Share

cover art for محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

شعر با صدای شاعر

محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

▨ نام شعر: آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

▨ شاعر: محمدعلی بهمنی

▨ با صدای: محمدعلی بهمنی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

___________

ناگهان دیدم كه دور افتاده‌ام از همرهانم

مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم


ناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفی

دیدم آوخ قرن‌ها راه است از من تا زمانم


ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانم


ها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكی‌ها

خود شكستم تک‌چراغِ روشنش را با كمانم


می‌شناسم این خیابان‌ها و این پس كوچه‌ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم


آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می‌پرسم آخر من كجای این جهانم؟


سوز سردی می‌كشد شلاق و می‌چرخاند و من

درد را حس می‌كنم در بند بندِ استخوانم


می‌نشینم از زمینِ سرزمین بی‌گناهم

مشت خاكی روی زخم خون‌فشانم می‌فشانم


خیره بر خاكم كه می‌بینم ز كرت زخم‌هایم

می‌شکوفد سرخ گل‌هایی شبیه دوستانم


می‌زنم لبخند و بر می‌خیزم از خاک و بدین‌سان

می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم

محمدعلی بهمنی

___________

به شما پیشنهاد می‌کنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است.

More episodes

View all episodes

  • مهدی حمیدی شیرازی | نامه‌ای به دخترم

    06:47|
    ▨ نام شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــتوضیح خانواده‌ی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند.ــــــــــــــــــاز تهران به نیویورکــــــــــــــــــنازنین، ای سپیدیِ روزمواپسین شادیِ شب‌افروزمای ز یک لحظه اشتباهِ پدرچون پدر، غرق در گناهِ پدربی‌گنه‌تفته ز آتشِ هستیداده کفارّهٔ دمی مستیاز که نالم، که دشمنِ تو منماهرمن کیست؟ من خود اهرمنمما همه کشتگانِ یک نفسیمدر قفس‌ماندگانِ یک هوسیماز بنِ خاک تا برِ افلاکخاک بر فرق هرکه آمد، خاکخرّما کشورا که آن عدم استنه در آن شام، نه سپیده‌دم استچند در بندِ این ریا بودنکه نبودن به است یا بودن؟گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ستکاهشِ رنج، لذّت است و خوشی استهر که را در بلایِ بود شکی‌ستخوب‌وبدناشناخته محکی‌ستگر کسی بنگرد به باریکی هست کمبودِ نور، تاریکینور و ظلمت چو تار و پود نیَندناخوشی و خوشی، دو بود نیَندناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاستدردِ هستی خمارِ مستی‌هاستگر مرا پایِ این خمار نبوددستِ تو در دهانِ مار نبودور گناهی مرا به عالم نیستگر همین یک گنه بوَد کم نیستچه گناهی بتر ز کاشتن است؟زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟گر نه دانسته‌ای و نه دانیاینْت گفتارهای یزدانیخلقِ حوا و آدمِ شیدارمزِ پنهان و قصهٔ پیدامعنیِ آن نکویِ زشت‌شدهچون شده خلق، از بهشت شدهمعنیِ گول‌خورده و تفتهچون به خود آمده ز خود رفتهاز بلندی خزیده زی پستییعنی؛ از نیستی سوی هستیگندمی داده دردِ کاستنشیعنی؛ آتش کشیده خواستنشمن تو را میلِ کاستن دادمهستی و دردِ خواستن دادماز حریم نهانی‌ات کندمدر ضمیرِ جهانَت افکندمعینِ شیطان شدم به راه‌بریراندمت از بهشتِ بی‌خبری▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیبیست‌ودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهرانــــــــــ▨ شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی─────♬ ─────نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند.ــــــــــــــــپی‌نوشت: این شعر بسیار طولانی‌تر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است.
  • اسماعیل خویی | به سوی من

    03:21|
    ▨ نام شعر: به سوی من (غزلواره‌ی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر می‌گذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر می‌گذرد.تو از کدام افق می‌آییکه پاکبازتر از خورشیدی؟صنوبری چو تو چون می‌رویددر پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاکپاک مانده نگارا؟شب از کدام سو می‌وزدکه روشنم من و تاریکو از ستاره و غم سرشارم؟آه! باری! بگذریم...به سوی من چو می‌آییتمامِ تنتپش و بال می‌شومچو در تو می‌نگرمزلال می‌شومسخن چو می‌گوییآفتاب برمی‌آیدو می‌پذیرم منکه هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پایدو می‌سرایمبا نایی از سکوتکه مولوی حق داشتهماره عاشق بودن راهماره بسراید▨ اسماعیل خویی
  • نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی

    04:52|
    ▨ نام شعر: قو▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــصبح چون روی می‌گشاید مهرروی دریای سرکش و خاموشمی‌کشد موج‌های نیلی چهرجبّه‌ای از طلای ناب به دوش.صبحگه، سرد و تَر، در آن دم‌هاکه ز دریا نسیم راست گذر،گل مریم، به زیرشبنم‌هاشستشو می‌دهد بر و پیکر.صبحگه، که‌انزوای وقت و مکاندل‌رباینده است و شوق افزاست،بر کنارِ جزیره‌های نهانقامت با وقار قو پیداست.آن‌چنانی که از گلی دستهپیش نجوای آب‌ها تنها،وسط سبزه‌ی خزه‌بستهتنش از سبزه بیشتر زیبا.می‌دهد پایِ خود تکان، شایدکه کُند خستگی ز تن بیرون.بال‌های سفید بگشایدبپرد دربرابر هامون.بپرد تا بدان سوی دریادر نشیبِ فضای مثل سحر،برود از‌جهان خیره‌ی مابزند در میان ظلمت، پَر.برود در نشیمن تاریکبا خیالی که آن مصاحب اوست،در خطِ روشنی چو مو باریکبیند آن چیزها که در خورِ قوست.لکّ ابری که دور می‌مانَدموج‌هایی که می‌کنند صدا،وندر آن‌جا کسی نمی‌داندکه چه اشکال می‌شوند جدا.لیک مرغ جزیره‌های کبود،در همین دم که او به تنهاییسینه خالی ز فکر بود و نبودمی‌کند فکرهای دریایی.نظر انداخته سوی خورشید،نظری سوی رنگ های رقیقبا تکانی به بال‌های سفیدبجهیده‌ست روی آبِ عمیق.برخلافِ تصورِ همه، اومانده دیوانه‌ی حکایت آبگر کسی هست یا نه، ناظرِ قوقو در آغوشِ موج‌هاست به خواب.▨ نیما یوشیجبیستم فروردین ماه ۱۳۰۵
  • سیمین بهبهانی | در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)

    03:28|
    ▨ نام شعر: در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاهسیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راهیک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غل‌غل کنان در سینه شاریدراه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه-« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟»_ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! »کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از اوباز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاهقایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت هاافتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاهزخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوببنشست و من با او نشستم؛ بر پله‌ای نزدیک درگاهآن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه‌، نارس چیده آمدآن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آهحرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دورتا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواهحالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمی‌دانم! ولی پامروزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه
  • محمد زهری | به فردا

    03:51|
    ▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان)▨ شاعر: محمد زهری▨ با صدای: محمد زهری▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________به گل‌گشتِ جوانان ،یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان !که ما در ظلمتِ شب ،زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خون‌آشام ،نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ،به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا.و خونِ مابه سرخیِ گلِ لالهبه گرمیِ لبِ تب‌داِر بی‌دلبه پاکیِ تنِ بی‌رنگِِ ژالهریخت بر دیوارِ هر کوچهو رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهریو این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که می‌بافیدو این است آن گلِ آتش‌فروزِ شمعدانیکه در باغِ بزرگِ شهر می‌خنددو این است آن لبِ لعلِ زنانی را که می‌خواهیدو پرپر می‌زند ارواحِ مااندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛و عشق ماست لای برگ‌های هر کتابی را که می‌خوانید.شما یاران نمی‌دانیدچه تب‌هایی تنِ رنجور ما را آب می‌کردچه لب‌هایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ می‌شدو چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود می‌گردید .ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دورهٔ خود ،حصارِ ساکتِ زندان ،که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را{سرِ آزادِ مردان را فراز چوبه‌های دار}و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود می‌گدازد آهنِ تنها ،تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کاراکسی از ما، نه پای از راه گردانیدو نه در راه دشمن گام زد .و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتانو این نوشی که می‌جوشد میانِ جام‌هاتانگواهِ ماست، ای یاران !گواه پایمردی‌های ماگواه عزم ماکز رزم‌هاجانانه‌تر شد!▨محمد زهری
  • بکتاش آبتین | خسرو خطر

    07:32|
    ▨ نام شعر: خسرو خطر▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــصورت نرمی دارد سمبادۀ پیرچه دیرافتادن چاقو از نفس چه زودربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربودببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟!جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟خط می‌کشند خودکار و چاقو با هم و تو در نامه‌های فراوانی بد‌خط بوده‌ایو با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده می‌نوشتیو نستعلیق تو را شکسته‌تر می‌نوشتو نوشت که در تو مردی پنجاه‌سالهروحی خوش‌نویس جا گذاشتو گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپاره‌ها بنویسیو نوشت که هنوز در تومردان غیوری در سایه‌اندبا آفتاب حرف‌های روشنی داشتیو هنوز که هنوز است در توایلیبا سنگ‌های فراوان خواب‌های گرم می‌بینند می‌بینیچگونه آفتاب با سنگ قبر تو می‌جنگد؟!و تو خوابیده‌ای و خاک خواب تو را می‌بیندببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟!(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یه‌جوری زده بودیکه هیچ دکتری نمی‌تونس بخیه‌ش کنهبیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودیتمام کارهایت بهانه‌ای برای جنگیدن بودوگرنه پیش از جنگ نیز تو می‌جنگیدیبا چاقویی در دست، مست!بعد از جنگ نیز تو می‌جنگیدیبا چاقویی در دست، مست!و تو عاشق خندیدن بودیو تمام کارهایت بهانه‌ای برای خندیدن بودبه خاطر بیاور به بسیج می‌رفتی و می‌خندیدیمبه جبهه می‌رفتی و می‌خندیدیمهی مجروح می‌شدی و هی می‌خندیدیمبعد از جنگ را به خاطر بیاوربا بسیجی‌ها می‌جنگیدی و می‌خندیدیمچاقو می‌کشیدی و می‌خندیدیمهی به زندان می‌رفتی و هی می‌خندیدیممی‌خندیدیممیـ   خکوب شده‌ام که چرا دیگر نمی‌خندی؟!بلند شو خسروبه چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!نه؛ تو دیگر نمی‌توانی از خنده روده‌بُر شویچرا که تو از مرگ روده‌بُر شده‌ایچرا که تو از جنگ روده‌بُر شده‌ایو ترکشی که بیست‌سال در مغز تو فکر می‌کردتو را به فراموشی کشانده!تو نمی‌دانی که قرار استترکش به زودی در مغز تو آمبولی کندخسرو! جنگ سایۀ شومی داردیعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو می‌جنگددارم از خنده روده‌بُر می‌شوم خسروتو هنوز هم داری همۀ ما را می‌خندانیچگونه می‌توانم باور کنمخسرو خطر بیست‌سال بعد از جنگبا چاقویی در دستو زندانی در شصتشهید شده است؟!و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمی‌کند چه کندهنوز هم خطرناکی خسروو هنوز مردۀ توبسیاری را می‌ترساندو ما هنوز می‌خندیدیمو هنوز گریه می‌کنیمو هنوز تو هستیکه نیستی را به ما نشان می‌دهیجنگ است خسرو جنگ می‌بینی؟نه!کسی که از دور شلیک می‌کندخون را نمی‌بیندتنها از دهان داغ تفنگپوکه‌هایی سرد باقی می‌ماندخونریزی و آبروریزیبرادران خونی دوری هستندشبیه تو و مصطفای مُشجّرکه شیشه‌های ساده به او اقتدا می‌کنندجنگ را رها کن خسروآب از سر جانماز‌ها گذشتهو رزمندگان قدیمیبعد از جنگگروهان‌گروهان عقب‌نشینی کرده‌اند!جنگ را رها کن خسروو ای کاشجنگ نیزتو را رها می‌کرد!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «تنهاییِ دسته‌جمعی»چاپ‌شده در فرانسه - نشر ناکجا
  • ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده

    09:33|
    ▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همیهان ای پسر مخور غم از این بیشتر همیدر روزگار هر پسری بی‌پدر شودتنها تو نیستی که شدی بی‌پدر همیاسکندرِ کبیر که می‌رفت از جهانگفت این سخن به مادرِ خونین جگر همیکز بعد من عزایی اگر می‌کنی به پایطوری بکن که باد پسندیده‌تر همیتنها مگِری، عدّه‌ای از دوستان بخواهکآیند و با تو گریه نمایند سر همیلیکن چه عدّه‌ای؛ که نباشند داغدارزان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همیبا عدّه‌ای بگَری برایم که پیش از اینننموده مرگ از درِ ایشان گذر همیزیرا که داغ دیده بگرید برای خویشوآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همیگر گریه‌ای کنند، کنند از برایِ منمرگِ کسی نباشدِشان در نظر همیچون خواست مادرش به وصّیت کند عملبا عدّه‌ای شود به عزا نوحه‌گر همییک تن که داغ‌دیده نباشد نیافتندبشتافتند گرچه به هر کوی و در همیاین گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از اینآن گفت مرده شوهرم اندر سفر همیآن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبلدارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همیآن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیشمرگ پدر نموده مرا دربه‌در همیالقصّه مرگ چون همه‌کس را گَزیده بودحاضر نشد به محضرِ او یک نفر همیچون مادرِ سکندر از این گونه دید حالدانست سّرِ گفتۀ آن نامور همییعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرددیگر مکن تو گریه برای پسر همیبر هر که بنگری به همین درد مبتلاستبی‌داغ نیست لالهٔ باغِ بشر همیسختی چو بالسّویّه بود سهل می‌شودچون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همیباری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفتزاری مکن که هیچ ندارد ثمر همییک مرده سر ز خاک نمی‌آورد برونصد سال اگر تو خاک بریزی به سر همیگفتند زلف کندی و بر خاک ریختیبر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟بر مالِ غیر دست تصّرف مکن درازخود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همیآن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش استبا این گروه جور مران این قَدَر همیآن آشیانِ مرغِ دل بی‌نوایِ ماستای باغبان! مخواهش زیر و زبر همیآن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توستمالِ من است و مالِ نسیم سحر همیگر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هستآن مادرِ ستوده‌ات اندر حضر همیداری ز خود چهار برادر بزرگترهر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همیبر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز برکُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همیاز هر خیال بیهُده خود را کنار گیرمشغول شو به کسب کمال و هنر همییک‌روز درس و مشق مکن ترک زینهار!مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همییک‌روز اگر ز درس گُریزی، به جان توبگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همیور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبولدل بَندَمَت چو مفلسِ بی‌زر به زر همیبا مادرت به رأفت و طاعت سلوک کنبا خواهرت بجوش چو شیر و شکر همیپرهیز کن ز مردمِ بی‌عار و کم‌عیارهمسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همیبا آن قدم ز خانه برون نه اگر نهیکِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همیباش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیرشو از برایِ حفظِ شرافت سپر همیدر طبع ساده خویِ بَدان آن‌چنان دَوَدکاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همیقدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگاریک عاشقِ درست نبینی دگر همی▨ایرج میرزا
  • اسماعیل خویی | امشب

    03:13|
    ▨ نام شعر: امشب (غزلواره‌ی شماره ۱۰)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ موسیقی: کیهان کلهر، آلبوم شهر خاموش▨ نقاشی پرتره‌ی پوستر: اثر امیرمحمد قاسمی‌زاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــامشب نمی‌دانم چه باید کردامشب کسی در خانه‌ی من نیستگیرم، برون از من تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پر بارگیرم خُم مهتاب هم سرشارمن با که نوشمدُردِ شادی یا غم خود راوقتی که مستی چون توهم‌پیمانه‌ی من نیست؟دیروزها وقتی که شب می‌شدمن تازهبا صد بامدادِ تازه در جانمآغاز می‌گشتمروزِ سیاهِ نابه‌سامان را چون خواب تاریک پریشانینوردیدهسوی نوازش، سوی آرامشسوی نگاه و خنده‌ی تو باز می‌گشتماماامشب شبِ بی‌روزنی در منتنها، تهی، تاریک، گسترده‌ستامشب نمی‌دانم چه باید کردوین تیره‌ی دل‌سردبا من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ستبا من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ستبا من نمی‌دانی چه‌ها کرده‌ست▨ اسماعیل خویی