Share

cover art for یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۱۷

شعر با صدای شاعر

یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۱۷

▨ شعر: دلتنگی‌ها ۱۷

▨ شاعر: یدالله رویایی

▨ با صدای: یدالله رویایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه كویر ِمشكل را

از فاصله ساختند


آغاز مرغ بود

آغاز بال پایدار


و مرغ اول جهان ناگاه

وقتی كه كویر مشكل را

از فاصله ساختند

فریادی سخت بركشید

و سمت شن‌ها را آشفت

فریاد میان آب افتاد

و آب

با زمزمه تارهای صوتی را لرزاند


و حافظه‌ی قنات را باد آزرد

وقتی كه تارهای صوتی

در گوشت آب

می‌لرزید

شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگی‌ها

شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶

چاپ اول: ۱۳۴۶

ــــــــــــــــــــــــــــ

تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است

More episodes

View all episodes

  • پروین اعتصامی | مست و هشیار

    03:07|
    ▨ نام شعر: مست و هشیار▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: صدیقه کامور▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌رویگفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیستگفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برمگفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیستگفت: نزدیک است والی را سرای، آن‌جا شویمگفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخوابگفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیستگفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهانگفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیستگفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنمگفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیستگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاهگفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیستگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدیگفت: ای بیهوده‌گو، حرفِ کم و بسیار نیستگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست راگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین
  • قیصر امین‌پور | می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی

    03:09|
    ▨ نام شعر: می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی▨ شاعر: قیصر امین‌پور▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــمی خواستم که ولوله بر پاکنم ولیبا شورِ شعر محشر کبرا کنم ولیبا نی به هفت بند غزل ناله سر دهمبا مثنوی رهی به نوا وا کنم ولیتا باز روح قدسی حافظ مدد کنددم می زدم که کار مسیحا کنم ولیفریاد را بکوبم پا بر سر سکوتیا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولیدل بر کنم از این دل مرداب وار تنگبا رود رو به جانب دریا کنم ولیاین بی کرانه آبی آیینه ی تو رابا چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورمفکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی
  • محمد مختاری | هامون | پالایش شده

    07:08|
    ▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی»)▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری___________________میان‌مان صدایی تبخیر شدو مرگ جار زددرون خالی‌اش را بی‌تحاشی.گذشت عمر در گذر شن و بی‌قراری خونکه پاشنه به خاک می‌کوبدو خاک، خاک، لایه لایه‌ی هزار سالهو خاکروبه‌هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر مامی‌افشانند.پناه بوته‌های گزبتلخی آبی از کناره‌های عمر می‌رودبه سرنوشت شوره بر شیار برفگینه‌ی نمکنک می‌زنندکلاغ پیر و کبک کاهل.رباطهای یاوه‌ی کپک زدهدهان گشوده‌اند به خمیازهو در ردای باد تاب می‌خورد پوسیدگیو روزنامه‌های زرد و آبدیدهگاه از پر قبایی بیرون می‌پرد.-“زمان شکافته ست و نشت کرده استغبار و سایه‌های نخ نما و سرداریهای بیدخورده.خط غباری بر پوست آهوو شله‌های رنگ و رو رفتهو چهره‌های فرسوده در قابهای کهنهکه از کنارشان بی‌تاب گذشته بودیمو از درونمان اکنون سر بر می‌آورندتا ما را در قابی میخکوب کنند.-“کی اند و از کجا می‌آیند؟که نیمی از من بوده‌اندو مادرانم در حلقه‌ی عذاشان گریسته‌اند.از آرواره‌ی افق بیرون می‌آیدصفی از اندامهاییبرهنهبی‌سربی‌تابصفی دگرکه ابریشمبه زیر  کرباس پوشیده‌اند.-“و پوستشان آمخته‌ی پرستو و باران نیست،وز چنبر عزایم و دندان مار نفس می‌کشند.”گشوده می‌شود طومارهاو بوی نفتالینمشام باد را می‌آزاردکلاهی از کناره‌ی افق فرو می‌افتدو پوزخند خاک موج برمی‌دارد:…-“نگاه میهنم پیرم کرده استچراغ ماتم است گلایل.کسی توازن انسان و خاک را می‌خواهد برهم زندصدای زنجره می‌گیردو کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول می‌خوردشمایل کدر مرگو هاله‌ای که گرداگردش بسته‌اند.نگاه نیم بسته بر دوایر فرا روندهگلوی آفتاب و شیشه‌ای شکستهکه برق می‌زند.و خون روز و رودخانه در غبار و پلک‌های خستهگم می‌شودنمک دهان و زخم را فرو می‌بنددو گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذیکه مهره‌های پشت را می‌لرزاند.غبار جای گام‌های تندنشسته است.و گام‌ها که باد را مهار کرده بودندمساحت کویری حیات را اندازه می‌گیرند▨محمد مختاریبخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی”
  • محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

    05:27|
    ▨ نام شعر: آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: محمدعلی بهمنی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری___________ناگهان دیدم كه دور افتاده‌ام از همرهانممانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانمناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفیدیدم آوخ قرن‌ها راه است از من تا زمانمناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانیگرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانمها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكی‌هاخود شكستم تک‌چراغِ روشنش را با كمانممی‌شناسم این خیابان‌ها و این پس كوچه‌ها رابارها این دوستان بستند ره بر دشمنانمآن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابانز آسمان می‌پرسم آخر من كجای این جهانم؟سوز سردی می‌كشد شلاق و می‌چرخاند و مندرد را حس می‌كنم در بند بندِ استخوانممی‌نشینم از زمینِ سرزمین بی‌گناهممشت خاكی روی زخم خون‌فشانم می‌فشانمخیره بر خاكم كه می‌بینم ز كرت زخم‌هایممی‌شکوفد سرخ گل‌هایی شبیه دوستانممی‌زنم لبخند و بر می‌خیزم از خاک و بدین‌سانمی‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم▨محمدعلی بهمنی___________به شما پیشنهاد می‌کنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است.
  • مهدی حمیدی شیرازی | نامه‌ای به دخترم

    06:47|
    ▨ نام شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــتوضیح خانواده‌ی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند.ــــــــــــــــــاز تهران به نیویورکــــــــــــــــــنازنین، ای سپیدیِ روزمواپسین شادیِ شب‌افروزمای ز یک لحظه اشتباهِ پدرچون پدر، غرق در گناهِ پدربی‌گنه‌تفته ز آتشِ هستیداده کفارّهٔ دمی مستیاز که نالم، که دشمنِ تو منماهرمن کیست؟ من خود اهرمنمما همه کشتگانِ یک نفسیمدر قفس‌ماندگانِ یک هوسیماز بنِ خاک تا برِ افلاکخاک بر فرق هرکه آمد، خاکخرّما کشورا که آن عدم استنه در آن شام، نه سپیده‌دم استچند در بندِ این ریا بودنکه نبودن به است یا بودن؟گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ستکاهشِ رنج، لذّت است و خوشی استهر که را در بلایِ بود شکی‌ستخوب‌وبدناشناخته محکی‌ستگر کسی بنگرد به باریکی هست کمبودِ نور، تاریکینور و ظلمت چو تار و پود نیَندناخوشی و خوشی، دو بود نیَندناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاستدردِ هستی خمارِ مستی‌هاستگر مرا پایِ این خمار نبوددستِ تو در دهانِ مار نبودور گناهی مرا به عالم نیستگر همین یک گنه بوَد کم نیستچه گناهی بتر ز کاشتن است؟زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟گر نه دانسته‌ای و نه دانیاینْت گفتارهای یزدانیخلقِ حوا و آدمِ شیدارمزِ پنهان و قصهٔ پیدامعنیِ آن نکویِ زشت‌شدهچون شده خلق، از بهشت شدهمعنیِ گول‌خورده و تفتهچون به خود آمده ز خود رفتهاز بلندی خزیده زی پستییعنی؛ از نیستی سوی هستیگندمی داده دردِ کاستنشیعنی؛ آتش کشیده خواستنشمن تو را میلِ کاستن دادمهستی و دردِ خواستن دادماز حریم نهانی‌ات کندمدر ضمیرِ جهانَت افکندمعینِ شیطان شدم به راه‌بریراندمت از بهشتِ بی‌خبری▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیبیست‌ودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهرانــــــــــ▨ شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی─────♬ ─────نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند.ــــــــــــــــپی‌نوشت: این شعر بسیار طولانی‌تر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است.
  • اسماعیل خویی | به سوی من

    03:21|
    ▨ نام شعر: به سوی من (غزلواره‌ی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر می‌گذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر می‌گذرد.تو از کدام افق می‌آییکه پاکبازتر از خورشیدی؟صنوبری چو تو چون می‌رویددر پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاکپاک مانده نگارا؟شب از کدام سو می‌وزدکه روشنم من و تاریکو از ستاره و غم سرشارم؟آه! باری! بگذریم...به سوی من چو می‌آییتمامِ تنتپش و بال می‌شومچو در تو می‌نگرمزلال می‌شومسخن چو می‌گوییآفتاب برمی‌آیدو می‌پذیرم منکه هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پایدو می‌سرایمبا نایی از سکوتکه مولوی حق داشتهماره عاشق بودن راهماره بسراید▨ اسماعیل خویی
  • نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی

    04:52|
    ▨ نام شعر: قو▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــصبح چون روی می‌گشاید مهرروی دریای سرکش و خاموشمی‌کشد موج‌های نیلی چهرجبّه‌ای از طلای ناب به دوش.صبحگه، سرد و تَر، در آن دم‌هاکه ز دریا نسیم راست گذر،گل مریم، به زیرشبنم‌هاشستشو می‌دهد بر و پیکر.صبحگه، که‌انزوای وقت و مکاندل‌رباینده است و شوق افزاست،بر کنارِ جزیره‌های نهانقامت با وقار قو پیداست.آن‌چنانی که از گلی دستهپیش نجوای آب‌ها تنها،وسط سبزه‌ی خزه‌بستهتنش از سبزه بیشتر زیبا.می‌دهد پایِ خود تکان، شایدکه کُند خستگی ز تن بیرون.بال‌های سفید بگشایدبپرد دربرابر هامون.بپرد تا بدان سوی دریادر نشیبِ فضای مثل سحر،برود از‌جهان خیره‌ی مابزند در میان ظلمت، پَر.برود در نشیمن تاریکبا خیالی که آن مصاحب اوست،در خطِ روشنی چو مو باریکبیند آن چیزها که در خورِ قوست.لکّ ابری که دور می‌مانَدموج‌هایی که می‌کنند صدا،وندر آن‌جا کسی نمی‌داندکه چه اشکال می‌شوند جدا.لیک مرغ جزیره‌های کبود،در همین دم که او به تنهاییسینه خالی ز فکر بود و نبودمی‌کند فکرهای دریایی.نظر انداخته سوی خورشید،نظری سوی رنگ های رقیقبا تکانی به بال‌های سفیدبجهیده‌ست روی آبِ عمیق.برخلافِ تصورِ همه، اومانده دیوانه‌ی حکایت آبگر کسی هست یا نه، ناظرِ قوقو در آغوشِ موج‌هاست به خواب.▨ نیما یوشیجبیستم فروردین ماه ۱۳۰۵
  • سیمین بهبهانی | در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)

    03:28|
    ▨ نام شعر: در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاهسیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راهیک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غل‌غل کنان در سینه شاریدراه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه-« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟»_ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! »کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از اوباز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاهقایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت هاافتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاهزخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوببنشست و من با او نشستم؛ بر پله‌ای نزدیک درگاهآن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه‌، نارس چیده آمدآن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آهحرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دورتا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواهحالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمی‌دانم! ولی پامروزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه