Share

دکلمه های هوشنگ ابتهاج
گوهر مقصود
امروز نه آغاز و ، نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مَرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن، هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینهی سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهی ایام ، دل آدمیان است
دل بر گذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو (سایه) که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است.
More episodes
View all episodes

راهی و آهی
04:07|خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشتابری هست به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم آه
هر دومان ویرانیم
00:55|آفتابا چه خبر؟این همه راه آمدهایکه به این خاک غریبی برسی؟ارغوانم را دیدی سر راه؟مثل من پیر شده ست؟چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟نه، چرا میپرسمارغوان خاموش استدیرگاهیست که او خاموش استآشنایانِ زبانش همه رفتندارغوان ویران استهر دومان ویرانیم.هوشنگ ابتهاج
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
03:45|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
02:48|با اين غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين رمز خيال سوختگان بي سخن بگو آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح با خامشان غمزده ي انجمن بگو زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت وين موج خون که مي زندش در دهن بگو سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگوآن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد سرو سياه من ز غروب چمن بگو
نشسته ام به در نگاه میکنم
00:46|نشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه می رسیخیال دیدنت چه دل پذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و …دیر شد …


امروز نه آغاز و نه پایان جهان است
00:59|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان استاز راه مرو سايه كه آن گوهر مقصودگنجي ست كه اندر قدم راهروان است