كوه هم آتش گداخته بودبر فراز و فرود تاخته بودآتشی بود آسمان آهنگدم سرد كه كرد او را سنگ ؟ثقل و سردی سرشت خارا نیستنور در جسم خویش زندانی ستسنگ ازین سرگذشت دل تنگ استفكر پرواز در دل سنگ استمگرش كوره در گذار آردآن روان روانه باز آردسنگ بر سنگ چون بسایی تنگبه جهد آتش از میان دو سنگبرق چشمی است در شب دیدارخنده ای جسته از لبان دو یارخنده نور است كز رخ شادابمی تراود چو ماهتاب از آبنور خود چیست ؟ خنده ی هستیخنده ای از نشاط سرمستیهستی از ذوق خویش سرمست استرقص مستانه اش ازین دست استنور در هفت پرده پیچیده ستتا درین آبگینه گردیده سترنگ پیراهن است سرخ و سپیدجان نور برهنه نتوان دیدبر درختی نشسته ساری چندچند سار است بر درخت بلند ؟زان سیاهی كه مختصر گیرندآٍمان پر شود چو پر گیرندذره انباشتی و تن كردیخویشتن را جدا ز من كردیتن كه بر تن همیشه مشتاق استجفت جویی ز جفت خود طاق استرود بودی روان به سیر و سفراز چه دریا شدی درنگ آور ؟ذره انباشی چو توده ی دودورنه هر ذره آفتابی بودتخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟بدر آی از سراچه ی تركیبمشرق و مغرب است هر گوشتآسمان و زمین در آغوشتگل سوری كه خون جوشیده ستشیرهی آفتاب نوشیده ستآن كه از گل و گلاب می گیردشیره ی آفتاب می گیردجان خورشید بسته در شیشه ستشیشه از نازكی در اندیشه ستپری جان اوست بوی گلابمی پرد از گلابدان به شتابلاله ها پیك باغ خورشیدندكه نصیبی به خاك بخشیدندچون پیامی كه بود ، آوردندهم به خورشید باز می گردندبرگ ، چندان كه نور می گیردباز پس می دهد چو می میردوامدار است شاخ آتش جووام خورشید می گزارد اوشاخه در كار خرقه دوختن استدر خیالش سماع سوختن استدل دل دانه بزم یاران استچون شب قدر نور باران استعطر و رنگ و نگار گرد همندتا سپیده دمان ز گل بدمندچهره پرداز گل ز رنگ و نگارنقش خورشید می برد در كارگل جواب سلام خورشیدست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ استفکر پرواز در دل سنگ استمگرش کوره در گداز آردکان روان روانه باز آردسنگ بر سنگ چون بسایی تنگبجهد آتش از میان دو سنگبرق چشمی است در شب دیدارخنده ای جسته از لبان دو یارخنده نور است کز رخ شادابمی تراود چو ماهتاب از آبنور خود چیست؟ خنده ی هستیخنده ای از نشاط سرمستیهستی از ذوق خویش سرمست استرقص مستانه اش ازین دست استنور در هفت پرده پیچیده ستتا درین آبگینه گردیده سترنگ پیراهن است سرخ و سپیدجان نور برهنه نتوان دید