Share

cover art for شفیعی کدکنی | به کجا چنین شتابان؟

شعر با صدای شاعر

شفیعی کدکنی | به کجا چنین شتابان؟

Ep. 9

▨ نام شعر: به کجا چنین شتابان

▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

▨ با صدای: محمدرضا شفیعی کدکنی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

«به کجا چنین شتابان؟»

گَوَن از نسیم پرسید

«دل من گرفته زین‌جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟»

«همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته‌پایم...»

«به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن‌کجا که باشد به جز این سرا سرایم»

«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را

چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها به باران

برسان سلامِ ما را»

▨ 

محمدرضا شفیعی کدکنی

More episodes

View all episodes

  • نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی

    17:46|
    ▨ نام شعر: مادری و پسری▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدر دل کومهٔ خاموش فقیرخبری نیست، ولی هست خبردور از هرکسی آن جا، شب اومی‌کند قصه ز شب‌های دگر.کوره می‌سوزد و هر شعله به رقصدم‌به‌دم می‌بردش بند از بنداین سکونت که در آن جاست به پابا سکوت شب دارد پیوند.اندر آن خلوت‌جا، پنداریمی‌رسد هر دمی از راه کسیلیک نیست، امیدی ست کزآنمی‌رود، بازمی‌آید نفسی.مثل این است دراین کومهٔ خردبس کسان دست به گردن مرُدندوین زمان یک پسرک با مادرزآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.فقر از هر چه که در بارش بودداد آشفته در این گوشه تکانمادری و پسری را بنهادپی نان خوردنی، امّا کو نان؟!قصه می گوید مادر ز پدریعنی از شوی که نیستمی‌خورد از تن او فقر و رخانزرد از او می‌شود، این است خبردر دل کومهٔ ویران پی زیست.روزها رفته که او نامده استگرچه او رفت که باز آید زودکس نمی‌داند اکنون به کجاستروی این جادهٔ چون خاکستر.زیر این ابر کبودکس ندارد خبر از هیچ‌کسیشب دراز است و بیابان تاریکپیش دیوار یکی قلعه‌خراب.ماه سرد و غمگین.خرد می‌گردد در نقشهٔ آبزیر چند اسپیدارشکل‌ها می‌گذرندمثل این ست که چشمانی بازسویشان می‌نگرند.پسر آماده هراسیدن رابدن نرمش در ژنده خموشگوش بسته است به حرف مادرموی او ریخته ژولیده به گوش.هست بر جای هنوززیر چشمان درشت وی و بر روی نزاردانه اشکش کافتاده فروددانه لعلی یعنیکه می‌ارزد به هزار و دو هزار.به هزار آن همه بی‌درد کسانبه هزار آن همه آدم به دروغدر دل مردم از آن بی‌هنراننه امیدی نه نشاطی نه فروغ.می‌زند دور نگاه پسرکمی‌کند حرفش از حرف دگرنگذرانیده سه پاییز هنوزخواهش لقمهٔ نانی کردهدِلکشَ خون و همه خون به جگر.تا بیآرامد طفلکَ معصوممی‌فریبد پسرش را مادرمی‌نماید پدرش را در راه«آی! آمد پدرش،نان او زیر بغلاز برای پسرش»همه سر چشم شده‌ست و همه تنز اسم نان از لب مادر پسرکپای تا سر شده مادر افسونبه پسر تا بنماید پدرک.زین سبب آنچه که می‌گوید و داده‌ست به او عقل معاشهمه حرفی ست دروغ !لیک در زندگی تیره شدهدر نمی‌گیرد از این حرف فروغ.حرفی این گونه برای فرزندهم‌چو زهر است به کام مادررنج می‌آورد این رنجش خشمچون پشیمان شده‌ای از گنهیاشک پر می‌کندش حلقهٔ چشم.با چه سیما معصومبا چه حالت غمناکپسرک باز بر او دارد گوشاو نمی‌داند مادر به نهانمی‌زداید اشکش راکه به دل دارد رنجی خاموشاو نمی داند از خواهش ناناشکشان نیست به چشمبچه‌های دگران.او نمی‌داند از این خانه به در خندانندپسران با پدران.پیش چشم‌تر او نقشهٔ نانی که از او می‌طلبندنقشهٔ زندگی این دنیاستچو به لب می‌مکد او آب دهاننان دل‌افسرده‌کنانش معناست.می‌کشد آه چو تیر از ره زخممی‌رود با نگه خود سوی نانآنچه می‌بیند گر هست ار نیستروی نان می‌باشد، روی نان.هر چه شکلی شده تا بنمایدپدری نان در دستبه خیالش به ره پلّه‌خرابپدرش آمده است، استاده‌ست.لیک براین ره ویرانه به جاکیست کاو می‌رسد از ره، چه کسی ست؟زین بیابان که مزار من و توستسال‌ها هست که بانگ جرسی‌ست.از درون سوی سراسایهٔ مرگ فقط می‌گذردفقر می‌خواند آوای فنامی‌سراید غم، آهنگ شکست.از برون سوی، نه پُر ز آن‌ها دورسایه گسترده بیدی به چمنمی دَوَد جوی خموشمه تهی می‌کند از خنده دهن.تا پر از خنده بنوشید شمادست در دست کسی کان دانیدخوش و خوشحال بنوشید شماغزلی را شنویدوصف خالی و لبیبی خیال ازهمه هست، از همه نیستبگذرانید شبیهمچنان مرده که نیستخبریش از زنده.ای سراب باطلای امّید نه کسی را محرمهمچو بر آب حبابکه نپاید یک دم...▨نیما یوشیجپنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳
  • جلال خالقی مطلق | رباعیات بخش دوم

    04:45|
    ▨ نام شعر: ترانه‌های خالقی (بخش دوم)▨ شاعر: جلال خالقی مطلق▨ با صدای: جلال خالقی مطلق▨ موسیقی: بداهه‌نوازی هما یوسف‌زاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخخندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخدور از تو کنون نشسته‌ام من آوخ!پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ▨چون آب ز مهتاب چو سیماب شده‌ستسبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شده‌ست برخیز! که گاهِ باده‌ی ناب شده‌ستمِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شده‌ست▨شب گشت که تازه‌سبزه سنجاب کنیمروپوشِ تن از پرند مهتاب کنیماز گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیمزاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم▨در نیم‌شبان که نیست بانگ و سخنینرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنیبرخیز و رویم تا به کنجِ چمنیدر چشمه‌ی مهتاب بشوییم تنی▨شب شد که به جام باده‌ی ناب کنیمبا یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیماز پرتو ماه، جامه‌ی خواب کنیم(به نظر می‌رسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)▨افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنششد پُرشِکن آب از تنِ بی‌شکن‌اشدر خویش کشید چشمه در پیشِ منشمن شیفته در کرانه، با پیرهنشــــــــــــ دکتر جلال خالقی مطلقاز کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشهـــــــــــجهت حمایت از دکتر خالقی‌مطلق، پیشنهاد می‌کنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخه‌ای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد می‌کنم حتما تهیه کنید.این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه می‌شود، متفاوت است. در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه می‌شود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشه‌ای به کپی‌رایت اثر وارد نگردد.
  • رضا براهنی | رویای روبرو (باغ‌های کیوی)

    02:37|
    ▨ شعر: رویای روبرو▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــکجایی کجایی؟ می‌گفتند در باغ‌های کیوی خرگوش‌های کوچولو.به این کجا و آن کجا می‌جنباندند گوش‌هاشان را در باغ‌های کیوی.از آن نگاه بیضی بلند ترکمنی زبانه می‌کشید بهاری سه روزهزنی به پشت کرکره‌های حصیر گیوه‌هایش را از پا درمی‌آورد وَ بی‌خیال و دور از شهر پرنده‌وار می‌خواند.وَ باغ‌های کیوی به شکل خواب پراکنده پشت دریاچه لميده بودندوَ حالا لباس‌هایش را درمی‌آورد.دوچرخه‌ای پنچر کنار پنجره افتاده بود.کجایی کجایی؟ می‌گفتند در باغ‌های کیویتمامی تصویرها به روی قایق سبزی سوار بودند وَ از قرن هشتم هجری به سوی قرن چهارده میلادی می‌آمدند.وَ ما کجا بودیم؟ من و تو کجا؟وَ شاهزاده خانمی از برگ در پشت کرکره‌های حصیر برهنه بودربوده بود شاعر را خوابی سپیدوَ باغ‌های کیوی▨۷۲/۳/۱۳ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه‌ها صفحه ۱۱۴
  • قیصر امین‌پور | بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

    03:12|
    ▨ نام شعر: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما▨ شاعر: قیصر امین پور▨ با صدای: قیصر امین پور▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبفرمایید فروردین شود اسفندهای مانه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای مابفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهدهمان، یعنی نه مانند من و مانندهای مابفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشقرها باشد از این چون و چرا و چندهای ماسرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاریبیفشان زلف و مشکن حلقهٔ پیوندهای مابه بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالندبیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ماشب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کنکه «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های مانمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانمکه می‌آیی که بگشایی گره از بندهای مابفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروزهمین حالا بیاید وعده ی آینده‌های ما▨قیصر امین‌پوراز دفتر شعر دستور زبان عشق
  • شاملو | ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو

    02:00|
    ▨ نام شعر: ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــآه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچکهمچون گلوگاهِ پرنده‌یی،هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.سالیانِ بسیار نمی‌بایستدریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ستکه حضورِ انسانآبادانی‌ست.□همچون زخمیهمه عُمرخونابه چکندههمچون زخمیهمه عُمربه دردی خشک تپنده،به نعره‌ییچشم بر جهان گشودهبه نفرتیاز خود شونده، ــغیابِ بزرگ چنین بودسرگذشتِ ویرانه چنین بود.□آه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچککوچک‌تر حتااز گلوگاهِ یکی پرنده!▨ احمد شاملودی ماه ۱۳۵۵ - رماز دفتر «دشنه در دیس»چاپ شده به سال ۱۳۵۶
  • حسین منزوی | پله‌ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد

    03:43|
    ▨ شعر: پله‌ها در پیشِ رویم یک به یک دیوار شد▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــپله‌ها در پيشِ رويم، يک به يک ديوار شدزير هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شدخرق‌عادت کردم اما بر عليه خويشتنتا به گِرد گردنم پيچد، عصايم مار شداژدهای خفته‌ای بود، آن زمين استوارزير پايم، ناگه از خواب قرون بيدار شدمرغ دست‌آموز خوش‌خوان، کرکسی شد لاشه‌خواروآن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شدگل فراموشی و هر گلبانگ، خاموشی گرفتبس‌که در گلشن شبيخون خزان، تکرار شدتا بياويزند از اينان آرزوهای مراجا‌به‌جا در باغ ويران، هر درختی، دار شدزندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگرکان دل پر آرزو، از آرزو بيزار شدبسته خواهد ماند اين در هم‌چنان تا جاودانگرچه بر وی کوبه‌های مُشتمان، رگبار شدزَهره‌ی سقراط با ما نيست روياروی مرگورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد▨حسین منزویغزل ۱۳۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
  • فروغ فرخ‌زاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | صدای فروغ

    11:43|
    ▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــو این منمزنی تنهادر آستانه‌ی فصلی سرددر ابتدای درکِ هستی آلوده‌ی زمینو یأس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دست‌های سیمانیزمان گذشتزمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت{ساعت} چهار بار نواختامروز روز اول دی‌ماه استمن راز فصل‌ها را می‌دانمو حرف لحظه‌ها را می‌فهممنجات‌دهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتی‌ست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد می‌آیددر کوچه باد می‌آیدو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشمبه غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خونو این زمان خسته‌ی مسلولو مردی از کنار درختان خیس می‌گذردمردی که رشته‌های آبی رگ‌هایشمانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشبالا خزیده‌اندو در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین راتکرار می‌کنند-سلام-سلامو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشمدر آستانه فصلی سرددر محفل عزای آینه‌هاو اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگو این غروب بارور شده از دانش سکوتچگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این‌سانصبور،سنگین،سرگردان،فرمان ایست داد.چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،او هیچوقت زنده نبوده‌است.در کوچه باد می‌آیدکلاغ‌های منفرد انزوادر باغ‌های پیر کسالت می‌چرخندو نردبامچه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب رابا خود به قصر قصه‌ها بردندو اکنون دیگردیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاستو گیسوان کودکی‌اش رادر آب‌های جاری خواهد ریختو سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌استدر زیر پا لگد خواهد کرد؟ای یار، ای یگانه‌ترین یارچه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شدانگار از خطوط سبز تخیل بودندآن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدندانگارآن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوختچیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.در کوچه {کوچه‌ها} باد می‌آیداین ابتدای ویرانی‌ستآن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمدستاره‌های عزیزستاره‌های مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرددیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مرده‌های هزاران‌هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.من سردم استمن سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شدای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»نگاه کن که در اینجازمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوندچرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارممن سردم است و می‌دانمکه از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشیجز چند قطره خونچیزی به جا نخواهد ماندخطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو از میان شکل‌های هندسی محدودبه پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم بردمن عریانم، عریانم، عریانممثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانمو زخم‌های من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشقمن این جزیره‌ی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر داده‌امو تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد....▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»ـــــــــــــــــپی‌نوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.پی‌نوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیه‌ی شعر در اختیار ما نیست.پی‌نوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است.
  • بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور

    04:30|
    ▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابک‌سواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه هم‌تای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بسته‌ایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بی‌هنر لشگرِ سلم و تورمگر قره‌العین در چاه نیستکه باز آیدش چه‌چه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآورده‌اندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانه‌کش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آن‌که مردم بخوانی رمهگذشت آن‌که مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آری‌و بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی می‌رسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازه‌ای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی
  • معینی کرمانشاهی | صبر خدا

    06:16|
    ▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ موسیقی: کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــعجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمهمان یک لحظه‌ی اولکه اول ظلم را می‌دیدم از مخلوقِ بی‌وجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه در همسایه‌ی صدها گرسنهچند بزمی، گرمِ عیش و نوش می‌دیدمنخستین نعره‌ی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه می‌کردم..عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه می‌دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه‌ی رنگینزمین و آسمان را واژگون، مستانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمنه طاعت می‌پذیرفتمنه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کردهپاره‌پاره در کفِ زاهدنمایان، سبحه‌ی صددانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبرای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی‌سامانهزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،سراپای وجودِ بی‌وفا معشوق را پروانه می‌کردم. .عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خداییتا که می‌دیدم عزیزِ نابه‌جایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می‌فروشد ،گردش این چرخ راوارونه، بی‌صبرانه، می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه می‌دیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنه‌ی این علم ِ عالم‌سوزِ مردم‌کُش ،به جز اندیشه‌ی عشق و وفا، معدوم هر فکریدر این دنیای پُر افسانه می‌کردم.عجب صبری خدا داردچرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاری‌های این مخلوق را داردوگرنه من به جای او چو بودمیک‌نفس کی عادلانه سازشیبا جاهل و فرزانه می‌کردم؟عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!▨رحیم معینی کرمانشاهیمشهور به سخن سالار و متخلص به بهاراز کتاب ای شمع‌ها بسوزید