Share

cover art for ماه بالای سر آبادیست

دکلمه های خسرو شکیبایی

ماه بالای سر آبادیست

•

ماه بالای سر ابادی است

اهل ابادی در خواب

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه ی اب


غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی


کوه نزدیک من است پشت افراها سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست

سایه های از دور مثل تنهایی اب مثل اواز خدا پیدا بود.


نیمه شب باید باشد

دب اکبر ان است دو وجب بالاتر از بام

اسمان ابی نیست روز ابی بود

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بز ها بردارم

طرحی از جاروها سایه هاشان در اب

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در اب ، زود ار اب درارم

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است.


More episodes

View all episodes

  • در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟

    05:24|
    حیاط روشن بودو باد می‌آمدو خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.«اتاق خلوت پاکی است.برای فکر، چه ابعاد ساده‌ای دارد!دلم عجیب گرفته است.خیال خواب ندارم.»کنار پنجره رفتو روی صندلی نرم پارچه‌اینشست:«هنوز در سفرمخیال می‌کنمدر آب‌های جهان قایقی استو من - مسافر قایق - هزارها سال استسرود زندهٔ دریانوردهای کهن رابه‌گوش روزنه‌های فصول می‌خوانمو پیش می‌رانممرا سفر به‌کجا می‌برد؟کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماندو بند کفش به‌انگشت‌های نرم فراغتگشوده خواهد شد؟کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرشو بی‌خیال نشستنو گوش دادن بهصدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟و در کدام بهاردرنگ خواهی کردو سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟شراب باید خوردو در جوانی یک سایه راه باید رفت،همین.
  • صدای پای آب

    03:17|
    مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابريتابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير
  • علی کوچیکه

    13:29|
    ماهی تو آب میچرخه و ستاره دستگیر میکنه...اونوقت به خواب هرکی رفت...خوابشو از ستاره سنگین میکنه...می برتش...می برتش...از توی این دنیای دلمرده ی چهار دیواری ها...نق نق نحس ساعتها...خستگی ها...بیکاری ها...دنیای آش رشته و وراجی وشلختگی...درد قلنج و درد پر خوردن و درد پخمگی...دنیای بشکن زدن و لوس بازی...عروس دوماد بازی و ناموس بازی...دنیای این خیابونا رو الکی گز کردن...از عربی خوندن یه لچک پسر حض کردن...دنیای صبح سرا تو توپخونه تماشای دار زدن...نصفه شبا با قصه ی آقا بالا خان زار زدن...دنیایی که هر وقت خداش تو کوچه ها پا میزاره...یه دسته خاله خان باجی از عقب سرش...یه دسته قداره کش از جلوش میاد...دنیایی که هر جا میری صدای رادیوش میاد...می برتش...می برتش...از توی این غمدونه ی کرم و کثافت و مرض...به آبی های پاک و صاف آسمون می برتش...به سادگی کهکشون می برتش...من توی اون تاریکی های ته آبم به خدا...حرفامو باور کن عزیز...ماهی آبم به خدا...
  • یادگاری شاتوت

    03:55|
    نگاه می کردی:میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.به یادگاری شاتوت روی پوست فصلنگاه می کردی،حضور سبز قبایی میان شبدرهاخراش صورت احساس را مرمت کرد.ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،به نرمی قدم مرگ می رسد از پشتو روی شانه ی ما دست می گذاردو ما حرارت انگشت های روشن او رابسان سم گواراییکنار حادثه سرمی کشیم.«ونیز»، یادت هست،و روی ترعه ی آرام؟در آن مجادله ی زنگدار آب و زمینکه وقت از پس منشور دیده می شدتکان قایق، ذهن تو را تکانی داد:غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.همیشه با نفس تازه راه باید رفتو فوت باید کردکه پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
  • پشت کاجستان

    12:10|
    پشت كاجستان برف.برف، یك دسته كلاغ.جاده یعنی غربت.باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.شاخ پیچك و رسیدن و حیاط.من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.می‌نویسم، و فضا.می‌نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.یك نفر دلتنگ است.یك نفر می‌بافد.یك نفر می‌شمرد.یك نفر می‌خواند.زندگی یعنی: یك سار پرید.از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی‌ها كم نیست: مثلاً این خورشید،كودك پس فردا،كفتر آن هفته.یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است.و هنوز آب، می‌ریزد پایین اسب‌ها می‌نوشند.قطره‌ها در جریان،برف بر دوش سكوتو زمان روی ستون فقرات گل یاس.
  • مسافر

    05:26|
    نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:*چه سیب های قشنگی!حیات نشئه تنهایی است*و میزبان پرسید:قشنگ یعنی چه؟ـ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکالوعشق، تنها عشقتو را به گرمی یک سیب می کند مانوسو عشق :تنها عشقمرا به وسعت اندوه زندگی ها بردمرا رساند به امکان یک پرنده شدنو نوشداروی اندوه؟صدای خالص اکسیر می دهد این نوشوحال ، شب شده بودچراغ روشن بودو چای می خوردندـ چرا گرفته دلت؟ مثل آن که تنهاییـ چه قدر هم تنها !ـ خیال می کنمدچارآن رگ پنهان رنگ ها هستیـ دچار یعنیـ عاشقـ وفکر کن چه تنهاستاگرکه ماهی کوچکدچار آبی دریای بیکران باشدـ چه نازک غمناکی !ـ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه استو غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاستـ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسط نور روی شانه آنهاستـ نه، وصل ممکن نیستهمیشه فاصله ای هستاگر چه منحنی آب بالش خوبی استبرای خواب دلاویز وترد نیلوفردچار باید بودوگر نه زمزمه حیرت میان دو حرفحرام خواهد شدعشقسفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاستو عشقصدای فاصله هاستصدای فاصله هایی کهغرق ابهامندـ نهصدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزندوبا شنیدن یک هیچ می شوند کدرهمیشه عاشق تنهاستو دست عاشق در دست ترد ثانیه هاستو او وثانیه ها می روند آن طرف روزو او وثانیه ها روی نور می خوابنداو وثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشندو خوب می دانند که هیچ ماهی هرگزهزار و یک گره رودخانه را نگشودو نیمه شب هابا زورق قدیمی اشراقدر آب های هدایت روانه می گردندوتا تجلی اعجاب پیش می رانند
  • قایقبان

    12:00|
    بر سر قایقش اندیشه کنان قایق باندائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.*سخت طوفان زده روی دریاستنا شکیباست به دل قایق بانشب پر از حادثه.دهشت افزاست.*بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق باننا شکیباتر بر می شود از او فریاد:کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!
  • تا انتها حضور

    06:25|
  • صدا کن مرا

    04:32|
    صدا كن مرا.صداي تو خوب است.صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي استكه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.در ابعاد اين عصر خاموشمن از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.و خاصيت عشق اين است.كسي نيست،بيا زندگي را بدزديم، آن وقتميان دو ديدار قسمت كنيم.بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.بيا زودتر چيزها را ببينيم.ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوضزمان را به گردي بدل مي‌كنند.بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.مرا گرم كن(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شدو باران تندي گرفتو سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،اجاق شقايق مرا گرم كرد.)در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستندمن از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.و آن وقتحكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشتقناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.