Share

دکلمه های خسرو شکیبایی
بیا برویم روبه روی باد شمال
•
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها
سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
که بیراهه دریا نیست!
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم!
آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است
همیشه
سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی
کامل شویم!
می توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ی ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت ِ گریه را به یاد آورم
من خودم هستم!
More episodes
View all episodes

ماه بالای سر آبادیست
03:27|ماه بالای سر ابادی استاهل ابادی در خوابروی این مهتابی خشت غربت را می بویمباغ همسایه چراغش روشنمن چراغم خاموشماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه ی ابغوک ها می خوانندمرغ حق هم گاهیکوه نزدیک من است پشت افراها سنجد هاو بیابان پیداستسنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیستسایه های از دور مثل تنهایی اب مثل اواز خدا پیدا بود.نیمه شب باید باشددب اکبر ان است دو وجب بالاتر از باماسمان ابی نیست روز ابی بودیاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرمیاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بز ها بردارمطرحی از جاروها سایه هاشان در ابیاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در اب ، زود ار اب درارمیاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخوردیاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویمیاد من باشد تنها هستمماه بالای سر تنهایی است.
میان راه سفر
06:14|میان راه سفر، از سرای مسلولینصدای سرفه می آمد.زنان فاحشه در آسمان آبی شهرشیار روشن «جت»ها رانگاه می کردندو کودکان پی پر پرچه ها روان بودند.سپورهای خیابان سرود می خواندند
نوستالژی زیبایی خانه ی سبز زنده یاد شکیبایی
02:26|خونه هر چی که باشه باید سبز باشه بلهسبز و همیشه سبز



