Share

cover art for فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

شعر با صدای شاعر

فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

و این منم

زنی تنها

درآستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی.


زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی‌ست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


در کوچه باد می‌آید

در کوچه باد می‌آید

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون


و این زمان خسته‌ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند

و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کنند

- سلام

- سلام

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.


در آستانه‌ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت


چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده‌است


در کوچه باد میآید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ‌های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.


آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را


با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اکنون

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب‌های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟


ای یار، ای یگانه‌ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

نمایان شد


انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند


انگار

آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود


در کوچه باد می‌آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد

ستاره‌های عزیز

ستاره‌های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد

دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟


من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم

من سردم است و می‌دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند.


خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل‌های هندسی محدود

به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره‌ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام

و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد


سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را

به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می‌بویند

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.


سلام ای شب معصوم!


میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله‌ایست.


چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد


چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آنشب

آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بود

و من در آینه می‌دیدمش،

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم


انگار مادرم گریسته بود آنشب.

چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند

که دست‌های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت

گشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت

...

More episodes

View all episodes

  • بنشینم و صبر پیش گیرم | سعدی | دکلمه دکتر محمدجعفر محجوب

    05:22|
    ▨ نام شعر: بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهٔ کار خویش گیرم▨ شاعر: سعدی▨ با صدای: دکتر محمدجعفر محجوب▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوستدر پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که می‌نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستاین {آن} گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟خون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستدر حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دلم فتاده {دل اوفتاده} چون گوستمی‌سوزد و همچنان هوادارمی‌میرد و همچنان دعاگوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی او مرو که بدخوستای سخت‌دلان سست‌پیوند {سست‌پیمان}این شرط وفا بوَد که بی‌دوستبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟ [بند ۱]بگذشت و نظر {نگه} نکرد با مندر پای کشان، ز کبر دامندو نرگسِ مستِ نیم‌خوابشدر پیش و به حسرت از قفا منای قبلهٔ عاشقان {دوستان} مشتاقگر با همه آن کنی که با منبسیار کسان که جان شیریندر پای تو ریزد اوّلا منگویندم ازو نظر بپرهیزپرهیز ندانم از قضا منگفتم که شکایتی بخوانماز دست تو نزد {پیش} پادشا منکاین سخت‌دلی و سست‌مهریجرم از طرف تو بود یا من؟دیدم که نه شرط مهربانی‌ستگر بانگ برآرم از جفا منگر سر برود فدای پایتدست از تو نمی‌کنم رها منجز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا منهرگز نشنیده‌ام {نشنیده‌ای} که یاریبی‌یار صبور بود تا منبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۸]ای روی تو آفتاب عالمانگشت نمای آل آدماحیای روان مردگان رابویت نفس مسیح مریمبر جان عزیزت آفرین بادبر جسم شریفت اسم اعظممحبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان به ابروی خمدستان که تو داری ای پری‌رویبس دل ببری به کَفّ و مِعْصَمتنها نه منم اسیر عشقتخلقی مُتَعَشِّقند و من همشیرین جهان تویی به تحقیقبگذار حدیث ما تَقَدَّمخوبیت مُسَلَّمست و ما راصبر از تو نمی‌شود مُسَلَّمتو عهد وفای خود شکستیوز جانب ما هنوز محکممگذار که خستگان بمیرنددور از تو در {به} انتظار مرهمبی‌ما تو به سر بری همه عمرمن بی‌تو گمان مبر که یک‌دمبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۹]▨سعدیــــــــــــــــپی‌نوشت اول: آنچه می‌شنوید، خوانش دکتر محمدجعفر محجوب از بندهای ۱ و ۸ و ۹ از ترجیع‌بند مشهور سعدی است. این خوانش مربوط است به تدریس درس فارسی پیشرفته توسط دکتر محجوب، در دانشگاه برکلی آمریکا.پی‌نوشت دوم: متن شعر با خوانش دکتر محجوب تفاوتهایی دارد. بعضاً برخی ابیات خوانده نمی‌شود و یا در خوانش، توالی ابیات متفاوت است. برای تفاوتهای واژگان بین نسخۀ نوشتاری و خوانش؛ شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • حمید مصدق | عروسی عروسک‌ها

    01:45|
    ▨ نام گردانه: عروسی عروسک‌ها (برشی کوتاه از بخشی از شعر بلند خاکستری سیاه) ▨ شاعر: حمید مصدق▨ با صدای: حمید مصدق▨ پالایش و تنظیم: شهروز_____________باز کن پنجره رامن تو را خواهم بردبه عروسی عروسک‌هایکودکِ خواهرِ خویش؛که در آن مجلس جشنصحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروسصحبت از سادگی و کودکی استچهره‌ای نیست عبوسکودکِ خواهرِ مندر شبِ جشنِ عروسیِ عروسک‌هایش می‌رقصدکودکِ خواهرِ منامپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،شوکتی می‌بخشدکودک خواهر من، نامِ تو را می‌داندنامِ تو را می‌خواندگلِ قاصد آیابا تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!▨حمید مصدق(بخشی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه)
  • شهیار قنبری | حرف

    04:24|
    ▨ نام شعر (ترانه): حرف▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاگه سبزم، اگه جنگلاگه ماهی، اگه دريااگه اسمم همه‌جا هستروی لب‌ها، تو كتابااگه رودم؛ رودِ «گنگ»اممث بودا*، اگه پاکاگه نوری به صليبماگه گنجی زير خاکواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه پاكم مث معبداگه عاشق مث هندومث بندر واسه قايقواسه قايق، مث پارواگه عكس «چل‌ستون»اماگه شهری بی‌حصارواسه آرش تيرِ آخرواسه جاده يه سوارواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه قيمتی‌ترين سنگِ زمينمتوی تابستونِ دستایِ تو برفماگه حرفای قشنگِ هر كتابمبرای اسم تو چند تا دونه حرفماگه سيلم، پيش تو قد يه قطرهاگه كوهم، پيش تو قد يه سوزناگه تن‌پوشِ بلند هر درختمپيش تو اندازه‌ی دگمه‌ی پيرهنواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه تلخی مث نفريناگه تندی مث رگباراگه زخمی، زخم كهنهبغضِ يک در، رو به ديواراگه جامِ شوكرانیتو عزيزی، مث آباگه ترسی، اگه وحشتمثِ مردن توی خوابواسه تو قد يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگم▨شهیار قنبریلندن ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)از کتاب «دریا در من» چاپ نگاهصفحه ۱۶۶ــــــــــــــــ* در اجرا واژه‌ی «بودا»، «مریم» شده‌است.پی‌نوشت: آهنگ و تنظیم این ترانه را واروژان انجام داده و خانم گوگوش اجرا کرده است.
  • اسماعیل خویی | وقتی که من بچه بودم

    03:31|
    ▨ نام شعر: وقتی که من بچه بودم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــوقتی که من بچه بودمپروازِ یک بادبادکمی‌بردَت از بام‌های سحرخیزیِ پلکتا نارنج‌زارانِ خورشیدآه آن فاصله‌های کوتاهوقتی که من بچه بودمخوبی زنی بودکه بوی سیگار می‌دادو اشک‌های درشتشاز پشت آن عینک ذره‌بینیبا صوت قرآن می‌آمیختوقتی که من بچه بودمآب و زمین و هوا بیشتر بودو جیرجیرک شب‌هادر متن موسیقیِ ماه و خاموشی ژرفآواز می‌خواندوقتی که من بچه بودملذت خطی بوداز سنگ تا زوزۀ آن سگِ پیرِ رنجورآه آن دست‌های ستمکارِ معصوم {مظلوم}وقتی که من بچه بودممی‌شد ببینیآن قمری ناتوان راکه بالش زین سوی قیچیبا باد می‌رفتمی‌شدآری می‌شد ببینیو با غروری به بی‌رحمی بی‌ریاییتنها بخندیوقتی که من بچه بودمدر هر هزاران و یک شبیک قصه بس بودتا خواب و بیداری خوابناکتسرشار باشدوقتی که من بچه بودمزور خدا بیشتر بودوقتی که من بچه بودمبر پنجره‌های لبخنداهلی‌ترین سارهای سرور آشیان داشتند. آه!آن روزها گربه‌های تفکرچندین فراوان نبودندوقتی که من بچه بودممردم نبودندوقتی که من بچه بودمغم بوداما کم بود▨ اسماعیل خوییــــــــــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این شعر با صدای فرهاد مهراد و در آلبوم برف، اجرا شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • نصرت رحمانی | لیلی (من آبروی عشقم)

    07:16|
    ▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــلیلی!چشمت خراج سلطنت شب رااز شاعران شرق طلب می‌کندمن آبروی حرمت عشقمهشدارتا به خاک نریزیمن آبروی عشقملیلی!پر کن پیاله راآرام‌تر بخوانآواز فاصله‌های نگاه رادر کوچه‌های فرصت و میعاد!بگشای بند موی، بیفشانشب را میان شببا من بدار حوصله، امانه با عتاب!گفتی:گل در میان دستت می‌پژمردگفتم که:خوابدر چشم‌های مان به شهادت رسیده استگفتی که:خوب ترینیآری، خوبمشعرترمتاج سه ترک عرفانمدرویشمخاکمآیینه‌دار رابطه‌ام بنشینبنشین کنار حادثه بنشینیاد مرا به حافظه بسپاراما…، نام مرابر لب مبند که مسموم می‌شویمن داغ دیده‌املیلی!از جای پای توبر آستانه‌ی درگاهبوی فرار می‌آیدآتش مزن به سینه‌ی بستربا عطر پیکر برهنه‌ی سبزتبنشینبانوی بانوان شب و شعرخانملیلیکلید صبحدر پلک‌های توستدست مرا بگیراز چارراه خواب گذر کنبگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!دست مرا بگیرتا بسرایمدر دست‌های من بال کبوتری‌ستلیلیمن آبروی عاشقان جهانمهشدار تا به خاک نریزیمن پاسدار حرمت دردمچشمت خراج می‌طلبدآنک خراجلیلیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادیوارهای این شب سنگین رادر هم شکسته وای … که بیداد می‌کنیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادر باغ‌های سبز تنت شب راآزاد می‌کنیلیلی!بی مرز باشدیوار را ویران کنخط را به حال خویش رها کنبی خط و خال باشبا من بیا همیشه ترین باشبارید شببارش سیل اشک‌ها شکستخط سیاه دایره‌ی شب راخط پاک شدگل در میان دستم پر پر زد و فسرددر هم دوید خطویران شد!لیلی!بی مرز عشق‌بازی کنبی خط و خال باشبا من بیا که خوب ترینمبا من که آبروی عشقمبا من کهشعرمشعرمشعرموای…. در من وضو بگیرسجاده‌ام‌، بایست کنارمرو کن به من که قبله‌ی عشاقمآنگه نماز رابا بوسه‌ای بلندقامت ببندلیلی!با من بودن خوب استمن می‌سرایمت▨نصرت رحمانی
  • فریدون توللی | کارون | صدای ایرج گرگین

    04:29|
    ▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبك‌بالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازی‌كنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم می‌راند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرم‌نرمک تاب می‌خوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب می‌خورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش می‌گشتجوان می‌خواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازش‌بخش می‌گشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمک‌پاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت  ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش می‌راندچراغی كورسو می‌زد به نی‌زارصدایی سوزناک از دور می‌خواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه
  • احمد شاملو | باغ اینه

    03:47|
    ▨ نام شعر: باغ آینه▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــچراغی به دستم چراغی در برابرم.من به جنگِ سیاهی می‌روم.گهواره‌های خستگیاز کشاکشِ رفت‌وآمدهابازایستاده‌اند،و خورشیدی از اعماقکهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.□فریادهای عاصیِ آذرخش ــهنگامی که تگرگدر بطنِ بی‌قرارِ ابرنطفه می‌بندد.و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــهنگامی که غوره‌ی خُرددر انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.فریادِ من همه گریزِ از درد بودچرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام□تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ایتو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.□در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.جریانی جدیدر فاصله‌ی دو مرگدر تهیِ میانِ دو تنهایی ــ[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]□شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوارنفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ستمنبرمی‌خیزم!چراغی در دست، چراغی در دلم.زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارمتا با توابدیتی بسازم.▨ احمد شاملو - ۱۳۳۶از دفتر شعر باغ آینه
  • شمس لنگردوی | حکایت دریاست زندگی

    01:51|
    ▨ نام شعر: حکایت دریاست زندگی▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــآرام باش عزیز منآرام باش.حکایت دریاست زندگی،گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی،گاهی هم فرو می‌رویم،چشم‌های‌مان را می‌بندیم،همه جا تاریکی است.آرام باش عزیز منآرام باشدوباره سر از آب بیرون می‌آوریمو تلالو آفتاب را می‌بینیمزیر بوته‌ای از برفکه این دفعهدرست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.▨شمس لنگرودیاز دفتر شعر حکایت دریاست زندگی
  • الیاس علوی | خدا کند انگورها برسند

    03:27|
    ▨ نام شعر: خدا کند انگورها برسند▨ شاعر: الیاس علوی▨ با صدای: ئاگر گداری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــخدا كند انگورها برسند!جهان مست شودتلوتلو بخورند خیابان‌هابه شانه‌ی هم بزنندرییس‌جمهورها و گداهامرزها مست شوندو محمّدعلی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیندو آمنه بعد از ۱۷ سال، {چین‌های پیشانی} كودكش را لمس كند.خدا كند انگورها برسند!آمودریا زیباترین پسرانش را بالا بیاوردهندوكش دخترانش را آزاد كند.برای لحظه‌ایتفنگ‌ها یادشان برود دریدن راكاردها یادشان برود بریدن راقلم‌ها «آتش» را«آتش‌بس» بنویسند.خدا كند كوه‌ها به هم برسنددریا چنگ بزند به آسمان،ماهش را بدزددبه میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.خدا كند مستی به اشیاء سرایت كندپنجره‌‌هادیوارها را بشكنندوتوهمچنانكه یارت را تنگ می‌بوسیمرا نیز به یاد بیاوری.محبوب من!محبوب دور افتاده‌ی من!با من بزن پیاله‌ای دیگربه سلامتی باغ‌های سرشارِ {معلق} انگور▨الیاس علویـــــــــــــــپی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.