Share

cover art for صد و سی و هشت - عَقیقِ یَمان: سعدی

شعر کست

صد و سی و هشت - عَقیقِ یَمان: سعدی

Season 3, Ep. 138

‌‌سعدی

‌روزی که زیرِ خاک تنِ ما نهان شود

‌وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

‌یارب به فضلِ خویش ببخشای بنده را

‌آن دم که عازمِ سفرِ آن جهان شود

‌بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

‌مهلت بیابد از اجل و کامران شود؛

‌هم عاقبت چو نوبتِ رفتن بدو رسد

‌با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

‌فریاد از آن زمان که تنِ نازنینِ ما

‌بر بسترِ هوان فِتد و ناتوان شود

‌اصحاب را ز واقعهٔ ما خبر کنند

‌هر دم کسی به رسمِ عیادت روان شود

‌و آن کس که مشفق‌ است و دلش مهربانِ ماست

‌در جستنِ دوا به برِ این و آن شود

‌وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب

‌در حال ما چو فکر کند، بدگمان شود

‌گوید «فلان شراب طلب کن که سود تست»

‌ما را بدان امید بسی در زیان شود؛

‌شاید که یک دو روزِ دگر مانده عمر ما

‌وآن یک دو روز بر سر سود و زیان شود

‌یاران و دوستان همه در فکر ِعاقبت

‌کاحوال بر چگونه و حال از چه سان شود؛

‌تا آن‌زمان که چهره بگردد ز حالِ خویش

‌و آن رنگِ ارغوانیِ ما زعفران شود

‌و آن رنج در وجود به نوعی اثر کند

‌کز لاغری بسان یکی ریسمان شود

‌در ورطهٔ هلاک فِتد کشتیِ وجود

‌نیز از عمل بماند و بی‌بادبان شود

‌آمد شدِ ملائکه در وقتِ قبض روح

‌‌چون بنگریم، دیدهٔ ما خون‌فَشان شود

‌ آوازه در سرای در افتد که «خواجه مرد»

وز بمّ و زیر، خانه پر آه و فغان شود

از یک طرف غلام بگرید به های های

وز یک طرف کنیز به زاری‌کنان شود

دُر یتیمِ گوهرِ یکدانه را ز اشک

جَزْعِ دو دیده پر ز عَقیقِ یَمان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اورادِ ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لبِ گور و هر که هست

بعد از نماز باز سرِ خانمان شود

هر کس رود به مصلحتِ خویش و جسمِ ما

محبوس و مستمند در آن خاک‌دان شود

پس مُنکَر و نَکیر بپرسند حال ما

وین جمله حُکمها ز پیِ امتحان شود

گر کرده‌ایم خیر و نماز و خلافِ نفس

آن خاک‌دانِ تیره به ما گلْسِتان شود

ور جرم و معصیت بوَد و فسق کارِ ما

آتش در اوفتد به لَحَد هم دُخان شود

یک هفته یا دو هفته کم و بیش صبح و شام

با گریه، دوستْ همدم و هم‌داستان شود

حلوا سه چار صَحن شبِ جمعه چند بار

بهرِ ریا به خانهٔ هر گورخوان شود

وان همسرِ عزیز که از عِدّه دست داشت

خواهد که باز بستهٔ عقدِ فُلان شود

میراث‌گیرِ کم خرد آید به جست   و جوی

پس گفت و گوی بر سرِ باغ و دکان شود

نامی ز ما بمانَد و اجزای ما تمام

در زیرِ خاک با غم و حسرت نهان شود

و آنگه که چند سال برین حال بگذرد

آن نام نیز گم شود و بی‌نشان شود

و آن صورتِ لطیف، شود جمله زیر خاک

و آن جسمِ زورمند کفیّ استخوان شود

از خاک گورخانهٔ ما خشتها پزند

و آن خاک و خشت دست کش گل گران شود

دورانِ روزگار به ما بگذرد بسی

گاهی شود بهار و دگرگه خزان شود

تا روزِ رستخیز که اصنافِ خلق را

تن‌ها ز بهرِ عَرض قرینِ روان شود

حکمِ خدای عَزّ وَجَل کائنات را

در فصلِ هر فَصیله به کلّی روان شود

از گفتن و شنیدن و از کرده‌های بد

در مَوقِفِ محاسبه یک یک عیان شود

میزانِ عدل نصب کنند از برای خلق

یک‌ سر سبک برآید و یک سر گران شود

هر کس نگه کند به بد و نیکِ خویشتن

آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود

بندند باز بر سرِ دوزخ پلِ صراط

هر کس ازو گذشت، مُقیمِ جِنان شود؛

و آن کس که از صراط بلرزید پایِ او

در خواری و عذابِ ابد جاودان شود

اشرار را حرارتِ دوزخ کند قبول

و احرار را عنایتِ حق سایبان شود

بس رویِ همچو ماه ز خجلت شود سیاه

بس قدّ‌ِ همچو تیر ز هیبت کمان شود

بس شخص بینوا که وُرا از عُلُّوّ ِ قَدْرْ

عشرت‌سَرایِ جَنَّتِ اَعلیٰ مکان شود

بس پیرِ مستمند که در گلشنِ مراد

بوی بهشت بشنود و نوجوان شود

مسکینْ اسیرِ‌نفس و هوا، کاندران مَقام

با صد هزار غصه قرین هَوان شود

برگی که از برای مطیعان کشد خدای

عاصی چگونه در خورِ آن برگ‌خوان شود

خرّم دلی که در حرم‌آبادِ امن و عیش

حق را به خوانِ لطف و کرَم میهمان شود

این کار دولتست، نداند کسی یقین

سعدی! یقین به جَنَّت و خُلدَت چه سان شود‌‌‌


لینک های پادکست‌

‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم

‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا

‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا

معرفی پادکست : تاریخ از بیخ

تماس : BoutighaPodcast@Gmail.com

More episodes

View all episodes

  • 141. صد و چهل و یک - لایِ شراب:‌ صائب تبریزی‌

    03:06||Season 3, Ep. 141
    ‌صائب تبریزی‌ مَریز آبِ رُخِ خود مَگَر بَرایِ شَرابکه در دو نَشأَه بُوَد، سُرخ‌رو، گِدایِ شَرابمَن این سُخَن زِ فَلاطونِ خُم‌نِشین دارَمعِلاجِ رِخنَهِ دِل نیست غِیرِ لایِ شَرابهزار سالِ دِگَر مانده اَست ریزَد آبزُلالِ خِضر به آن روشنی به پایِ شَرابحُباب‌وار سَرِ فَردی، از جَهان دارَمبَر آن سَرَم که کُنم در سَرِ هَوایِ شَراببه اِحتیاط زِ دَستِ خَضر پیالِه بِگیرمَباد آبِ حَیاتَت دَهَد به جایِ شَرابگِره زِ غُنچَهِ پیکان گُشودَن آسان اَست:نَسیمِ نَی چو شَوَد جَمع با هَوایِ شَرابهمان گروه که ما را زِ بادِه مَنع کُنندکه عَقل را نتوان داد رونَمایِ شَراب:کُنند سادِه زِ خَطّ ِ کَتابه مَسجِد رااَگَر کِتاب بِگیرَند در بَهایِ شَرابکُنم به وَصفِ شَراب آنقَدَر گُهَرباریکه زُهدِ خُشک شَوَد تِشنَه‌ی لِقایِ شَرابکُدام دَرد به این دَرد می‌رَسَد صائِب؟که در بَهار نَدارَم به کَف بَهایِ شَراب‌ لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌حمایت مالی از پادکست: حامی باش | دارمتمعرفی پادکست : یکی مثل توتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com 
  • 140. صد و چهل - پیران با تدبیر:‌ صائب تبریزی‌

    05:35||Season 3, Ep. 140
    ‌صائب تبریزی‌‌‌سهل مشمر همتِ پیرانِ با تدبیر را‌کز کمان بال و پر پرواز باشد تیر را‌دشمنِ خونخوار را کوته به احسان ساز، دست‌هیچ زنجیری به از سیری نباشد شیر را‌حسن را خطِ غبارش بی‌نیاز از زلف کرد‌احتیاجِ دام نبود خاکِ دامنگیر را‌ریشهٔ نخلِ کهنسال از جوان افزون‌ترست‌بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را‌عقلِ دوراندیش بر ما راهِ روزی بسته است‌ور‌نه هر انگشت پستانی است طفلِ شیر را‌باد‌پیمایی است عاجز‌نالی آهن‌دِلان‌نیست در دلها سرایت، نالهٔ زنجیر را‌جوی شیر از قدرتِ فرهاد می‌بخشد خبر‌می‌توان در زخم دیدن جوهرِ شمشیر را‌کشورِ دیوانگی امروز معمور از من است‌من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را‌خنده کز دل نیست چون سوفار، نتواند گشود‌عقدهٔ پیکانِ زهرآلود از دل تیر را‌می رسد آزارِ بدگوهر به نزدیکان فزون‌نوبرِ زخم از نیامِ خود بود شمشیر را‌در‌گذر از چشم‌بوسیدن که شد دور از کمان‌تیر تا بوسید چشم حلقهٔ زهگیر را‌در حرم هر کس گناهی کرد، حَدَّش می‌زنند‌نگذراند عشق از همصحبتان تقصیر را‌عالَمی را کُشت و دست و تیغِ او رنگین نشد‌تیزیِ شمشیر، پاک از خون کند شمشیر را‌سالها شد با گرفتاری بهم پیچیده‌ایم‌چون کند آب‌ِ روان از خود جدا زنجیر را؟‌عقل کامل می‌شود از گرم و سردِ روزگار‌آب و آتش می‌کند صاحب‌برش شمشیر را‌برنمی‌گردد براتِ قسمتِ حق، خون مخور‌نیست ممکن باز‌گردیدن به پستان شیر را‌نیست ممکن صائب از دل عقدهٔ غم وا‌شود‌ناخنی تا هست در کف پنجهٔ تدبیر را‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌حمایت مالی از پادکست: حامی باش | دارمتمعرفی پادکست : یکی مثل توتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com 
  • 139. صد و سی و نه - قند وصل: مولانا

    06:26||Season 3, Ep. 139
    ‌مولانا‌چون جانْ تو می‌سِتانی چون شِکَّر است مٌردن‌با تو ز جانِ شیرین شیرین‌تر است مٌردن‌بردار این طَبَق را زیرا خلیلِ حق را‌باغ است و آبِ حیوان گَر آذر است مردن‌این سَر نشانِ مُردن وآن سَر نشانِ زادن‌زان‌سَر کَشی نمیرد، نی، زین مراست مردن‌بُگذار جسم و جان شو, رَقصان بِدان جهان شو‌مَگریز اگر چه حالی, شور و شَر است مردن‌والله به ذاتِ پاکش, نُه چرخ گشت خاکش‌با قندِ وَصل, همچون حلواگر است مردن‌از جان چرا گریزیم؟ جان است جان سپردن‌وز کان چرا گُریزیم کان زر است مردن‌چون زین قَفس بِرَستی در گلشن است مَسکن‌چون این صَدَف شکستی, چون گوهر است مردن‌چون حق تو را بخواند, سوی خودت کشاند‌چون جنت است رفتن, چون کوثر است مردن‌مرگ آیِنه‌ست و حسنت در آینه دَرآمَد‌آیینه بَربگوید: خوش مَنظَر است مردن‌گر مؤمنی و شیرین, هم مؤمن است مرگت‌ور کافریّ و تلخی, هم کافر است مردن‌گر یوسفیّ و خوبی، آیینه‌ات چنان است‌ور نی در آن نِمایش هم مُضطَر است مردن‌خامش که خوش‌زبانی چون خضر جاودانی‌کز آب زندگانی کور و کر است مردنلینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و دوم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : عشق داندتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 137. صد و سی هفت - چرخ هفتمین: خاقانی

    06:40||Season 3, Ep. 137
    ‌خاقانی‌از گشت چرخ کار به سامان نیافتم‌وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم‌زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهاد‌یک رنج بازگوی که من آن نیافتم‌نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌ام‌دردم از آن فزود که درمان نیافتم‌از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر‌تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم‌خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی‌جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم‌بر ابلق امید نشستم به جد و جهد‌جولان نکرد بخت که میدان نیافتم‌بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار‌یک هم‌نشین سعد چو کیوان نیافتمپشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشتآبم ببرد دهر کز او نان نیافتمدر مصر انتظار چو یوسف بمانده‌امبسیار جهد کردم و کنعان نیافتمگوئی سکندرم ز پی آب زندگیعمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتمز افراسیاب دهر خراب است ملک دلدردا که زور رستم دستان نیافتمگویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو بازخاموش از آن شدم که سخندان نیافتمخاقانیا تو غم خور کز جور روزگاریک رادمرد خوش‌دل و خندان نیافتمداد سخن دهم که زمانه به رمز گفتآن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم‌‌‌‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : بازیتابهتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 136. صد و سی شش - سِرّ سویدا: سعدی

    07:35||Season 3, Ep. 136
    ‌‌‌سعدی‌به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست‌عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست‌به غنیمت شمر - ای دوست - دم عیسی صبح‌تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست‌نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل‌آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست‌به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست‌به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست‌زخم خونینم اگر به نشود به باشد‌خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست‌غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد‌ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست‌پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است‌که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست‌سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر‌دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست‌‌‌‌لینک های پادکست‌‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ تماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 135. صد و سی و پنج - قدیسان کافورینه به کف: شاملو

    17:51||Season 3, Ep. 135
    ‌‌احمد شاملو‌‌باید اِستاد و فرود آمد‌‌بر آستانِ دری که کوبه ندارد،‌‌چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و‌‌اگر بی‌گاه‌‌به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.کوتاه است در،‌‌پس آن به که فروتن باشی.‌‌آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود‌‌آنجا‌‌تا آراستگی را‌‌پیش از درآمدن‌‌در خود نظری کنی‌‌ ‌هرچند که غُلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست، نه انبوهی‌ِ مهمانان،‌که آنجا‌تو را‌کسی به انتظار نیست.‌که آنجا‌جنبش شاید،‌اما جُنبنده‌یی در کار نیست:‌نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف‌نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر‌نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقیِ منگوله‌دارش‌نه مَلغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ‌ ‌تنها تو‌آنجا موجودیتِ مطلقی،‌موجودیتِ محض،‌چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت‌حضورِ قاطعِ اعجاز است.‌گذارت از آستانه‌ی ناگزیر‌فروچکیدنِ قطرهٔ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:‌«ــ دریغا‌ای‌کاش ای‌کاش‌قضاوتی قضاوتی قضاوتی‌درکار درکار درکار‌می‌بود!» ــ شاید اگرت توانِ شنفتن بودپژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــچون هُرَّستِ آوارِ دریغمی‌شنیدی:  «ــ کاشکی کاشکیداوری داوری داوریدرکار درکار درکار درکار…»  اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.ذاتش درایت و انصافهیأتش زمان. ــو خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد. *** بدرود!بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبارشادمانه و شاکر.  از بیرون به درون آمدم:از مَنظربه نَظّاره به ناظر. ــنه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌ای ــمن به هیأتِ «ما» زاده شدمبه هیأتِ پُرشکوهِ انسانتا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینمغرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنومتا شَریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهمکه کارستانی از این‌دستاز توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون است. انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدنتوانِ شنفتنتوانِ دیدن و گفتنتوانِ اندُهگین و شادمان ‌شدنتوانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جانتوانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنیتوانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانتو توانِ غمناکِ تحملِ تنهاییتنهاییتنهاییتنهاییِ عریان.  انساندشواری وظیفه است.  ***  دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربَرکشمهر نغمه و هر چشمه و هر پرندههر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگرهر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.  رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بستهگذشتیمو منظرِ جهان راتنهااز رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم واکنونآنَک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر وآنَک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ  دالانِ تنگی را که درنوشته‌امبه وداعفراپُشت می‌نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت.  به جان منت‌پذیرم و حق گزارم!(چنین گفت بامدادِ خسته.)  ۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ ‌‌‌لینک های پادکست‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکممعرفی پادکست : پادکست صندوق
  • 134. صد و سی و چهار - اوج زحل: خیام

    04:23||Season 3, Ep. 134
    ‌خیام‌از جرِم گل سیاه تا اوج زحل‌کردم همه مشکلات کلیّ را حل‌بگشادم بندهای مشکل به حیَل‌هر بند گشاده شد به جز بند اجل ‌خیام‌ای خواجه! بِدان کین فلکِ بیهُده‌دو‌همچون من و تو، دید بَسی کهنه و نوآغاز و سَرانجامِ جهان را چه کنی؟از عمر، نصیبِ خویش، بردار و برو! ‌‌‌لینک های پادکست‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی و یکم‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ معرفی پادکست : رادیو آن/ماهتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com
  • 133. صد و سی و سه - لولیان شوخ: حافظ

    05:43||Season 3, Ep. 133
    ‌حافظ‌اگر آن تُرکِ شیرازی به‌ دست‌ آرد دلِ ما را‌به خال هِندویَش بَخشَم سمرقند و بُخارا را‌بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت‌کنار آب رُکن‌آباد و گُلگَشت مُصَلّا را‌فَغان کـاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب‌چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را‌ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ است‌به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را‌مَنَ ازْ آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم‌که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرد زُلِیخا را‌‌اگر دشنام فرمایی وَگَر نفرین، دعا گویم‌جوابِ تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شِکرخا را‌نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند‌‌جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را‌حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو‌که کس نَگْشود و نَگْشاید به حکمت این مُعمّا را‌غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ‌که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثریّا را ‌‌‌لینک های پادکست‌‌پادکست بوطیقا - قسمت سی‌ام‌شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا‌‌حمایت مالی از پادکست : حامی باش بوطیقا‌ تماس : BoutighaPodcast@Gmail.com