

    03:27|
    ▨ نام شعر: خدا کند انگورها برسند▨ شاعر: الیاس علوی▨ با صدای: ئاگر گداری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــخدا كند انگورها برسند!جهان مست شودتلوتلو بخورند خیابان‌هابه شانه‌ی هم بزنندرییس‌جمهورها و گداهامرزها مست شوندو محمّدعلی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیندو آمنه بعد از ۱۷ سال، {چین‌های پیشانی} كودكش را لمس كند.خدا كند انگورها برسند!آمودریا زیباترین پسرانش را بالا بیاوردهندوكش دخترانش را آزاد كند.برای لحظه‌ایتفنگ‌ها یادشان برود دریدن راكاردها یادشان برود بریدن راقلم‌ها «آتش» را«آتش‌بس» بنویسند.خدا كند كوه‌ها به هم برسنددریا چنگ بزند به آسمان،ماهش را بدزددبه میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.خدا كند مستی به اشیاء سرایت كندپنجره‌‌هادیوارها را بشكنندوتوهمچنانكه یارت را تنگ می‌بوسیمرا نیز به یاد بیاوری.محبوب من!محبوب دور افتاده‌ی من!با من بزن پیاله‌ای دیگربه سلامتی باغ‌های سرشارِ {معلق} انگور▨الیاس علویـــــــــــــــپی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • احمد شاملو | تو کجایی

    01:57|
    ▨ نام شعر: تو کجایی؟ (ترانه‌ای کوچک)▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــ تو کجایی؟در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهانتو کجایی؟ــ در دورترین جای جهان ایستاده‌ام من:کنارِ تو.□ــ تو کجایی؟در گستره‌ی ناپاکِ این جهانتو کجایی؟ــ در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام من:بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُرایدبرای تو.▨ احمد شاملودی ۱۳۵۷ - لندنــــــــــــاز دفتر ترانه‌های کوچک غربتشامل شعرهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹
  • ایرج میرزا | شب جمعه خدمت حاج امین

    10:34|
    ▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــرفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بوداگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بودچه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیمچه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بودعجب شبی به احبّا گذشت و پندارمکه چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بودجهان به دیدۀ من ناپسند می‌آمدولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بودلوازم طرب و موجبات آسایشز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بودتمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشمنه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بودنه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمالنه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بودنه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاهنه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بودانار و سیب و به و پرتقال و نارنگیکبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بودعرق به حدِّ کمال آب‌جو به حدِّ نِصابگل و بنفشه فزون‌تر ز حدِّ تخمین بودمُعاشران همه خوش‌روی و مهربان بودندیکی نبود که بدخوی و زشت آیین بودجلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطانادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بودبس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز؟بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بودنگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هندهزار چندان بود و هزار چندین بودبتول چارقدی بر سرش ز منسوجیکه نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بودبه گردِ عارضش از زیر چارقد بیروندو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بودسفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاهبنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بودنداده بود به خود هیچ گونه آرایشکه بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بوددلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشمچو صعوه‌ای که گرفتارِ چنگِ شاهین بودقمر مگو که یکی از ودایعِ حق بودقمر مگو که یکی از بدایع چین بودبه پا زِ حُلّهٔ زَربَفت داشت پاچینیچه گویمت که چِه‌ها در میانِ پاچین بود!از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالتشبیه مادموازل‌های بِرْن و برلین بودمثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلندنموده جمع به سر گیسوان زرّین بودنه شانه بود که آن گیسوان به هم می‌ریختکلیدِ محبسِ دل‌هایِ مستمندین بودمرا به مهر ببوسید و من خجل گشتمکه پیر بودم و رخسار من پُر از چین بوددلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسهمگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بودبتول شور به مجلس فکند با ویُلُنقمر مطابق او در غناء شیرین بودبه یک تغنّیِ او در نَشاط می‌آمداگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بودز یک ترنّم او شادمان شدی گر چندطلاق‌دیده زنِ ناگرفته‌کابین بودروانِ جامعه از این دو زن صفا می‌یافتاگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بودکشید کار در آخر به تعزیت‌خوانیکه باده‌نوشان سرمست و باده نوشین بودیکی سکینه یکی مادرِ وَهَب می‌شدهمان دو بازسنان بود و شِمرِ بی‌دین بودچو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب می‌کردحکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود...▨ایرج میرزاـــــــــپی‌نوشت‌ها:*ملیسپو: آرتور میلسپو مباشر آمریکایی بود که در واقع رئیس کل مالیه ایران بود و بر حسن جریان کارهای وزارت مالیه نظارت داشت.*آنقره: آنکارا، پایتخت ترکیه .چایکین: خاورشناس روس است که با ایرج میرزا هم رابطه دوستی و الفت داشته است.*نرمال: مخفف «اکول نرمال» است که در فرانسه به دانشسرای معلمین می‌گفتند و در آن زمان صحبت این بوده که ایران هم باید نرمال داشته باشد.*موتمن الملک: حسین پیرنیا ملقب به مؤتمن‌الملک دولتمرد اواخر دورهٔ قاجاریه، رئیس مجلس شورای ملی در دوره دوم و چهارم، نماینده شش دوره مجلس شورای ملی، و برادر حسن پیرنیا بود. *پارفم: تلفظ فرانسوی پرفیوم، عطر و ادکلن  «*شکم پرست کند التفات بر مأکول» این بیت از سعدی است
  • نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی

    17:46|
    ▨ نام شعر: مادری و پسری▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدر دل کومهٔ خاموش فقیرخبری نیست، ولی هست خبردور از هرکسی آن جا، شب اومی‌کند قصه ز شب‌های دگر.کوره می‌سوزد و هر شعله به رقصدم‌به‌دم می‌بردش بند از بنداین سکونت که در آن جاست به پابا سکوت شب دارد پیوند.اندر آن خلوت‌جا، پنداریمی‌رسد هر دمی از راه کسیلیک نیست، امیدی ست کزآنمی‌رود، بازمی‌آید نفسی.مثل این است دراین کومهٔ خردبس کسان دست به گردن مرُدندوین زمان یک پسرک با مادرزآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.فقر از هر چه که در بارش بودداد آشفته در این گوشه تکانمادری و پسری را بنهادپی نان خوردنی، امّا کو نان؟!قصه می گوید مادر ز پدریعنی از شوی که نیستمی‌خورد از تن او فقر و رخانزرد از او می‌شود، این است خبردر دل کومهٔ ویران پی زیست.روزها رفته که او نامده استگرچه او رفت که باز آید زودکس نمی‌داند اکنون به کجاستروی این جادهٔ چون خاکستر.زیر این ابر کبودکس ندارد خبر از هیچ‌کسیشب دراز است و بیابان تاریکپیش دیوار یکی قلعه‌خراب.ماه سرد و غمگین.خرد می‌گردد در نقشهٔ آبزیر چند اسپیدارشکل‌ها می‌گذرندمثل این ست که چشمانی بازسویشان می‌نگرند.پسر آماده هراسیدن رابدن نرمش در ژنده خموشگوش بسته است به حرف مادرموی او ریخته ژولیده به گوش.هست بر جای هنوززیر چشمان درشت وی و بر روی نزاردانه اشکش کافتاده فروددانه لعلی یعنیکه می‌ارزد به هزار و دو هزار.به هزار آن همه بی‌درد کسانبه هزار آن همه آدم به دروغدر دل مردم از آن بی‌هنراننه امیدی نه نشاطی نه فروغ.می‌زند دور نگاه پسرکمی‌کند حرفش از حرف دگرنگذرانیده سه پاییز هنوزخواهش لقمهٔ نانی کردهدِلکشَ خون و همه خون به جگر.تا بیآرامد طفلکَ معصوممی‌فریبد پسرش را مادرمی‌نماید پدرش را در راه«آی! آمد پدرش،نان او زیر بغلاز برای پسرش»همه سر چشم شده‌ست و همه تنز اسم نان از لب مادر پسرکپای تا سر شده مادر افسونبه پسر تا بنماید پدرک.زین سبب آنچه که می‌گوید و داده‌ست به او عقل معاشهمه حرفی ست دروغ !لیک در زندگی تیره شدهدر نمی‌گیرد از این حرف فروغ.حرفی این گونه برای فرزندهم‌چو زهر است به کام مادررنج می‌آورد این رنجش خشمچون پشیمان شده‌ای از گنهیاشک پر می‌کندش حلقهٔ چشم.با چه سیما معصومبا چه حالت غمناکپسرک باز بر او دارد گوشاو نمی‌داند مادر به نهانمی‌زداید اشکش راکه به دل دارد رنجی خاموشاو نمی داند از خواهش ناناشکشان نیست به چشمبچه‌های دگران.او نمی‌داند از این خانه به در خندانندپسران با پدران.پیش چشم‌تر او نقشهٔ نانی که از او می‌طلبندنقشهٔ زندگی این دنیاستچو به لب می‌مکد او آب دهاننان دل‌افسرده‌کنانش معناست.می‌کشد آه چو تیر از ره زخممی‌رود با نگه خود سوی نانآنچه می‌بیند گر هست ار نیستروی نان می‌باشد، روی نان.هر چه شکلی شده تا بنمایدپدری نان در دستبه خیالش به ره پلّه‌خرابپدرش آمده است، استاده‌ست.لیک براین ره ویرانه به جاکیست کاو می‌رسد از ره، چه کسی ست؟زین بیابان که مزار من و توستسال‌ها هست که بانگ جرسی‌ست.از درون سوی سراسایهٔ مرگ فقط می‌گذردفقر می‌خواند آوای فنامی‌سراید غم، آهنگ شکست.از برون سوی، نه پُر ز آن‌ها دورسایه گسترده بیدی به چمنمی دَوَد جوی خموشمه تهی می‌کند از خنده دهن.تا پر از خنده بنوشید شمادست در دست کسی کان دانیدخوش و خوشحال بنوشید شماغزلی را شنویدوصف خالی و لبیبی خیال ازهمه هست، از همه نیستبگذرانید شبیهمچنان مرده که نیستخبریش از زنده.ای سراب باطلای امّید نه کسی را محرمهمچو بر آب حبابکه نپاید یک دم...▨نیما یوشیجپنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳
  • جلال خالقی مطلق | رباعیات بخش دوم

    04:45|
    ▨ نام شعر: ترانه‌های خالقی (بخش دوم)▨ شاعر: جلال خالقی مطلق▨ با صدای: جلال خالقی مطلق▨ موسیقی: بداهه‌نوازی هما یوسف‌زاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخخندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخدور از تو کنون نشسته‌ام من آوخ!پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ▨چون آب ز مهتاب چو سیماب شده‌ستسبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شده‌ست برخیز! که گاهِ باده‌ی ناب شده‌ستمِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شده‌ست▨شب گشت که تازه‌سبزه سنجاب کنیمروپوشِ تن از پرند مهتاب کنیماز گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیمزاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم▨در نیم‌شبان که نیست بانگ و سخنینرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنیبرخیز و رویم تا به کنجِ چمنیدر چشمه‌ی مهتاب بشوییم تنی▨شب شد که به جام باده‌ی ناب کنیمبا یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیماز پرتو ماه، جامه‌ی خواب کنیم(به نظر می‌رسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)▨افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنششد پُرشِکن آب از تنِ بی‌شکن‌اشدر خویش کشید چشمه در پیشِ منشمن شیفته در کرانه، با پیرهنشــــــــــــ دکتر جلال خالقی مطلقاز کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشهـــــــــــجهت حمایت از دکتر خالقی‌مطلق، پیشنهاد می‌کنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخه‌ای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد می‌کنم حتما تهیه کنید.این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه می‌شود، متفاوت است. در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه می‌شود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشه‌ای به کپی‌رایت اثر وارد نگردد.
  • رضا براهنی | رویای روبرو (باغ‌های کیوی)

    02:37|
    ▨ شعر: رویای روبرو▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــکجایی کجایی؟ می‌گفتند در باغ‌های کیوی خرگوش‌های کوچولو.به این کجا و آن کجا می‌جنباندند گوش‌هاشان را در باغ‌های کیوی.از آن نگاه بیضی بلند ترکمنی زبانه می‌کشید بهاری سه روزهزنی به پشت کرکره‌های حصیر گیوه‌هایش را از پا درمی‌آورد وَ بی‌خیال و دور از شهر پرنده‌وار می‌خواند.وَ باغ‌های کیوی به شکل خواب پراکنده پشت دریاچه لميده بودندوَ حالا لباس‌هایش را درمی‌آورد.دوچرخه‌ای پنچر کنار پنجره افتاده بود.کجایی کجایی؟ می‌گفتند در باغ‌های کیویتمامی تصویرها به روی قایق سبزی سوار بودند وَ از قرن هشتم هجری به سوی قرن چهارده میلادی می‌آمدند.وَ ما کجا بودیم؟ من و تو کجا؟وَ شاهزاده خانمی از برگ در پشت کرکره‌های حصیر برهنه بودربوده بود شاعر را خوابی سپیدوَ باغ‌های کیوی▨۷۲/۳/۱۳ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه‌ها صفحه ۱۱۴
  • قیصر امین‌پور | بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

    03:12|
    ▨ نام شعر: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما▨ شاعر: قیصر امین پور▨ با صدای: قیصر امین پور▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبفرمایید فروردین شود اسفندهای مانه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای مابفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهدهمان، یعنی نه مانند من و مانندهای مابفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشقرها باشد از این چون و چرا و چندهای ماسرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاریبیفشان زلف و مشکن حلقهٔ پیوندهای مابه بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالندبیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ماشب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کنکه «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های مانمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانمکه می‌آیی که بگشایی گره از بندهای مابفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروزهمین حالا بیاید وعده ی آینده‌های ما▨قیصر امین‌پوراز دفتر شعر دستور زبان عشق
  • شاملو | ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو

    02:00|
    ▨ نام شعر: ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــآه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچکهمچون گلوگاهِ پرنده‌یی،هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.سالیانِ بسیار نمی‌بایستدریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ستکه حضورِ انسانآبادانی‌ست.□همچون زخمیهمه عُمرخونابه چکندههمچون زخمیهمه عُمربه دردی خشک تپنده،به نعره‌ییچشم بر جهان گشودهبه نفرتیاز خود شونده، ــغیابِ بزرگ چنین بودسرگذشتِ ویرانه چنین بود.□آه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچککوچک‌تر حتااز گلوگاهِ یکی پرنده!▨ احمد شاملودی ماه ۱۳۵۵ - رماز دفتر «دشنه در دیس»چاپ شده به سال ۱۳۵۶
  • حسین منزوی | پله‌ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد

    03:43|
    ▨ شعر: پله‌ها در پیشِ رویم یک به یک دیوار شد▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــپله‌ها در پيشِ رويم، يک به يک ديوار شدزير هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شدخرق‌عادت کردم اما بر عليه خويشتنتا به گِرد گردنم پيچد، عصايم مار شداژدهای خفته‌ای بود، آن زمين استوارزير پايم، ناگه از خواب قرون بيدار شدمرغ دست‌آموز خوش‌خوان، کرکسی شد لاشه‌خواروآن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شدگل فراموشی و هر گلبانگ، خاموشی گرفتبس‌که در گلشن شبيخون خزان، تکرار شدتا بياويزند از اينان آرزوهای مراجا‌به‌جا در باغ ويران، هر درختی، دار شدزندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگرکان دل پر آرزو، از آرزو بيزار شدبسته خواهد ماند اين در هم‌چنان تا جاودانگرچه بر وی کوبه‌های مُشتمان، رگبار شدزَهره‌ی سقراط با ما نيست روياروی مرگورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد▨حسین منزویغزل ۱۳۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی