Share

cover art for ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده

شعر با صدای شاعر

ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده

•

▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده

▨ شاعر: ایرج میرزا

▨ با صدای: سبحان گنجی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همی

هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی


در روزگار هر پسری بی‌پدر شود

تنها تو نیستی که شدی بی‌پدر همی


اسکندرِ کبیر که می‌رفت از جهان

گفت این سخن به مادرِ خونین جگر همی


کز بعد من عزایی اگر می‌کنی به پای

طوری بکن که باد پسندیده‌تر همی


تنها مگِری، عدّه‌ای از دوستان بخواه

کآیند و با تو گریه نمایند سر همی


لیکن چه عدّه‌ای؛ که نباشند داغدار

زان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همی


با عدّه‌ای بگَری برایم که پیش از این

ننموده مرگ از درِ ایشان گذر همی


زیرا که داغ دیده بگرید برای خویش

وآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همی


گر گریه‌ای کنند، کنند از برایِ من

مرگِ کسی نباشدِشان در نظر همی


چون خواست مادرش به وصّیت کند عمل

با عدّه‌ای شود به عزا نوحه‌گر همی


یک تن که داغ‌دیده نباشد نیافتند

بشتافتند گرچه به هر کوی و در همی


این گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از این

آن گفت مرده شوهرم اندر سفر همی


آن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبل

دارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همی


آن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیش

مرگ پدر نموده مرا دربه‌در همی


القصّه مرگ چون همه‌کس را گَزیده بود

حاضر نشد به محضرِ او یک نفر همی


چون مادرِ سکندر از این گونه دید حال

دانست سّرِ گفتۀ آن نامور همی


یعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرد

دیگر مکن تو گریه برای پسر همی


بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست

بی‌داغ نیست لالهٔ باغِ بشر همی


سختی چو بالسّویّه بود سهل می‌شود

چون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همی


باری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفت

زاری مکن که هیچ ندارد ثمر همی


یک مرده سر ز خاک نمی‌آورد برون

صد سال اگر تو خاک بریزی به سر همی


گفتند زلف کندی و بر خاک ریختی

بر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟


بر مالِ غیر دست تصّرف مکن دراز

خود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همی


آن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش است

با این گروه جور مران این قَدَر همی


آن آشیانِ مرغِ دل بی‌نوایِ ماست

ای باغبان! مخواهش زیر و زبر همی


آن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توست

مالِ من است و مالِ نسیم سحر همی


گر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هست

آن مادرِ ستوده‌ات اندر حضر همی


داری ز خود چهار برادر بزرگتر

هر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همی


بر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز بر

کُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همی


از هر خیال بیهُده خود را کنار گیر

مشغول شو به کسب کمال و هنر همی


یک‌روز درس و مشق مکن ترک زینهار!

مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همی


یک‌روز اگر ز درس گُریزی، به جان تو

بگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همی


ور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبول

دل بَندَمَت چو مفلسِ بی‌زر به زر همی


با مادرت به رأفت و طاعت سلوک کن

با خواهرت بجوش چو شیر و شکر همی


پرهیز کن ز مردمِ بی‌عار و کم‌عیار

همسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همی


با آن قدم ز خانه برون نه اگر نهی

کِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همی


باش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیر

شو از برایِ حفظِ شرافت سپر همی


در طبع ساده خویِ بَدان آن‌چنان دَوَد

کاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همی


قدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگار

یک عاشقِ درست نبینی دگر همی

▨

ایرج میرزا

More episodes

View all episodes

  • یدالله رویایی | میوه‌های ملال

    03:13|
    ▨ نام شعر: میوه‌های ملال▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــتو می‌گریزی و من، در غبار رویاهاهزار پنجره را بی‌شُکوه می‌بندمبه باغ سبزِ نوید تو می‌سپارم خویشهزار وسوسه را در ستوه می‌بندمتو می‌گریزی و پیوند روزهای درازمرا چو قافلهٔ سنگ و سرب می‌گذرددرنگِ لحظهٔ سنگینِ انتظار، چو کوهبه چشمِ خستهٔ من، پای درد می‌فشردتو می‌گریزی چونان که آب از سر سنگز سنگِ لال نخیزد نه شِکوه، نه فریادتو می‌گریزی چونان که از درخت، نسیمدرختِ بسته نداند گریختن با بادتو می‌گریزی و با من نمی‌گریزی، لیکغمِ گریز تو بالِ شکیب می‌شکندچو از نیامدنت بیم می‌کنم، با مننگاهِ سبز تو نقش فریب می‌شکندبیا که جلوهٔ بیدارِ هر چه تنهایی‌ستبه نوشخندِ گوارای مهر، خواب کنیمبه رویِ تشنگیِ بی‌گناهِ لب‌هامانهزار بوسهٔ نشکفته را خراب کنیمتو می‌گریزی اما -دریغ! می‌ماندخیال خستهٔ شب‌ها و میوه‌های ملالاگر درست بگویم، نمی‌توانم بازبه دست حوصله بسپارم آرزوی وصال▨یدالله رویاییشعر «میوه‌های ملال» از مجموعه شعر از دوستت دارم‌شامل شعرهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۷چاپ اول: ۱۳۴۷
  • عالمتاج قائم مقامی | پیام به ناآمدگان | صدای مریم کوشا

    06:52|
    ▨ نام شعر: پیام به نا آمدگان▨ شاعر: عالمتاج قائم مقامی▨ با صدای: مریم کوشا▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________۱ای به دنیای ما نیامدگان!گر نمی‌آمدید، خوش‌تر بودخاصه آن‌را که در کتاب ازلسرنوشتی به نام مادر بودکاش این دسته در مشیمهٔ ماممانده بودی اگر میسر بودتا که خالی شدی ز شرِ بشراین زمین، کش نه شور و نه شر بود.* * *تو نمی‌آمدی، درین شک نیست،اختیارت به دست خویش ار بودبسته شد نطفه‌ بی ارادهٔ توکه مشیت بر آن مقرر بودنه به دلخواه در رحم رفتیکه در آن ره، پدرت رهبر بودنه برون آمدی از آن به مرادکه‌ت برون آمدن مقدر بود.کاش بالای فکر سرکش منبا تقاضای عصر هم‌بر بودیا که مغزی چنان‌که هست مرادر سر مرد نفس‌پرور بودیا درین سر، به جای مغزِ فهیممغز خر بود، مغز اَستر بودور مجسم نمی‌شدی، باریآرزوی دلم مصور بود* * *هله ای در جهان نیامدگان!هستی ما ز مرگ بدتر بودرنج ما را اگر نوشتندیمثنوی را هزار دفتر بودمرگ در کام ما ز تلخی عمردلنشین‌تر ز شهد و شکّر بودکار ما بود در کف دو خداکان یکی اکبر، این یک اصغر بودآن خدا بر فلک که یزدان استاین خدا بر زمین که شوهر بود.۲روزگار شما نیامدگانبه امید خدای خوش‌تر بادخانهٔ عیش ما سیه‌دل بودکاخ عمر شما منور باد{شاخ آمالتان همیشه بهارنخل امیدتان برآور باد}بر شما دختران آیندهزندگی جمله نور و شکّر باداز سرشک غم و نشاط شرابچشمتان خشک و کامتان تر باداختران را اگر اثر باشدروزتان خوش ز سیر اختر باد{آسمان را دگر شود رفتارزندگی را نظان دیگر باد}زن برون آید از اسارت مردور فراتر نشد، برابر بادمن نگویم که همچو ما، آن مردخار در پای و خاک بر سر بادقرنها بوده جنس زن مقهورقرنها جنس زن مظفر باد* * *▨عالمتاج قائم‌مقامیمتخلص به ژالهاز کتاب دیوان عالمتاج قائم‌مقامی (ژاله)، انتشارات ما، ۱۳۷۴: ۱۴۵
  • هوشنگ ابتهاج | جمع پراکنده

    02:31|
    ▨ نام شعر: جمع پراکنده (رحیل)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــفریاد که از عمرِ جهان هر نفسی رفتدیدیم کز این جمعِ پراکنده کسی رفتشادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگزین‌گونه بسی آمد و زین‌گونه بسی رفتآن طفل که چون پیر از این قافله در ماندوان پیر که چون طفل به بانگِ جَرَسی رفتاز پیش و پسِ قافله‌ی عمر میندیشگه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفتما هم‌چو خسی بر سر دریای وجودیمدریاست؛ چه سنجد که بر این موج خسی رفترفتی و فراموش شدی از دلِ دنیاچون ناله‌ی مرغی که ز یاد قفسی رفترفتی و غم آمد به سر جای تو، ای دادبیدادگری آمد و فریادرسی رفتاین عمر سبک‌سایه‌ی ما بسته به آهی استدودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
  • نصرت رحمانی | میعاد در لجن

    04:01|
    ▨ نام شعر: میعاد در لجن▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــرقصیدپر زد، رمیداز سرِ انگشتِ او پرید[سکه]گفتم: خطپروانه‌ی مسینپرواز کردچرخید، چرخیدپرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن.تابید، سوخت فضا را نگاه‌هابر هم رسیددر هم خزیددر سینه عشق‌های سوخته فریاد می‌کشید:ـ ای یأس، ای امید!آسیمه‌سر به‌سوی «سکه» تاختیماز مرز هست و نیستتا جوی پُر لجنبا هم شتافتیمآنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم.پروانهٔ مسینآیینه‌وار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!و هر دو روی آنخط بودخطی به‌سوی پوچ، خطی به مرز هیچاندوه لِرد بستدر قلبواره‌اشو خنده را شیار لبانش مکید و گفت:پس… آه، نقش شیر!؟رویید اشکخاموش گشت.گفتم:کُنام شیر لجن‌زار نیست، نیست!خط است و خالگذرگاهِ کرم‌هااینجا نه کشتگاه عشق و غرور استمیعادگاه زشتی و پستی‌ست.از هم گریختیمبر خط سرنوشتخونآبه ریختیم.ما هر دو باختیمما هر دو باختیم.▨نصرت رحمانیاز دفتر شعر »میعاد در لجن»منتشر شده به سال ۱۳۳۵
  • شهریار | ای وای مادرم | دکلمه ساعد باقری

    11:03|
    ▨ نام شعر: ای وای مادرم▨ شاعر: شهریار▨ با صدای: ساعد باقری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــتذکر: نسخه‌های دیگری از شعر موجود است که طولانی‌تر است، اما متن شعر ارایه شده در اینجا منطبق بر نسخه‌ی خوانش شده توسط استاد ساعد باقری است.ــــــــــــــــــ۱آهسته باز از بغل پلّه‌ها گذشتدر فکرِ آش و سبزی بیمار خویش بودامّا گرفته دور و برش هاله‌ای سیاهاو مرده است و باز پرستارِ حال ماستدر زندگیّ ما همه جا وول می خوردهر کنجِ خانه صحنه‌ای از داستان اوستدر ختم خویش هم به سرِ کارِ خویش بودبیچاره مادرم۲هر روز می‌گذشت از این زیرپلّه‌هاآهسته تا به هم نزند خوابِ نازِ منامروز هم گذشتدر باز و بسته شدبا پشت خم از این بغلِ کوچه می‌رودچادرنماز فلفلی انداخته به سرکفشِ چروک‌خورده و جورابِ وصله‌داراو فکر بچّه‌هاستهر جا شده هویج هم امروز می‌خردبیچاره پیرزن، همه برف است کوچه‌ها۵انصاف می‌دهم که پدر رادمرد بودبا آن همه درآمد سرشارش از حلالروزی که مُرد روزی یک سال خود نداشتامّا قطارهای پُر از زاد آخرتوز پی هنوز قافله های دعای خیراین مادر از چنان پدری یادگار بودتنها نه مادر من و درماندگان خیلاو یک چراغ روشن ایل و قبیله بودخاموش شد دریغ۶نه، او نمرده، می‌شنوم من صدای اوبا بچّه‌ها هنوز سر و کلّه می‌زند؛ناهید، لال شوبیژن، برو کنارکفگیر بی‌صدادارد برای ناخوشِ خود آش می‌پزد۷او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفتاقوامش آمدند پیِ سرسلامتییک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبودبسیار تسلیت که به عرضه داشتند؛لطف شما زیادامّا ندای قلب، به گوشم همیشه گفت:این حرف‌ها برای تو مادر نمی‌شود.۸پس این که بود؟دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشیدلیوان آب از بغل من کنار زد،در نصفه‌های شب.یک خواب سهمناک و پریدم به حال تبنزدیک‌های صبحاو باز زیر پای من اینجا نشسته بودآهسته با خدا،راز و نیاز داشتنه، او نمرده است.۱۱او پنج سال کرد پرستاری مریضدر اشک و خون نشست و پسر را نجات دادامّا پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچتنها مریضخانه، به اُمّیدِ دیگرانیک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.۱۲در راه قُم به هرچه گذشتم عبوس بودپیچید کوه و فحش به من داد و دور شدصحرا همه خطوط کج و کوله و سیاهطومار سرنوشت و خبرهای سهمگیندریاچه هم به حال من از دور می گریستتنها طواف دور ضریح و یکی نمازیک اشک هم به سوره‌ی یاسین من چکیدمادر به خاک رفت.۱۴آینده بود و قصّه ی بی مادریّ منناگاه ضجّه‌ای که به هم زد سکوت مرگمن می‌دویدم از وسط قبرها بروناو بود و سر به ناله برآورده از مغاکخود را به ضعف از پی من باز می‌کشیددیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاهخود را به هم فشرده خزیدم میان جمعترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاهباز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاشچشمان نیمه‌باز:از من مشو جدا.۱۵می‌آمدم و کلّه‌ی من گیج و منگ بودانگار جیوه در دل من آب می‌کنندپیچیده صحنه‌های زمین و زمان به همخاموش و خوفناک همه می‌گریختندمی‌گشت آسمان که بکوبد به مغز مندنیا به پیش چشم گنه‌کارِ من سیاهوز هر شکاف و رخنه‌ی ماشین غریو بادیک ناله‌ی ضعیف هم از پی دوان دوانمی‌آمد و به مغر من آهسته می‌خلید:تنها شدی پسر.۱۶باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنیدیدم نشسته مثل همیشه کنار حوضپیراهن پلید مرا باز شسته بودانگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود:بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی؟تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر!می‌خواستم به خنده درآیم ز اشتباهامّا خیال بودای وای مادرم▨سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
  • مومن قناعت | آبشار

    04:18|
    ▨ نام شعر: آبشار▨ شاعر: مومن قناعت▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــای آبشار!آیينه‌ی بی‌غبارِ منیارِ زمان کودکی بی‌قرار مناز روزهای رفته تویی یادگار منآهنگ‌های رفته را تکرار می‌کنییاد به خواب رفته را بیدار می‌کنیراز مرا به لفظ خود اظهار می‌کنیداری به یاد لحظه‌ای آن خوب‌منظریکآمد به آب صبح‌دم، آن کرته پرپریپای برهنه روی گل، آن چوجه‌ی پریموی سیاه بر قد موزون، چو آبشارچشمی چو چشمه‌ی صفا، رویی چو نوبهارقدی به مثل شرشره، لرزان و بی‌غبارگل‌خنده می‌زد و گلِ در آب می‌فکندطفلی به آب، گوهر نایاب می‌فکندسوزی به جانِ بچه‌ی بیتاب می‌فکندمی رفت رنگ و رونق گلزار می‌شکستمی‌آمد و ز آمدش خمار می‌شکستلب‌تشنگیِ تشنه‌ی دیدار می‌شکستآن دخترک که بود مرا؟بلکه خواهرمیا در بهارِ نورسی، او بود دلبرمیا چون کبوتر سفید، او بود هم‌پرمهرکس که بود، او مرا از جان عزیز بودجانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بودروزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیمدریا صدا نموده و ما بی‌صدا شدیمدر تارهای شرشره هر دو نوا شدیمآن لحظه‌های بی‌بدل، گویی به خواب رفتعمر عزیز بچگی، مانند آب رفتچون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفتای آبشارباز بیا در کنار منبنواز آن ترانه را چون یادگار منباری نمای صورت آن نوبهار من▨پی نوشت:کَرته: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده که به معنی پیراهن استشرشره: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.
  • اردلان سرفراز | پرسش | با صدای شاعر

    04:36|
    ▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)▨ شاعر: اردلان سرفراز▨ با صدای: اردلان سرفراز▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــتو بزرگ‌ترین سوالیکه تا امروز بی‌جوابهنه تو بيداری، نه تو خوابنه تو قصه و کتابهبرای دونستن ِ توهمه‌ی دنيا رو گشتماز ميون ِ آتش و بادخشکی و دريا گذشتمآسمون شولای خواب وفرشِ من خاکِ زمین بودمرهم زخمای پاهامهفتا کفش آهنین بودتو رو پرسيدم و خواستماز همه عالم و آدمبی‌جواب اومدم اماحالا از خودت مي‌پرسم؛تو رو بايد از کدوم شباز کدوم ستاره پرسيداز کدوم فال و کدوم شعرپرسيد و دوباره پرسيدتو رو بايد از کدوم گلاز کدوم گلخونه بویيدتو رو بايد با کدوم اسباز کدوم قبيله دزديدغايب ِ هميشه حاضرتو رو بايد از کی پرسيدتو و باید از چی پرسیداز ته ِدره‌ی ظلمتيا نوک ِ قله‌ی خورشيداونور ِاين‌جا و اون‌جااونور ِامروز و فرداعمق ِ روح ِ آبی آبته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرامثل زندگی مث ِ عشقتو هميشه جاری هستیتو صراحت طلوع وذات ِ هر بيداری هستیمثل خورشيد مثل درياروشنی و با صراحتتو صميميت ِ آبیواسه شستن جراحتغايب ِ هميشه حاضرتو رو بايد از کی پرسيداز ته دره‌ی ظلمتيا نوکِ قله‌ی خورشيدتو رو از صدای قلبملحظه‌به‌لحظه شنيدمتو رو حس کردم تو نبضممن تو رو نفس کشيدممثل حس کردن گرمايا حضور ِ يه صدايیبه تو اما نرسيدمندونستم تو کجاییتو رو بايد از کی پرسيدتو رو بايد با چي سنجيدتو رو حس می‌کنم اماکاشکی چشمام تو رو می‌ديدغايب ِ هميشه حاضرکاشکی چشمام تو رو می‌ديد▨شاعر: اردلان سرفرازآهنگساز: فرید زلاندتنظیم کننده: آندرانیکخواننده: گوگوش
  • فخرالدین مزراعی | شرمنده ز عمر | صدای علی‌اکبر یاغی‌تبار

    04:46|
    ▨ نام شعر: شرمنده ز عمر▨ شاعر: فخرالدین مزارعی▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار____________نیست آسان به چنین ورطه دوام‌آوردنتوسنِ معرکه در زیر لگام آوردنبام را بردن در لعنت و دشنام به شامشام، پردغدغه در بیم به بام آوردنشیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدنتن به بی‌غیرتیِ خاصِ عوام آوردنعصب کوفته را داده به تاراجِ غضبآنچنان‌ترکُنِ شورنده به‌جام‌آوردندر گریز از خود و از خیل امیرانِ کلامرو به هم‌صحبتیِ شُربِ مدام آوردنزن‌به‌مزدی بشد افسانه و، اکنون هنر استمزه‌ی باده برِ فاسقِ مام آوردنصبح بیرون‌زدن از خانه چُنان ببر و به شامخون‌چکان لاشه‌ی زخمین به کنام آوردنخوک را گر به لطافت بتوان شب‌پره کردپختگی را نتوان در دلِ خام آوردنخلق را دیدن در قیدِ قعودی جاویدلیک در قافیه ترسان ز قیام آوردنتیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرودبه رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردننتوانستن بی‌وسوسه‌ی هول و هراسبه شب از این‌همه، یک روز تمام آوردنترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوبخوف با مایه‌ی تمکین به قوام آوردنروز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمرمهر و مه را به تماشا لب بام آوردننه کرامات، قرمساقی و بی‌غیرتی استاین‌همه دیدن و اینگونه دوام آوردنآبروریزی ارباب سخن دیدن و سختخاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن▨فخرالدین مزارعی
  • مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه می‌گوید؟

    09:12|
    ▨ نام شعر: ایران چه می‌گوید▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمی‌کشندم از دو جانب این به سویی آن به سوییمُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضی‌ها به شوییاین گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایاهر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و روییای خدا، ای آسمان، ای آسمان‌ها، ای خدایان!همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانیمن هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گوییداشتم مُلکی که می‌پیمود خورشیدش به روزییعنی از سویی‌ش پیدا می‌شد و پنهان به سوییاز حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینیآب و جاهِ سنجرم از بحرِ بی‌پایاب جوییدید این خورشید و می‌داند که روی این زمین‌هااز اسیران جهان بشنید روزی های و هوییدید این خورشید و می‌داند که شاهان جهان رابوسه بر درگاه من می‌بود سنگین آرزوییبی‌گمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردداشک‌ریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکوییسر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!آنک آن‌جا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!اینک این‌جا بود، کاین‌جا شانه زد شیرین به مویی!خود همین‌جا بود؛ کاین‌جا تاخت بهرامی به گوریپای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، این‌جا پادشاهیضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!خم شد این‌جا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!خرد شد آن‌جا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!بود در هرگوشه‌ای چون بیشه شیری، نامداری!بود در هر دامنی چون کوه‌ببری، تندخویی!تازه می‌شد جانشان چون گل ز باد نوبهارانباد اگر می‌بردشان از جنگ و از پیکار سویی!باج‌ها بگرفته‌ام هر سال، از هر پایتختیخسروی‌ها کرده‌ام هر روز، بر هر شهر و کویی!بوده‌ام یک روز اندر پهنه‌ی گیتی سواریملک‌ها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گوییزاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکمتکه‌ی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانممن زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!دل به امّیدِ وصال من کسی خرم نداردجز کسی کاو را سری بی‌مغز باشد؛ چون کدویی!تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوری‌هامی‌کشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی!▨"دکتر مهدی حمیدی شیرازی"به سال ۱۳۲۴برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آنــــــــ(1):سرو: به معنی شاخ و این بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.