Latest episode

محمدعلی سپانلو | سفرنامه
06:26|▨ نام شعر: سفرنامه▨ شاعر: محمدعلی سپانلو▨ با صدای: محمدعلی سپانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ من که جاهلترین شاعرانممیشمارم قدمهای روزِ نوین راکند و خفه بر کتل پا نهادهستروز، این روحِ تنهاچهرهپوشانده در عینکِ مهراههای مرا میشناسدمن سایهٔ روشنش را بر عروقم چه خوش میشناسمای سفر باز شو در بیاباندر تب و شعرِ شن گام بردارمصرع گامهای فراریمنشعات صداهای صحراست ای سفر در بیابان رها باشبا تو شب، نور و آیینهکاریکهکشان انعکاس شن توسنماه تمثیلی از آبهایتمن که جاهلترین شاعرانمابر مکّار را میشناسمزیر باران و باد سبکخیزدر سرم راههای ستارهستزیر فوارهی نیلدوزانشعله خیزد ز گلدانِ صحراچشمت آیینهٔ نشر خورشیددر شبی جاودانهست بیناپشت پلک تو کوکب دمیدهستاز غروبی خنک تا سحرگاهراه تنها و نامهربان ماهگاه یک صندلی می؛ذارندبر درِ کافههای بیابانمیتوانی بیاسایی از کارخیره گردی حریقی دگر رالحظهای در گلستانِ آتشکاکلِ نخل، تپهٔ ریگ را سبز کردهستایستگاهیست پر از باراندر چشمِ تو آویزانچمدانی در دستپشتِ خورجین سفردریا گستردهستابرِ(؟) چشمکزنتابلوی اعلاناتدکّهٔ ویرانمن ز ویرانه چه با خود بردم؟کهنهبارانی من در شبخیمهای بود نگهبانِ فلکپارهکفشی و تهیخورجینیپای بر تارکِ دریا شبِ مناز سفرنامه و حس آباد استزیر عریانیِ مکّارِ طبیعتهمه پوشاکیِ منلعبتیِ باد استتا بلوغِ مفرق در جنگلشاهراهیست که در قلب مدائن میآغازدبرقِ دندانها در جلوخانِ هتلهادر خیابانِ بدون گذراعابری گوشبهزنگمزیر این طاقنمای نمناکسفرم در اتوبوسی بودکه مرا نیمهشبان در هتلِ کهنه نهادشیشهای چرک به مهتابیِ پرباران وا میشدو بر آن میتابیدمه افسانهایِ مغربیِ کولیاحتیاجم بودکه به ولگردی ِ بعدازظهرم برگردمزیر خورشیدِ زمستانی تبخیر شوممثل هر چیز ِ جوانِ وطنم، پیر شوماحتیاجِ دگری بود که منمثل هر چیزِ جدیدی که زمستانی نیستاین زمستان را هم بین کسانِ دگری باشمکه به یخ مثل زمین ایمان دارندبرویدتا به رویایِ گل یخ که تحرک را در خاطره بیدار نگه میداردای جماعات خیالیمانده در توریِ لاینقعِ باران▨محمدعلی سپانلواز دفتر شعر رگبار
More episodes
View all episodes

شیرکو بیکس | شکواییهای به خدا | دکلمه کردی و فارسی
05:12|▨ نام شعر: شکواییهای به خدا▨ شاعر: شیرکو بیکس▨ با صدای: شیرکو بیکس (کردی) و ئاگر گداری (ترجمه فارسی)▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــله دوای خنکانی حهلهبچه{حلبچه که نفسش برید}سکالایێکی دریژم ... نووسی بۆ خوا{شکواییهای بلند به خدا نوشتم}بهر له خهلکی بۆ درهختێکم خوێندهوه{قبل از هرکس، برای درختی خواندمش}درهخت گریا{درخت گریست}له پهنایا باڵندهیهکی پوستهچی وتی باشه{در پناهِ درخت، کبوتر نامهرسانی گفت}کێ بۆت دهبا؟{چه کسی برایت میبرد؟}گهر به تهمای منی بیبهم{اگر میخواهی من ببرم}من ناگهمه عهرشی خودا{من نمیتوانم به عرش الهی برسم}بو به شهو درەنگهوا تاریک شدفریشتهی ڕەش پۆشی شێعرم{فرشتهی سیاهپوش شعرم}وتی: تو هیچ خهمت نهبێ{گفت: غم به دلت راه نده}من بۆت ئهبهم، ههتا سهری{من میبرمش، تا آن بالاها}تا کهشکهلان{تا ملکوت}بهڵام بهڵێنت نادهمێ {اما هیچ قولی نمیدهم}خۆی نامهکهم لێ وهرگرێ{خدا خودش نامهات را از دستم بگیرد}خۆ دهزانی خۆدای گهوره کهی ئهیبێنێ{خودت که میدانی خدای بزرگ را کسی نمیبیند!}وتم سپاس، تۆ ههلفڕه{گفتم سپاسگزارم. تو پرواز کن}فریشته ئیلهام ههلفڕی و{فرشتهی الهام پرواز کرد و}له گهڵ خۆیا سکالای برد{شکواییه را با خود برد}ڕوژێ دوایی که هاتهوه{روز بعدش که بازآمد}سکرتێری پلهی چواری نووسینگهی خوا{منشی ردهی چهارم دفتر خدا}عۆبەید ناوێ و ههر لهسهر ههمان سکالا، له دامێنه{عبید نامی! زیر همان شکایت نامه، در ادامه}به عهرهبی بۆی نووسیبوم{به عربی برایم نوشته بود:}گهوجه !{احمق!}بیکه به عهرهبی، کهس لێره کۆردی نازانێ و{به عربی بنویس، اینجا کسی کوردی نمیداند و}نایبهین بۆ خوا… {نمیبریمش برای خدا…}▨شیرکو بیکس
هوشنگ چالنگی | شهادت
02:38|▨ نام شعر: شهادت▨ شاعر: هوشنگ چالنگی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبه کردار ابری ببار اگر میباریکه سرود باران در منقار مرغی سرگردان است.سراسیمه سلاماگر آنچه بر یال اسب میجنبد، سپیدهدمان است.با چشمان مسافریکه از سالهای - هیمه - و- گرگ - میآیدمینگرمبلوطی را که اینک پلک میگشایدخواب از نژادی دشمن استکه تا دیده برهم مینهمعریانترین خنجر را بر گلوی دوست میبینمبا پرندهای میآویزمــ بدانگونه غمآلود ــکه گریبان اولین ستاره را به گریه بگیرمآمیزش صدایی را میشناسم[در برنجزاری که آوای پرندهایش میآراستو انارستانی که گریانی در آن بود]اکنونتنها شکوفهای به شهادت کافیستکه من همیشه گریان بودم.▨ هوشنگ چالنگیآبان ماه ۱۳۴۶از کتاب مجموعه کامل اشعار هوشنگ چالنگی چاپ افراز صفحه ۲۶۲
فریدون مشیری | همراه
01:57|▨ نام شعر: همراه▨ شاعر: فریدون مشیری▨ با صدای: فریدون مشیری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــاین کیست گشوده خوشتر از صبحپیشانیِ بیکرانه در من؟وین چیست که میزند پر و بالهمراهِ غم شبانه در من؟از شوقِ کدام گل، شکفتهستاین باغِ پر از جوانه در من؟وز شورِ کدام باده افتداین گریهی بیبهانه در من؟جادوی کدام نغمهساز استافروخته این ترانه در من؟فریاد هزار بلبل مستپیوسته کشد زبانه در منای همرهِ جاودانه بیدارچون جوشِ شرابخانه در منتنها تو بخواه تا بمانداین آتش جاودانه در من▨فریدون مشیریاز دفتر شعر از خاموشی
سیاوش کسرایی | پس از من شاعری آید
05:20|▨ نام شعر: پس از من شاعری آید▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ پس از من شاعری آید که اشکی را که من در چشم رنج افروختم خواهد سِتُردپس از من شاعری آید که قدرِ نالههایی را که گستردم نمیداند گلوی نغمههای درد را خواهد فشردپس از من شاعری آید که در گهوارهٔ نرمِ سخنهایم، شنیده لایلایِ من که پیوندِ طلایی دارد او با من و این پیوندِ روشن، قطرههای شعرهای بیکرانِ ماست ولی بیگانهام با او و او در دشتهای دیگری گردونه میتازدپس از من شاعری آید که شعر او بهارِ بارور در سینه اندوزد نمیانگیزدش رقص شکوفههای شومِ شاخهٔ پاییز که چشمانش نمیپوید سکوتِ ساحل تاریک را، چون دیدهٔ فانوسو او شعری برای رنجِ یک حسرت که بر اشکیست آویزان نمیسازدپس ازمن شاعری آید که میخندند اشعارشکه میبویند آواهای خودرویش چو عطرِ سایهدار و دیرمانِ یک گلِ نارنج که میروبند الحانشغبارِ کاروانهای قرونِ درد و خاموشیپس از من شاعری آید که رنگی تازه دارد رنگدانِ او زداید صورتِ خاکستر از کانون آتشهای گرمِ خاطرِ فردا زند بر نقشِ خونینِ ستم رنگِ فراموشیپس از من شاعری آید که توفان را نمیخواهد نمیجوید امیدی را درون یک صدف در قعرِ دریاها نمیشوید به موجِ اشک چشمِ آرزویش را پس از من شاعری آید که میروبد بساط شعرهای پیشکه میکوبد همه گلها به پایِ خویشنمیگیرد به خود زیباییِ پرپر نگاهِ جست و جویش راپس از من شاعری آید که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیالِ او و او شاید نداند میمکد نشت جوانی را ز لبهای جهانِ من و یا شاید نداند غنچههای عمرِ ناسیرابِ من بشکفته در کامشو یا شاید نداند در سحرگاهِ ورودش همچو شب من رنگ خواهم باختپس از من شاعری آید که من لبهای او را در دهانِ شعرهای خویش میبوسم اگرچه او نخواهد ریخت اشکی بر مزارِ من من او را در میانِ اشک و خون خلق میجویم و من او را درونِ یک سرودِ فتح خواهم ساخت▨سیاوش کسراییبیستوچهارم آذر ماه سال ۱۳۳۰از دفتر شعر آوا
هوشنگ ابتهاج | ای عشق همه بهانه از توست
03:03|▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبحگاهی وین زمزمهی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریهی بیبهانه از توست آی آتشِ جانِ پاکبازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شدهی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شرابخانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
احمد شاملو | ساعت اعدام
01:53|▨ نام شعر: ساعت اعدام ▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــدر قفلِ در کلیدی چرخیدلرزید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشیددر قفلِ در کلیدی چرخید□بیرونرنگِ خوشِ سپیدهدمانمانندهیِ یکی نتِ گمگشتهمیگشت پرسهپرسهزنان رویسوراخهای نیدنبالِ خانهاش...□در قفلِ در کلیدی چرخیدرقصید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشید□در قفلِ درکلیدی چرخید.▨ احمد شاملو - ۱۳۳۳زندان قصراز دفتر شعر هوای تازهـــــــــــــــــدر دفتر «هوای تازه» تاریخ سرایش این شعر ۱۳۳۱ آمده اما طبق خاطرات سیروس شاملو در کتاب «چو روحِ آب» نشر هنر پارینه، تاریخ درست آن ۱۳۳۳ است و در زندان قصر سروده شده.
