Share

دکلمه های خسرو شکیبایی
میان راه سفر
•
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن «جت»ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند.
سپورهای خیابان سرود می خواندند
More episodes
View all episodes

بیا برویم روبه روی باد شمال
02:36|بیا برویم روبروی باد شمالآن سوی پرچین گریه هاسرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدمکه بیراهه دریا نیست!دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته امبیا برویم!آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز استهمیشهسکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی استمی توانیم بدون تکلم خاطره ای حتیکامل شویم!می توانیم دمی در برابر جهانبه یک واژه ی ساده قناعت کنیممن حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماههنوز بیت ساده ای از غربت ِ گریه را به یاد آورممن خودم هستم!
نوستالژی زیبایی خانه ی سبز زنده یاد شکیبایی
02:26|خونه هر چی که باشه باید سبز باشه بلهسبز و همیشه سبز




