Share

cover art for دوازده – پرندِ نیلگون

شعر کست

دوازده – پرندِ نیلگون

Season 1, Ep. 12

فرخی سیستانی : در صفت داغگاه امیر ابو المظفر فخر الدوله احمدبن محمد والی چغانیان

 

چون پَرندِ نیلگون بَر روی پوشَد مَرغزار

پَرنیان هفت‌رَنگ اَندر سر آرد کوهسار

خاک را چون نافِ آهو مُشک زاید بی‌قیاس

بید را چون پرِّ طوطی برگ روید بی‌شمار

 دوش وقتِ نیم‌شب بوی بهار آورد باد

حَبّذا باد شمال و خُرّما بوی بهار

باد گویی مُشکِ سوده دارد اَندر آستین

باغ گویی لُعبتانِ ساده دارد در کنار

اَرغوان، لعلِ بَدَخشی دارد اندر مُرسله

نسترن لؤلؤی لالا دارد اَندر گوشوار

تا برآمد جام‌های سُرخِ رنگ بر شاخِ گل

 پنجه‌ها چون دستِ مردم سر برآورد از چنار

باغ بوقَلمون‌لباس و راغ بوقلمون نُمای

آب مروارید‌رنگ و ابر مروارید ‌بار

راست پنداری که خَلعت‌های رنگین یافتند

باغ‌های پُرنگار از داغ‌گاهِ شهریار

داغ‌گاهِ شهریار اکنون چنان خرم بود

کاندرو از نیکویی حِیران بماند روزگار

سبزه اندر سبزه بینی، چون سپهر اندر سپهر

خیمه اندر خیمه بینی، چون حِصار اندر حِصار

سبزه‌ها با بانگِ رودِ مطربانِ چرب‌دست

خیمه‌ها با بانگِ «نوش»ِ ساقیانِ می‌گسار

هر کجا خیمه‌ست خفته عاشقی با دوستْ مست

هر کجا سبزه‌ست، شادان، یاری از دیدار یار

عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عِتاب

مطربان رود و سرود و مَی‌کشان خواب و خُمار

رویِ هامون سبز، چون گردونِ ناپیدا کَران

رویِ صحرا ساده، چون دریاِ ناپیدا کنار

اندر آن دریا سُماری وان سُماری جانور

وندر آن گردون ستاره، وان ستاره بی‌مَدار

هر کجا کُهسار باشد آن سُماری کوه بَر

هر کجا خورشید باشد آن ستاره سایه‌دار

معجزه باشد ستاره ساکن و خورشید پوش

نادره باشد سُماری کُه‌بُر و صحرا گذار

بر درِ پرده‌سرایِ خسروِ پیروزبخت

از پیِ داغ, آتشی افروخته خورشیدوار

برکشیده آتشی چون مِطرَد دیبای زرد

گرم چون طبع جوان و زرد چون زرّ عیار

داغ‌ها چون شاخهای بُسّدِ یاقوت رنگ

هر یکی چون نار‌دانه گشته اندر زیرِ نار

ریدکانِ خواب‌نادیده مَصاف اندر مَصاف

مَرکَبان داغ ناکرده قطار اندر قطار

خسرو فرّخ سِیَر بر بارة دریا گذر

با کمند اندر میانِ دشت چون اسفندیار

اژدها کردار، پیچان، در کفِ رادش کمند

چون عصای موسی اندر دستِ موسی گشته مار

همچو زلف نیکوان خرد ساله تاب‌خورد

همچو عهد دوستان سالخورده استوار

کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ

بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار

گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق

از کمند شهریار شهر گیر شهردار

هرکه را اندر کمندشصت بازی در فکند

گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار

هر چه زینسو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد

شاعران را با لگام و زایران را با فسار

فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان

شادمان و شادخوار و کامران و کامکار

روز یک نیمه ،کمند و مرکبان تیز تک

نیم دیگر مطربان و باده نوشین گوار

زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت

رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار

خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده

یوز را صید غزال و باز را مرغ شکار

این چنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست

نامه شاهان بخوان و کتب پیشینان بیار

ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم

پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار

کار زاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت

سر بسرکاریز خون گشت آن مصاف کارزار

...

 

لینک های پادکست

پادکست بوطیقاقسمت چهارم : گل دو روی

 شبکه های اجتماعی : اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا

حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا

تماس : BoutighaPodcast@Gmail.com

More episodes

View all episodes

  • 142. صد و چهل و دو - گفتگو با گل

    06:49||Season 3, Ep. 142
    ‌مجیر بیلقانی‌گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت‌با باد صبا حکایتی گفت و بریخت‌بدعهدی عمر بین که گل در ده روز‌سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت ‌انوری ابیوردی‌با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت‌گل دیده پر آب کرد از باران گفت‌آری نتوان گرفت با گیتی جفت‌بنمای گلی که ریختن را نشکفت‌‌انوری ابیوردیبا گل گفتم ابر چرا می‌گریدماتم زده نیست بر کجا می‌گریدگل گفت اگر راست همی باید گفتبر عمر من و عهد شما می‌گرید انوری ابیوردیبا گل گفتم چون به چمن برگذریمچون از همه باغ آرزوی تو بریمگل گفت مرا چو نیک درمی‌نگریماز روی بقا برابر یکدیگریم  عبید زاکانیای عبید این گل صد برگ بر اطراف چمنهیچ دانی که سحرگاه چرا می‌خنددبا وجود گره غنچه و آن تنگ‌دلیحکمتی هست نه از باد هوا می‌خنددچون ثبات فلک و کار جهان می‌بیندبر بقای خود و بر غفلت ما می‌خندد لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و سوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌حمایت مالی از پادکست: حامی باش | دارمتمعرفی پادکست : ویرادیوتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com 
  • 141. صد و چهل و یک - لایِ شراب:‌ صائب تبریزی‌

    03:06||Season 3, Ep. 141
    ‌صائب تبریزی‌ مَریز آبِ رُخِ خود مَگَر بَرایِ شَرابکه در دو نَشأَه بُوَد، سُرخ‌رو، گِدایِ شَرابمَن این سُخَن زِ فَلاطونِ خُم‌نِشین دارَمعِلاجِ رِخنَهِ دِل نیست غِیرِ لایِ شَرابهزار سالِ دِگَر مانده اَست ریزَد آبزُلالِ خِضر به آن روشنی به پایِ شَرابحُباب‌وار سَرِ فَردی، از جَهان دارَمبَر آن سَرَم که کُنم در سَرِ هَوایِ شَراببه اِحتیاط زِ دَستِ خَضر پیالِه بِگیرمَباد آبِ حَیاتَت دَهَد به جایِ شَرابگِره زِ غُنچَهِ پیکان گُشودَن آسان اَست:نَسیمِ نَی چو شَوَد جَمع با هَوایِ شَرابهمان گروه که ما را زِ بادِه مَنع کُنندکه عَقل را نتوان داد رونَمایِ شَراب:کُنند سادِه زِ خَطّ ِ کَتابه مَسجِد رااَگَر کِتاب بِگیرَند در بَهایِ شَرابکُنم به وَصفِ شَراب آنقَدَر گُهَرباریکه زُهدِ خُشک شَوَد تِشنَه‌ی لِقایِ شَرابکُدام دَرد به این دَرد می‌رَسَد صائِب؟که در بَهار نَدارَم به کَف بَهایِ شَراب‌ لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌حمایت مالی از پادکست: حامی باش | دارمتمعرفی پادکست : یکی مثل توتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com 
  • 140. صد و چهل - پیران با تدبیر:‌ صائب تبریزی‌

    05:35||Season 3, Ep. 140
    ‌صائب تبریزی‌‌‌سهل مشمر همتِ پیرانِ با تدبیر را‌کز کمان بال و پر پرواز باشد تیر را‌دشمنِ خونخوار را کوته به احسان ساز، دست‌هیچ زنجیری به از سیری نباشد شیر را‌حسن را خطِ غبارش بی‌نیاز از زلف کرد‌احتیاجِ دام نبود خاکِ دامنگیر را‌ریشهٔ نخلِ کهنسال از جوان افزون‌ترست‌بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را‌عقلِ دوراندیش بر ما راهِ روزی بسته است‌ور‌نه هر انگشت پستانی است طفلِ شیر را‌باد‌پیمایی است عاجز‌نالی آهن‌دِلان‌نیست در دلها سرایت، نالهٔ زنجیر را‌جوی شیر از قدرتِ فرهاد می‌بخشد خبر‌می‌توان در زخم دیدن جوهرِ شمشیر را‌کشورِ دیوانگی امروز معمور از من است‌من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را‌خنده کز دل نیست چون سوفار، نتواند گشود‌عقدهٔ پیکانِ زهرآلود از دل تیر را‌می رسد آزارِ بدگوهر به نزدیکان فزون‌نوبرِ زخم از نیامِ خود بود شمشیر را‌در‌گذر از چشم‌بوسیدن که شد دور از کمان‌تیر تا بوسید چشم حلقهٔ زهگیر را‌در حرم هر کس گناهی کرد، حَدَّش می‌زنند‌نگذراند عشق از همصحبتان تقصیر را‌عالَمی را کُشت و دست و تیغِ او رنگین نشد‌تیزیِ شمشیر، پاک از خون کند شمشیر را‌سالها شد با گرفتاری بهم پیچیده‌ایم‌چون کند آب‌ِ روان از خود جدا زنجیر را؟‌عقل کامل می‌شود از گرم و سردِ روزگار‌آب و آتش می‌کند صاحب‌برش شمشیر را‌برنمی‌گردد براتِ قسمتِ حق، خون مخور‌نیست ممکن باز‌گردیدن به پستان شیر را‌نیست ممکن صائب از دل عقدهٔ غم وا‌شود‌ناخنی تا هست در کف پنجهٔ تدبیر را‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌حمایت مالی از پادکست: حامی باش | دارمتمعرفی پادکست : یکی مثل توتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com 
  • 139. صد و سی و نه - قند وصل: مولانا

    06:26||Season 3, Ep. 139
    ‌مولانا‌چون جانْ تو می‌سِتانی چون شِکَّر است مٌردن‌با تو ز جانِ شیرین شیرین‌تر است مٌردن‌بردار این طَبَق را زیرا خلیلِ حق را‌باغ است و آبِ حیوان گَر آذر است مردن‌این سَر نشانِ مُردن وآن سَر نشانِ زادن‌زان‌سَر کَشی نمیرد، نی، زین مراست مردن‌بُگذار جسم و جان شو, رَقصان بِدان جهان شو‌مَگریز اگر چه حالی, شور و شَر است مردن‌والله به ذاتِ پاکش, نُه چرخ گشت خاکش‌با قندِ وَصل, همچون حلواگر است مردن‌از جان چرا گریزیم؟ جان است جان سپردن‌وز کان چرا گُریزیم کان زر است مردن‌چون زین قَفس بِرَستی در گلشن است مَسکن‌چون این صَدَف شکستی, چون گوهر است مردن‌چون حق تو را بخواند, سوی خودت کشاند‌چون جنت است رفتن, چون کوثر است مردن‌مرگ آیِنه‌ست و حسنت در آینه دَرآمَد‌آیینه بَربگوید: خوش مَنظَر است مردن‌گر مؤمنی و شیرین, هم مؤمن است مرگت‌ور کافریّ و تلخی, هم کافر است مردن‌گر یوسفیّ و خوبی، آیینه‌ات چنان است‌ور نی در آن نِمایش هم مُضطَر است مردن‌خامش که خوش‌زبانی چون خضر جاودانی‌کز آب زندگانی کور و کر است مردنلینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : عشق داندتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 138. صد و سی و هشت - عَقیقِ یَمان: سعدی

    14:31||Season 3, Ep. 138
    ‌‌سعدی‌روزی که زیرِ خاک تنِ ما نهان شود‌وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود‌یارب به فضلِ خویش ببخشای بنده را‌آن دم که عازمِ سفرِ آن جهان شود‌بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال‌مهلت بیابد از اجل و کامران شود؛‌هم عاقبت چو نوبتِ رفتن بدو رسد‌با صدهزار حسرت از اینجا روان شود‌فریاد از آن زمان که تنِ نازنینِ ما‌بر بسترِ هوان فِتد و ناتوان شود‌اصحاب را ز واقعهٔ ما خبر کنند‌هر دم کسی به رسمِ عیادت روان شود‌و آن کس که مشفق‌ است و دلش مهربانِ ماست‌در جستنِ دوا به برِ این و آن شود‌وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب‌در حال ما چو فکر کند، بدگمان شود‌گوید «فلان شراب طلب کن که سود تست»‌ما را بدان امید بسی در زیان شود؛‌شاید که یک دو روزِ دگر مانده عمر ما‌وآن یک دو روز بر سر سود و زیان شود‌یاران و دوستان همه در فکر ِعاقبت‌کاحوال بر چگونه و حال از چه سان شود؛‌تا آن‌زمان که چهره بگردد ز حالِ خویش‌و آن رنگِ ارغوانیِ ما زعفران شود‌و آن رنج در وجود به نوعی اثر کند‌کز لاغری بسان یکی ریسمان شود‌در ورطهٔ هلاک فِتد کشتیِ وجود‌نیز از عمل بماند و بی‌بادبان شود‌آمد شدِ ملائکه در وقتِ قبض روح‌‌چون بنگریم، دیدهٔ ما خون‌فَشان شود‌ آوازه در سرای در افتد که «خواجه مرد»وز بمّ و زیر، خانه پر آه و فغان شوداز یک طرف غلام بگرید به های هایوز یک طرف کنیز به زاری‌کنان شوددُر یتیمِ گوهرِ یکدانه را ز اشکجَزْعِ دو دیده پر ز عَقیقِ یَمان شودتابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شویاورادِ ذاکران ز کران تا کران شودآرند نعش تا به لبِ گور و هر که هستبعد از نماز باز سرِ خانمان شودهر کس رود به مصلحتِ خویش و جسمِ مامحبوس و مستمند در آن خاک‌دان شودپس مُنکَر و نَکیر بپرسند حال ماوین جمله حُکمها ز پیِ امتحان شودگر کرده‌ایم خیر و نماز و خلافِ نفسآن خاک‌دانِ تیره به ما گلْسِتان شودور جرم و معصیت بوَد و فسق کارِ ماآتش در اوفتد به لَحَد هم دُخان شودیک هفته یا دو هفته کم و بیش صبح و شامبا گریه، دوستْ همدم و هم‌داستان شودحلوا سه چار صَحن شبِ جمعه چند باربهرِ ریا به خانهٔ هر گورخوان شودوان همسرِ عزیز که از عِدّه دست داشتخواهد که باز بستهٔ عقدِ فُلان شودمیراث‌گیرِ کم خرد آید به جست   و جویپس گفت و گوی بر سرِ باغ و دکان شودنامی ز ما بمانَد و اجزای ما تمامدر زیرِ خاک با غم و حسرت نهان شودو آنگه که چند سال برین حال بگذردآن نام نیز گم شود و بی‌نشان شودو آن صورتِ لطیف، شود جمله زیر خاکو آن جسمِ زورمند کفیّ استخوان شوداز خاک گورخانهٔ ما خشتها پزندو آن خاک و خشت دست کش گل گران شوددورانِ روزگار به ما بگذرد بسیگاهی شود بهار و دگرگه خزان شودتا روزِ رستخیز که اصنافِ خلق راتن‌ها ز بهرِ عَرض قرینِ روان شودحکمِ خدای عَزّ وَجَل کائنات رادر فصلِ هر فَصیله به کلّی روان شوداز گفتن و شنیدن و از کرده‌های بددر مَوقِفِ محاسبه یک یک عیان شودمیزانِ عدل نصب کنند از برای خلقیک‌ سر سبک برآید و یک سر گران شودهر کس نگه کند به بد و نیکِ خویشتنآنجا یکی غمین و یکی شادمان شودبندند باز بر سرِ دوزخ پلِ صراطهر کس ازو گذشت، مُقیمِ جِنان شود؛و آن کس که از صراط بلرزید پایِ اودر خواری و عذابِ ابد جاودان شوداشرار را حرارتِ دوزخ کند قبولو احرار را عنایتِ حق سایبان شودبس رویِ همچو ماه ز خجلت شود سیاهبس قدّ‌ِ همچو تیر ز هیبت کمان شودبس شخص بینوا که وُرا از عُلُّوّ ِ قَدْرْعشرت‌سَرایِ جَنَّتِ اَعلیٰ مکان شودبس پیرِ مستمند که در گلشنِ مرادبوی بهشت بشنود و نوجوان شودمسکینْ اسیرِ‌نفس و هوا، کاندران مَقامبا صد هزار غصه قرین هَوان شودبرگی که از برای مطیعان کشد خدایعاصی چگونه در خورِ آن برگ‌خوان شودخرّم دلی که در حرم‌آبادِ امن و عیشحق را به خوانِ لطف و کرَم میهمان شوداین کار دولتست، نداند کسی یقینسعدی! یقین به جَنَّت و خُلدَت چه سان شود‌‌‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : تاریخ از بیختماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 137. صد و سی هفت - چرخ هفتمین: خاقانی

    06:40||Season 3, Ep. 137
    ‌خاقانی‌از گشت چرخ کار به سامان نیافتم‌وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم‌زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهاد‌یک رنج بازگوی که من آن نیافتم‌نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌ام‌دردم از آن فزود که درمان نیافتم‌از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر‌تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم‌خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی‌جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم‌بر ابلق امید نشستم به جد و جهد‌جولان نکرد بخت که میدان نیافتم‌بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار‌یک هم‌نشین سعد چو کیوان نیافتمپشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشتآبم ببرد دهر کز او نان نیافتمدر مصر انتظار چو یوسف بمانده‌امبسیار جهد کردم و کنعان نیافتمگوئی سکندرم ز پی آب زندگیعمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتمز افراسیاب دهر خراب است ملک دلدردا که زور رستم دستان نیافتمگویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو بازخاموش از آن شدم که سخندان نیافتمخاقانیا تو غم خور کز جور روزگاریک رادمرد خوش‌دل و خندان نیافتمداد سخن دهم که زمانه به رمز گفتآن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم‌‌‌‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : بازیتابهتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 136. صد و سی شش - سِرّ سویدا: سعدی

    07:35||Season 3, Ep. 136
    ‌‌‌سعدی‌به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست‌عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست‌به غنیمت شمر - ای دوست - دم عیسی صبح‌تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست‌نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل‌آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست‌به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست‌به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست‌زخم خونینم اگر به نشود به باشد‌خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست‌غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد‌ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست‌پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است‌که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست‌سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر‌دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست‌‌‌‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ تماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 135. صد و سی و پنج - قدیسان کافورینه به کف: شاملو

    17:51||Season 3, Ep. 135
    ‌‌احمد شاملو‌‌باید اِستاد و فرود آمد‌‌بر آستانِ دری که کوبه ندارد،‌‌چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و‌‌اگر بی‌گاه‌‌به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.کوتاه است در،‌‌پس آن به که فروتن باشی.‌‌آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود‌‌آنجا‌‌تا آراستگی را‌‌پیش از درآمدن‌‌در خود نظری کنی‌‌ ‌هرچند که غُلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست، نه انبوهی‌ِ مهمانان،‌که آنجا‌تو را‌کسی به انتظار نیست.‌که آنجا‌جنبش شاید،‌اما جُنبنده‌یی در کار نیست:‌نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف‌نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر‌نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقیِ منگوله‌دارش‌نه مَلغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ‌ ‌تنها تو‌آنجا موجودیتِ مطلقی،‌موجودیتِ محض،‌چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت‌حضورِ قاطعِ اعجاز است.‌گذارت از آستانه‌ی ناگزیر‌فروچکیدنِ قطرهٔ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:‌«ــ دریغا‌ای‌کاش ای‌کاش‌قضاوتی قضاوتی قضاوتی‌درکار درکار درکار‌می‌بود!» ــ شاید اگرت توانِ شنفتن بودپژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــچون هُرَّستِ آوارِ دریغمی‌شنیدی:  «ــ کاشکی کاشکیداوری داوری داوریدرکار درکار درکار درکار…»  اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.ذاتش درایت و انصافهیأتش زمان. ــو خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد. *** بدرود!بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبارشادمانه و شاکر.  از بیرون به درون آمدم:از مَنظربه نَظّاره به ناظر. ــنه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌ای ــمن به هیأتِ «ما» زاده شدمبه هیأتِ پُرشکوهِ انسانتا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینمغرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنومتا شَریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهمکه کارستانی از این‌دستاز توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون است. انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدنتوانِ شنفتنتوانِ دیدن و گفتنتوانِ اندُهگین و شادمان ‌شدنتوانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جانتوانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنیتوانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانتو توانِ غمناکِ تحملِ تنهاییتنهاییتنهاییتنهاییِ عریان.  انساندشواری وظیفه است.  ***  دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربَرکشمهر نغمه و هر چشمه و هر پرندههر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگرهر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.  رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بستهگذشتیمو منظرِ جهان راتنهااز رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم واکنونآنَک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر وآنَک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ  دالانِ تنگی را که درنوشته‌امبه وداعفراپُشت می‌نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت.  به جان منت‌پذیرم و حق گزارم!(چنین گفت بامدادِ خسته.)  ۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ ‌‌‌لینک های پادکست‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکممعرفی پادکست : پادکست صندوق
  • 134. صد و سی و چهار - اوج زحل: خیام

    04:23||Season 3, Ep. 134
    ‌خیام‌از جرِم گل سیاه تا اوج زحل‌کردم همه مشکلات کلیّ را حل‌بگشادم بندهای مشکل به حیَل‌هر بند گشاده شد به جز بند اجل ‌خیام‌ای خواجه! بِدان کین فلکِ بیهُده‌دو‌همچون من و تو، دید بَسی کهنه و نوآغاز و سَرانجامِ جهان را چه کنی؟از عمر، نصیبِ خویش، بردار و برو! ‌‌‌لینک های پادکست‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : رادیو آن/ماهتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com