دکلمه های هوشنگ ابتهاج
All Episodes

گوهر مقصود
02:30|امروز نه آغاز و ، نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان استگر مَرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن، هنر گام زمان استتو رهرو دیرینهی سرمنزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان استآبی که بر آسود زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استباشد که یکی هم به نشانی بنشیندبس تیر که در چلهی این کهنه کمان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از آن روست که خونابه فشان استدردا و دریغا که در این بازی خونینبازیچهی ایام ، دل آدمیان استدل بر گذر قافلهی لاله و گل داشتاین دشت که پامال سواران خزان استروزی که بجنبد نفس باد بهاریبینی که گل و سبزه کران تا به کران استای کوه! تو فریاد من امروز شنیدیدردی ست درین سینه که همزاد جهان استفریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردندیارب چقدر فاصلهی دست و زبان استخون میچکد از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من میکنم افشردن جان استاز راه مرو (سایه) که آن گوهر مقصودگنجی ست که اندر قدم راهروان است.
راهی و آهی
04:07|خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشتابری هست به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم آه
هر دومان ویرانیم
00:55|آفتابا چه خبر؟این همه راه آمدهایکه به این خاک غریبی برسی؟ارغوانم را دیدی سر راه؟مثل من پیر شده ست؟چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟نه، چرا میپرسمارغوان خاموش استدیرگاهیست که او خاموش استآشنایانِ زبانش همه رفتندارغوان ویران استهر دومان ویرانیم.هوشنگ ابتهاج
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
03:45|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
02:48|با اين غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين رمز خيال سوختگان بي سخن بگو آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح با خامشان غمزده ي انجمن بگو زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت وين موج خون که مي زندش در دهن بگو سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگوآن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد سرو سياه من ز غروب چمن بگو
نشسته ام به در نگاه میکنم
00:46|نشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه می رسیخیال دیدنت چه دل پذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و …دیر شد …


امروز نه آغاز و نه پایان جهان است
00:59|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان استاز راه مرو سايه كه آن گوهر مقصودگنجي ست كه اندر قدم راهروان است
loading...