More episodes
View all episodes

پاک کن از چهره اشکت را
03:07|عزیزمپاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیزتو در من زندهای، من در توما هرگز نمیمیریممن و تو با هزارانِ دگراین راه را دنبال میگیریماز آن ماست پیروزیاز آن ماست فردابا همه شادی و بهروزیعزیزمکار دنیا رو به آبادیستو هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروزنوید روز آزادیست
هنر گام زمان
00:59|دل بر گذر قافله لاله و گل داشتاين دشت که پامال سواران خزان استروزي که بجنبد نفس باد بهاريبيني که گل و سبزه کران تا به کران استاي کوه تو فرياد من امروز شنيديدردي است در اين سينه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردنديارب چقدر فاصله دست و زبان استخون ميرود از ديده در اين کنج صبورياين صبر که من ميکنم افشاندن جان استاز راه مرو سايه که ان گوهر مقصودگنجي است که اندر قدم راهروان است
نژاد آتش
04:28|از نژاد آتش بویدمهمزاد آفتاب بلند اما با سرنوشت تیره خکسترعمری میان کوره بیداد سوختیماو چون شراره رفتمن با شکیب خکستر ماندمکیوان ستاره شدتا برفراز این شب غمنکامید روشنی رابا ما نگاه دارد کیوان ستاره شدتا شب گرفتگان راه سپید را بشناسند کیوان ستاره شد که بگویدآتش آنگاه آتش است کز اندرون خویش بسوزد وین شام تیره را بفروزدمن در تمام این شب یلدادست امید خسته خود را دردستهای روشن او می گذاشتم من در تمام این شب یلدا ایمان آفتابی خود را از پرتو ستاره او گرم داشتم کیوان ستاره بود با نور زندگانی می کردبا نور درگذشتاو در میان مردمک چشم ما نشست تا ایم ودیعه راروزی به صبحدم بسپاریم
هنوز دیر نیست!
01:19|هزار سال پیششبی که ابرِ اخترانِ دوردستمیگذشت از فرازِ بامِ من صدام کرد.چه آشناست این صداهمان که از زمانِ گاهواره میشنیدمشهمان که از درونِ من صدام کردهزار سالمیانِ جنگلِ ستارههاپی تو گشتهام!ستارهای نگفتکزین سرای بی کسیکسی صدات میکند؟هنوز دیر نیستهنوز صبرِ من به قامتِ بلندِ آرزوستعزیزِ همزبانتو در کدام کهکشان نشستهای؟
لب خاموش
01:33|امشب به قصه ی دل من گوش می کنیفردا مرا چو قصه فراموش می کنی این در همیشه در صدف روزگار نیستمی گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببینیادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر استحرمت نگاه دار اگرش نوش می کنیسایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمعزین داستان که با لب خاموش می کنی
ای فردا
05:55|می خوانم و می ستایمت پر شورای پرده دل فریب رویا رنگمی بوسمت ای سپیده گلگونای فردا ای امید بی نیرنگدیری ست که من پی تو می پویمهر سو که نگاه می کنم آوخغرق است در اشک و خون نگاه منهر گام که پیش می روم برپاستسر نیزه خون فشان به راه منوین راه یگانه راه بی برگشتره می سپریم همره امید آگاه ز رنج و آشنا با دردیک مرد اگر به خک می افتد بر می خیزد به جای او صد مرداین است که کاروان نمی ماندآری ز درون این شب تاریک ای فردا من سوی تو می رانم رنج است و درنگ نیست می تازم مرگ است و شکست نیست می دانم
تاسیان
01:38|خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشتابری هست به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم آه
غم به دست غم پرستان میرسد
04:14|باز بانگی از نيستان می رسدغم به داد غم پرستان می رسدبشنويد اين شرح هجران بشنويدبا نی نالنده هم دستان شويدبی شما اين نای نالان بی نواستاين نواها از نفس های شماستآن نفس کاتش برانگيزد ز آبآن نفس کاتش ازو آمد به تابآن نفس کائينه را روشن کندآن نفس کاين خاک را گلشن کندآن نفس کز اين شب نوميدواربر گشايد خنده خورشيد وارآن نفس کز شوق شورانگيز ویبر دمد از جان نی صد های و هی...نی مدد می خواهد از ما ای نفسهان به فرياد دل تنگش برسسالها ناگفته ماند اين شرح درددردمندی خوش نفس سر بر نکردعاشفان رفتند ازين صحرا خموشبر نيامد از دل تنگی خروشدردها را سربسر انباشتندانتظار سينه ما داشتندتا نفس داری دلا فرياد کنبستگان سينه را آزاد کن...ناله را دم می دهم هر دم از آنکان نهان در ناله بگشايد زبانبی لب و دندان آن دانای رازنشنوی از نی نوای دلنوازاز نوازشهای آن نوش آفرينمی شود اين ناله نی دلنشيندلنشين تر می شود وقتی که اومی نشيند با دلت در گفت و گوسر به گوشت می گذارد گوش کننغمه های نعز او را نوش کناو نشان عاشقان دارد ببينعاشقی صد داغ عشقش بر جبينعاشقان چون زندگی زاينده اندعاشقان در عاشقان پابنده اندعشق از جانی به جانی می رودداستان از جاودانی می رودجاودان است آن نو ديرينه سالرفته از جامی به جامی اين زلالمردن عاشق نمی ميراندشدر چراغی تازه می گيراندشآنکه خصم خود به خاک انداخته ستدر گمان برده ست اما باخته ستمرد چون با مرد رو در رو شودمردمی از هر دو سو يکسو شودشادی آن در غم اين مدغم استخيره آن شادی که تاوانش غم استزندگی زيباست ای زيبا پسندزنده انديشان به زيبايی رسند آنچنان زيباست اين بی بازگشتکز برايش می توان از جان گذشت
گر دلی داری بیا اینجا بباز
04:14|غم به داد غم پرستان می رسدبشنوید این شرح هجران بشنویدبا نی نالنده همدستان شویدبی شما این نای نالان بی نواستاین نواها از نفس های شماستآن نفس کآتش بر انگیزد ز آبآن نفس کآتش ازو آمد به تابآن نفس کز شوق شور انگیز ویبردمد از جان نی،صد های و هینی مدد می خواهد از ما،ای نفسهان به فریاد دل تنگش برسسال ها ناگفته ماند این شرح درددردمندی خوش نفس سر بر نکردعاشقان رفتند از این صحرا خموشبر نیامد از دل تنگی خروشدرد ها را سر به سر انباشتندانتظار سینه ما داشتندتا نفس داری دلا فریاد کنبستگان سینه را آزاد کنچیست دریا؟چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشینآرزوی پا گشودن،پر زدنبر فراز کوهساران سر زدنچشمه بودن،باز جوشیدن به کوهدم زدن با آن بلند با شکوهخویشتن از خویشتن انگیختناز درون خویش بیرون ریختنتشنگی نوشیدن از پستان خویشآب دادن تشنه را از جان خویش...کوهسارا! زان بلند دلنشینچون گیاهی در بن چاهم ببیندر شب دریایی خویشم اسیرگر سراپا گریه ام بر من مگیرمانده ام با صبر دریا پای بندماهتابا بر سرشک من مخندبگذر از دریا و راه خویش گیرشیوه دریا دلان در پیش گیرمن همان نایم که گر خوش بشنویشرح دردم با تو گوید مثنویمن همان جامم که گفت آن غمگساربا دل خونین،لب خندان بیارمن خمش کردم خروش چنگ راگر چه صد زخم است این دلتنگ رامن همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی دانست و خود را می ستوددر رخ لیلی نمودم خویش راسوختم مجنون خام اندیش رامی گرستم در دلش با درد دوستاو گمان می کرد اشک چشم اوستگر جهان از عشق سر گشته است و مستجان مست عشق بر من عاشق است...ناز اینجا می نهد روی نیازگر دلی داری،بیا اینجا بباز...
