More episodes
View all episodes

زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
02:48|با اين غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين رمز خيال سوختگان بي سخن بگو آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح با خامشان غمزده ي انجمن بگو زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت وين موج خون که مي زندش در دهن بگو سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگوآن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد سرو سياه من ز غروب چمن بگو
نشسته ام به در نگاه میکنم
00:46|نشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه می رسیخیال دیدنت چه دل پذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و …دیر شد …


امروز نه آغاز و نه پایان جهان است
00:59|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان استاز راه مرو سايه كه آن گوهر مقصودگنجي ست كه اندر قدم راهروان است
دلی در آتش
03:02|چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردمکه صد خورشید آتش برده از خاکستر سردمبه بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کنکه دشت آسمان دریای آتش گشته از گردمشرار انگیز و توفانی، هوایی در من افتاده ستکه همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردمبه شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوستچه توفان می کند این موج خون در جان پر دردمدر جان پر دردم ؛ چه توفان میکنددر آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شدنهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردمدر سینه پروردم؛ در سینه پروردمچه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردمکه صد خورشید آتش برده از خاکستر سردمبه بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کنکه دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
چیست دریا؟
02:00|چیست دریا؟چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشینآرزوی پا گشودن،پر زدنبر فراز کوهساران سر زدنچشمه بودن،باز جوشیدن به کوهدم زدن با آن بلند با شکوهخویشتن از خویشتن انگیختناز درون خویش بیرون ریختنتشنگی نوشیدن از پستان خویشآب دادن تشنه را از جان خویش...کوهسارا! زان بلند دلنشینچون گیاهی در بن چاهم ببیندر شب دریایی خویشم اسیرگر سراپا گریه ام بر من مگیرمانده ام با صبر دریا پای بندماهتابا بر سرشک من مخند
پاک کن از چهره اشکت را
03:07|عزیزمپاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیزتو در من زندهای، من در توما هرگز نمیمیریممن و تو با هزارانِ دگراین راه را دنبال میگیریماز آن ماست پیروزیاز آن ماست فردابا همه شادی و بهروزیعزیزمکار دنیا رو به آبادیستو هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروزنوید روز آزادیست
هنر گام زمان
00:59|دل بر گذر قافله لاله و گل داشتاين دشت که پامال سواران خزان استروزي که بجنبد نفس باد بهاريبيني که گل و سبزه کران تا به کران استاي کوه تو فرياد من امروز شنيديدردي است در اين سينه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردنديارب چقدر فاصله دست و زبان استخون ميرود از ديده در اين کنج صبورياين صبر که من ميکنم افشاندن جان استاز راه مرو سايه که ان گوهر مقصودگنجي است که اندر قدم راهروان است
