Share

cover art for به مناسبت زادروز هوشنگ ابتهاج - ۶ اسفند

دکلمه های هوشنگ ابتهاج

به مناسبت زادروز هوشنگ ابتهاج - ۶ اسفند

گزیده ای از مصاحبه هوشنگ ابتهاج نازنین با مسعود بهنود

این صحبت ها پاسخ استاد به پرسش درباره ی مرگ و رضایت ایشان از زندگیست

نازنین ما در ششم اسفند۱۳۰۶ در شهر رشت چشم به جهان گشود

یادش سبز


سه تار : مسعود شعاری

More episodes

View all episodes

  • ماجرای من و معشوق

    02:23|
    حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیستآه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگرانتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوستگر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسیدعلت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمعلایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبدهر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوزماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
  • خاموشی زبان دارد

    01:03|
    نگاهت مي‌كنم، خاموش و خاموشي زبان داردزبانِ عاشقان، چشم است و چشم، از دل نشان دارد چه خواهش‌ها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟تو هم چيزي بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد بيا تا آنچه از دل مي‌رسد، بر ديده بنشانيمزبان‌بازي به حرف و صوت، معني را زيان دارد چو هم پرواز خورشيدي مكن از سوختن پرواكه جفتِ جانِ ما، در باغِ آتش آشيان دارد الا اي آتشين پيكر، بر آي، از خاك و خاكسترخوشا آن مرغِ بالاپر، كه بالِ كهكشان دارد زمان فرسود ديدم، هرچه از عهدِ ازل ديدمزهي اين عشقِ عاشق‌كش، كه عهدِ بي زمان دارد ببين داسِ بلا، اي دل مشو زين داستان غافلكه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد درون‌ها شرحه شرحه‌ست، از دم و داغ جدايي هابيا از بانگِ ني بشنو، كه شرحي خون فشان دارد دهانِ سايه مي‌بندند و باز از عشوه عشقتخروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد
  • غریبانه

    00:52|
    پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنمکه بیانی چو زبان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنمچه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمهمه مرغان هم آواز پراکنده شدندآه ازین باد بلاخیز که زد در چمنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی بود باز که شوری به جهان درفکنمنی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنمبی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفیباز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
  • ادامه ی سماع سوختن

    05:03|
    كوه هم آتش گداخته بودبر فراز و فرود تاخته بودآتشی بود آسمان آهنگدم سرد كه كرد او را سنگ ؟ثقل و سردی سرشت خارا نیستنور در جسم خویش زندانی ستسنگ ازین سرگذشت دل تنگ استفكر پرواز در دل سنگ استمگرش كوره در گذار آردآن روان روانه باز آردسنگ بر سنگ چون بسایی تنگبه جهد آتش از میان دو سنگبرق چشمی است در شب دیدارخنده ای جسته از لبان دو یارخنده نور است كز رخ شادابمی تراود چو ماهتاب از آبنور خود چیست ؟ خنده ی هستیخنده ای از نشاط سرمستیهستی از ذوق خویش سرمست استرقص مستانه اش ازین دست استنور در هفت پرده پیچیده ستتا درین آبگینه گردیده سترنگ پیراهن است سرخ و سپیدجان نور برهنه نتوان دیدبر درختی نشسته ساری چندچند سار است بر درخت بلند ؟زان سیاهی كه مختصر گیرندآٍمان پر شود چو پر گیرندذره انباشتی و تن كردیخویشتن را جدا ز من كردیتن كه بر تن همیشه مشتاق استجفت جویی ز جفت خود طاق استرود بودی روان به سیر و سفراز چه دریا شدی درنگ آور ؟ذره انباشی چو توده ی دودورنه هر ذره آفتابی بودتخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟بدر آی از سراچه ی تركیبمشرق و مغرب است هر گوشتآسمان و زمین در آغوشتگل سوری كه خون جوشیده ستشیرهی آفتاب نوشیده ستآن كه از گل و گلاب می گیردشیره ی آفتاب می گیردجان خورشید بسته در شیشه ستشیشه از نازكی در اندیشه ستپری جان اوست بوی گلابمی پرد از گلابدان به شتابلاله ها پیك باغ خورشیدندكه نصیبی به خاك بخشیدندچون پیامی كه بود ، آوردندهم به خورشید باز می گردندبرگ ، چندان كه نور می گیردباز پس می دهد چو می میردوامدار است شاخ آتش جووام خورشید می گزارد اوشاخه در كار خرقه دوختن استدر خیالش سماع سوختن استدل دل دانه بزم یاران استچون شب قدر نور باران استعطر و رنگ و نگار گرد همندتا سپیده دمان ز گل بدمندچهره پرداز گل ز رنگ و نگارنقش خورشید می برد در كارگل جواب سلام خورشیدست
  • سماع سوختن

    03:59|
    سنگ ازین سرگذشت دل تنگ استفکر پرواز در دل سنگ استمگرش کوره در گداز آردکان روان روانه باز آردسنگ بر سنگ چون بسایی تنگبجهد آتش از میان دو سنگبرق چشمی است در شب دیدارخنده ای جسته از لبان دو یارخنده نور است کز رخ شادابمی تراود چو ماهتاب از آبنور خود چیست؟ خنده ی هستیخنده ای از نشاط سرمستیهستی از ذوق خویش سرمست استرقص مستانه اش ازین دست استنور در هفت پرده پیچیده ستتا درین آبگینه گردیده سترنگ پیراهن است سرخ و سپیدجان نور برهنه نتوان دید
  • 4. زندگینامه هوشنگ ابتهاج از زبان خودش قسمت چهارم

    20:12||Season 1, Ep. 4
    ادامه مصاحبه فوق‌العاده و شنیدنی با استاد هوشنگ ابتهاجقسمت ۴ از ۶
  • 5. زندگینامه هوشنگ ابتهاج از زبان خودش قسمت پنجم

    20:00||Season 1, Ep. 5
    ادامه مصاحبه فوق‌العاده و شنیدنی با استاد هوشنگ ابتهاجقسمت ۵ از ۶
  • 6. زندگینامه هوشنگ ابتهاج از زبان خودش قسمت ششم

    26:37||Season 1, Ep. 6
    مصاحبه فوق‌العاده و شنیدنی با استاد هوشنگ ابتهاجقسمت آخر ۶ از ۶
  • ؟ دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرم ای ماه با که دست در آغوش میکنی

    02:40|
    پنجشنبه ها این شعر سایه آدم رو میبره تو یه حال و هوای دیگه...