Share

cover art for نادر نادرپور | دیدار

شعر با صدای شاعر

نادر نادرپور | دیدار

▨ نام شعر: دیدار

▨ شاعر: نادر نادرپور

▨ با صدای: نادر نادرپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

من او را دیده‌بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می‌زد

که از بختِ پریشانش نشان داشت


نمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می‌شد

میان مردمش می‌دیدم و باز

غمی تاریک بر من چیره می‌شد


شبی در کوچه‌ای دور

از آن شب‌ها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را رنگ می‌کرد

از آن مهتاب شب‌های بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می‌کرد

در آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دور

نگاهم با نگاهش آشنا شد

به یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیم

سپس چشمان ما از هم جدا شد

از آن شب دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود


به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت


ولی در آن شب بدرود، دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود

▨ 

نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور

More episodes

View all episodes

  • هوشنگ ابتهاج | ای عشق همه بهانه از توست

    03:03|
    ▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی وین زمزمه‌ی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریه‌ی بی‌بهانه از توست آی آتشِ جانِ پاک‌بازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شده‌ی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شراب‌خانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من می‌گذرم خموش و گمنام آوازه‌ی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
  • احمد شاملو | ساعت اعدام

    03:31|
    ▨ نام شعر: ساعت اعدام ▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــدر قفلِ در کلیدی چرخیدلرزید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشیددر قفلِ در کلیدی چرخید□بیرونرنگِ خوشِ سپیده‌دمانماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشتهمی‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان رویسوراخ‌های نیدنبالِ خانه‌اش...□در قفلِ در کلیدی چرخیدرقصید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشید□در قفلِ درکلیدی چرخید.▨ احمد شاملو - ۱۳۳۳زندان قصراز دفتر شعر هوای تازهـــــــــــــــــدر دفتر «هوای تازه» تاریخ سرایش این شعر ۱۳۳۱ آمده اما طبق خاطرات سیروس شاملو در کتاب «چو روحِ آب» نشر هنر پارینه، تاریخ درست آن ۱۳۳۳ است و در زندان قصر سروده شده.
  • محمد مختاری | بی‌خوابی

    06:22|
    ▨ نام شعر: بی‌خوابی▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز______________________چه فرق می‌کرد زندانی در چشم‌انداز باشد یا دانشگاهی؟اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی‌گوشانهتشنج پوستم را که می‌شنوم، سوزن سوزن که می‌شود کف پاعلامت این است که چیزی خراب می‌شوددمی که یک کلمه هم زیادی‌ستدرخت و سنگ و سار و سنگسار و دارسایه‌ی دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کردچقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل ِجسم حد ِزبان را رعایت کند؟چه تازیانه کف پا خورده باشدچه از فشار ِخونی موروث در رنج بوده باشیقرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقتسایه به سایهرگ به رگدنبالت کرده است تا این خوابتظاهرات تورم را طی می‌کنم در گذر دلالانسر چهار راه صدای درشت می‌پرسدویدئو مخرب‌تر است یا بمب اتم؟مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کندصدای زنگ ِ فلز در دندان‌های طلاو خارش کپک در لاله‌های گوشنصیب نسلی که خیلی دیر رسیده استنه سینما و نه مهمانی در تاریخهجوم کاشفانی با تاخیر ِحضورهزار کس می‌آیند و هزار کس می‌روندو هیچ‌کس هیچ‌کس را به خاطر نمی‌آوردصدا همان که می‌شنوی نیستسگ از سکوت به وجد می‌آید و دزد بر سر بام بلند سماع می‌کند با ماهزبان عزیز‌تر است اکنون یا دهان؟که سنگ راه ِ دهان را هزار بار تمرین کرده استصدا که می‌شکندحرف که چرک می‌کندجمله‌ها که نقطه‌چین می‌شوندپیری یا بچه‌ای که خود را می‌کُشدتازه معنا روشن می‌شودسگی که می‌افتاد در نمکزار واین نمک که خود افتاده استخلاف رای اولوا الالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشدیا شب مثل آزادی زنگ زَنَدگچ ِسفید جای سرت را نشان می‌دهدکه چند سالی انگار در اینجا می‌نشسته‌ایو رد انکارت افتاده است بر دیواریا شاید نقشی مانده است از تسلیمتگذاره‌ای اصلا نا‌تمامو تازه این بی‌تابی که هیچ چیز آرامَش نمی‌کنددر التهاب درهایی که باز می‌شوند و درهایی که بسته می‌شوندکتاب‌هایی که باز می‌شوند و دست‌هایی که بسته می‌شونددست‌هایی که سنگ‌ها را می‌پرانندو سارهایی که از درخت‌ها می‌پرنددرخت‌هایی که دار می‌شونددهان‌هایی که کج می‌شوندزبان‌هایی که لال‌مانی می‌گیرندصدای گُنگ و چشم‌انداز ِگُنگ و خواب گُنگو همهمهکه می‌انبوهدمی‌ترکدرویا که تکه‌تکه می‌پراکنددانشگاهی که حل می‌شود در زندانی و چشم اندازی که از هم می‌پاشدخوابی که می‌شِکَند در چشم وچشم که میخ می‌شود در نقطه‌ای و نقطهکه می‌ماند مَنگ در گوشه‌ای از کاسه سَر که همچنان غلت می‌خوردغلت می‌خوردغلت می‌خورد▨محمد مختاری - تهران ۱۸ امرداد ماه ۱۳۷۴  از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۷۵______________________این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او
  • بنشینم و صبر پیش گیرم | سعدی | دکلمه دکتر محمدجعفر محجوب

    05:22|
    ▨ نام شعر: بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهٔ کار خویش گیرم▨ شاعر: سعدی▨ با صدای: دکتر محمدجعفر محجوب▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوستدر پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که می‌نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستاین {آن} گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟خون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستدر حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دلم فتاده {دل اوفتاده} چون گوستمی‌سوزد و همچنان هوادارمی‌میرد و همچنان دعاگوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی او مرو که بدخوستای سخت‌دلان سست‌پیوند {سست‌پیمان}این شرط وفا بوَد که بی‌دوستبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟ [بند ۱]بگذشت و نظر {نگه} نکرد با مندر پای کشان، ز کبر دامندو نرگسِ مستِ نیم‌خوابشدر پیش و به حسرت از قفا منای قبلهٔ عاشقان {دوستان} مشتاقگر با همه آن کنی که با منبسیار کسان که جان شیریندر پای تو ریزد اوّلا منگویندم ازو نظر بپرهیزپرهیز ندانم از قضا منگفتم که شکایتی بخوانماز دست تو نزد {پیش} پادشا منکاین سخت‌دلی و سست‌مهریجرم از طرف تو بود یا من؟دیدم که نه شرط مهربانی‌ستگر بانگ برآرم از جفا منگر سر برود فدای پایتدست از تو نمی‌کنم رها منجز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا منهرگز نشنیده‌ام {نشنیده‌ای} که یاریبی‌یار صبور بود تا منبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۸]ای روی تو آفتاب عالمانگشت نمای آل آدماحیای روان مردگان رابویت نفس مسیح مریمبر جان عزیزت آفرین بادبر جسم شریفت اسم اعظممحبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان به ابروی خمدستان که تو داری ای پری‌رویبس دل ببری به کَفّ و مِعْصَمتنها نه منم اسیر عشقتخلقی مُتَعَشِّقند و من همشیرین جهان تویی به تحقیقبگذار حدیث ما تَقَدَّمخوبیت مُسَلَّمست و ما راصبر از تو نمی‌شود مُسَلَّمتو عهد وفای خود شکستیوز جانب ما هنوز محکممگذار که خستگان بمیرنددور از تو در {به} انتظار مرهمبی‌ما تو به سر بری همه عمرمن بی‌تو گمان مبر که یک‌دمبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۹]▨سعدیــــــــــــــــپی‌نوشت اول: آنچه می‌شنوید، خوانش دکتر محمدجعفر محجوب از بندهای ۱ و ۸ و ۹ از ترجیع‌بند مشهور سعدی است. این خوانش مربوط است به تدریس درس فارسی پیشرفته توسط دکتر محجوب، در دانشگاه برکلی آمریکا.پی‌نوشت دوم: متن شعر با خوانش دکتر محجوب تفاوتهایی دارد. بعضاً برخی ابیات خوانده نمی‌شود و یا در خوانش، توالی ابیات متفاوت است. برای تفاوتهای واژگان بین نسخۀ نوشتاری و خوانش؛ شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • حمید مصدق | عروسی عروسک‌ها

    01:45|
    ▨ نام گردانه: عروسی عروسک‌ها (برشی کوتاه از بخشی از شعر بلند خاکستری سیاه) ▨ شاعر: حمید مصدق▨ با صدای: حمید مصدق▨ پالایش و تنظیم: شهروز_____________باز کن پنجره رامن تو را خواهم بردبه عروسی عروسک‌هایکودکِ خواهرِ خویش؛که در آن مجلس جشنصحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروسصحبت از سادگی و کودکی استچهره‌ای نیست عبوسکودکِ خواهرِ مندر شبِ جشنِ عروسیِ عروسک‌هایش می‌رقصدکودکِ خواهرِ منامپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،شوکتی می‌بخشدکودک خواهر من، نامِ تو را می‌داندنامِ تو را می‌خواندگلِ قاصد آیابا تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!▨حمید مصدق(بخشی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه)
  • شهیار قنبری | حرف

    04:24|
    ▨ نام شعر (ترانه): حرف▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاگه سبزم، اگه جنگلاگه ماهی، اگه دريااگه اسمم همه‌جا هستروی لب‌ها، تو كتابااگه رودم؛ رودِ «گنگ»اممث بودا*، اگه پاکاگه نوری به صليبماگه گنجی زير خاکواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه پاكم مث معبداگه عاشق مث هندومث بندر واسه قايقواسه قايق، مث پارواگه عكس «چل‌ستون»اماگه شهری بی‌حصارواسه آرش تيرِ آخرواسه جاده يه سوارواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه قيمتی‌ترين سنگِ زمينمتوی تابستونِ دستایِ تو برفماگه حرفای قشنگِ هر كتابمبرای اسم تو چند تا دونه حرفماگه سيلم، پيش تو قد يه قطرهاگه كوهم، پيش تو قد يه سوزناگه تن‌پوشِ بلند هر درختمپيش تو اندازه‌ی دگمه‌ی پيرهنواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه تلخی مث نفريناگه تندی مث رگباراگه زخمی، زخم كهنهبغضِ يک در، رو به ديواراگه جامِ شوكرانیتو عزيزی، مث آباگه ترسی، اگه وحشتمثِ مردن توی خوابواسه تو قد يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگم▨شهیار قنبریلندن ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)از کتاب «دریا در من» چاپ نگاهصفحه ۱۶۶ــــــــــــــــ* در اجرا واژه‌ی «بودا»، «مریم» شده‌است.پی‌نوشت: آهنگ و تنظیم این ترانه را واروژان انجام داده و خانم گوگوش اجرا کرده است.
  • اسماعیل خویی | وقتی که من بچه بودم

    03:31|
    ▨ نام شعر: وقتی که من بچه بودم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــوقتی که من بچه بودمپروازِ یک بادبادکمی‌بردَت از بام‌های سحرخیزیِ پلکتا نارنج‌زارانِ خورشیدآه آن فاصله‌های کوتاهوقتی که من بچه بودمخوبی زنی بودکه بوی سیگار می‌دادو اشک‌های درشتشاز پشت آن عینک ذره‌بینیبا صوت قرآن می‌آمیختوقتی که من بچه بودمآب و زمین و هوا بیشتر بودو جیرجیرک شب‌هادر متن موسیقیِ ماه و خاموشی ژرفآواز می‌خواندوقتی که من بچه بودملذت خطی بوداز سنگ تا زوزۀ آن سگِ پیرِ رنجورآه آن دست‌های ستمکارِ معصوم {مظلوم}وقتی که من بچه بودممی‌شد ببینیآن قمری ناتوان راکه بالش زین سوی قیچیبا باد می‌رفتمی‌شدآری می‌شد ببینیو با غروری به بی‌رحمی بی‌ریاییتنها بخندیوقتی که من بچه بودمدر هر هزاران و یک شبیک قصه بس بودتا خواب و بیداری خوابناکتسرشار باشدوقتی که من بچه بودمزور خدا بیشتر بودوقتی که من بچه بودمبر پنجره‌های لبخنداهلی‌ترین سارهای سرور آشیان داشتند. آه!آن روزها گربه‌های تفکرچندین فراوان نبودندوقتی که من بچه بودممردم نبودندوقتی که من بچه بودمغم بوداما کم بود▨ اسماعیل خوییــــــــــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این شعر با صدای فرهاد مهراد و در آلبوم برف، اجرا شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • نصرت رحمانی | لیلی (من آبروی عشقم)

    07:16|
    ▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــلیلی!چشمت خراج سلطنت شب رااز شاعران شرق طلب می‌کندمن آبروی حرمت عشقمهشدارتا به خاک نریزیمن آبروی عشقملیلی!پر کن پیاله راآرام‌تر بخوانآواز فاصله‌های نگاه رادر کوچه‌های فرصت و میعاد!بگشای بند موی، بیفشانشب را میان شببا من بدار حوصله، امانه با عتاب!گفتی:گل در میان دستت می‌پژمردگفتم که:خوابدر چشم‌های مان به شهادت رسیده استگفتی که:خوب ترینیآری، خوبمشعرترمتاج سه ترک عرفانمدرویشمخاکمآیینه‌دار رابطه‌ام بنشینبنشین کنار حادثه بنشینیاد مرا به حافظه بسپاراما…، نام مرابر لب مبند که مسموم می‌شویمن داغ دیده‌املیلی!از جای پای توبر آستانه‌ی درگاهبوی فرار می‌آیدآتش مزن به سینه‌ی بستربا عطر پیکر برهنه‌ی سبزتبنشینبانوی بانوان شب و شعرخانملیلیکلید صبحدر پلک‌های توستدست مرا بگیراز چارراه خواب گذر کنبگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!دست مرا بگیرتا بسرایمدر دست‌های من بال کبوتری‌ستلیلیمن آبروی عاشقان جهانمهشدار تا به خاک نریزیمن پاسدار حرمت دردمچشمت خراج می‌طلبدآنک خراجلیلیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادیوارهای این شب سنگین رادر هم شکسته وای … که بیداد می‌کنیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادر باغ‌های سبز تنت شب راآزاد می‌کنیلیلی!بی مرز باشدیوار را ویران کنخط را به حال خویش رها کنبی خط و خال باشبا من بیا همیشه ترین باشبارید شببارش سیل اشک‌ها شکستخط سیاه دایره‌ی شب راخط پاک شدگل در میان دستم پر پر زد و فسرددر هم دوید خطویران شد!لیلی!بی مرز عشق‌بازی کنبی خط و خال باشبا من بیا که خوب ترینمبا من که آبروی عشقمبا من کهشعرمشعرمشعرموای…. در من وضو بگیرسجاده‌ام‌، بایست کنارمرو کن به من که قبله‌ی عشاقمآنگه نماز رابا بوسه‌ای بلندقامت ببندلیلی!با من بودن خوب استمن می‌سرایمت▨نصرت رحمانی
  • فریدون توللی | کارون | صدای ایرج گرگین

    04:29|
    ▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبك‌بالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازی‌كنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم می‌راند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرم‌نرمک تاب می‌خوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب می‌خورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش می‌گشتجوان می‌خواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازش‌بخش می‌گشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمک‌پاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت  ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش می‌راندچراغی كورسو می‌زد به نی‌زارصدایی سوزناک از دور می‌خواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه