Share

دکلمه های هوشنگ ابتهاج
هزار سال میان جنگل ستارهها پیِ تو گشتهام
•
لطفا بخوانید
با سلام خدمت شما عزیزان فرهیخته
برای از یاد نبردن و لذت بردن از شنیدنی ها، زین پس هر هفته یک اثر از آثار فراموش نشدنی استاد ابتهاج نازنین را بازپخش می کنیم.
امید است که آرامی باشد بر جان های ما در این دنیای نا آرام
با نهایت احترامات
More episodes
View all episodes

هر دومان ویرانیم
00:55|آفتابا چه خبر؟این همه راه آمدهایکه به این خاک غریبی برسی؟ارغوانم را دیدی سر راه؟مثل من پیر شده ست؟چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟نه، چرا میپرسمارغوان خاموش استدیرگاهیست که او خاموش استآشنایانِ زبانش همه رفتندارغوان ویران استهر دومان ویرانیم.هوشنگ ابتهاج
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
03:45|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
02:48|با اين غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين رمز خيال سوختگان بي سخن بگو آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح با خامشان غمزده ي انجمن بگو زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت وين موج خون که مي زندش در دهن بگو سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگوآن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد سرو سياه من ز غروب چمن بگو
نشسته ام به در نگاه میکنم
00:46|نشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه می رسیخیال دیدنت چه دل پذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و …دیر شد …


امروز نه آغاز و نه پایان جهان است
00:59|از روي تو دل كندنم آموخت زمانهاين ديده از آن روست كه خونابه فشان استدردا و ديغا كه در اين بازي خونينبازيچه ي ايام دل آدميان استاي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي ست درين سينه كه همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نكردنديا رب چقدر فاصله ي دست و زبان استخون مي چكد از ديده در اين كنج صبورياين صبر كه من مي كنم افشردن جان استاز راه مرو سايه كه آن گوهر مقصودگنجي ست كه اندر قدم راهروان است
دلی در آتش
03:02|چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردمکه صد خورشید آتش برده از خاکستر سردمبه بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کنکه دشت آسمان دریای آتش گشته از گردمشرار انگیز و توفانی، هوایی در من افتاده ستکه همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردمبه شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوستچه توفان می کند این موج خون در جان پر دردمدر جان پر دردم ؛ چه توفان میکنددر آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شدنهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردمدر سینه پروردم؛ در سینه پروردمچه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردمکه صد خورشید آتش برده از خاکستر سردمبه بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کنکه دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
چیست دریا؟
02:00|چیست دریا؟چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشینآرزوی پا گشودن،پر زدنبر فراز کوهساران سر زدنچشمه بودن،باز جوشیدن به کوهدم زدن با آن بلند با شکوهخویشتن از خویشتن انگیختناز درون خویش بیرون ریختنتشنگی نوشیدن از پستان خویشآب دادن تشنه را از جان خویش...کوهسارا! زان بلند دلنشینچون گیاهی در بن چاهم ببیندر شب دریایی خویشم اسیرگر سراپا گریه ام بر من مگیرمانده ام با صبر دریا پای بندماهتابا بر سرشک من مخند