Share

رادیو فیکشن
درباره رمان و داستانهای ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق
Season 1, Ep. 10.5
•
درباره رمان و داستانی ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق رادیو فیکشن- اگر به طور حرفه ای علاقه ای به این موضوعات ندارید در وقت خودتان صرفه جویی کنید.
اینجا درباره ی موضوعات داستان و رمان در ایران گشایش موضوع کرده ام. امیدوارم با نظرات شما به مسیر مناسبی بیانجامد.
اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید.
More episodes
View all episodes

19. برای این دسته از آدمها دلسوزی نکنید
34:28||Season 5, Ep. 19چطوری با دلسوزی بیجا به خودمون آسیب نزنیم. گاهی وقتها عذاب وجدان از اینکه به کسی کمک نکردیم میتونه ما رو نابود کنه و البته با افراط در بعضی از کمک کردن ها و دلسوزیها منابع مالی و انرژی خودمون رو به معنی واقعی کلمه هدر میدیم. این چند دسته از آدمها رو هیچ وقت حمایت نکنید چون خودتون آسیب میبینید.
18. طنز- رازهایی درباره به دست آوردن ثروت و پول
51:12||Season 5, Ep. 18اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه اون رو براش بفرستید البته توی ایران باید به رانت قدرت و ثروت وصل باشید - این دیگه طنز نیست------------------------------------------------در سراسر جهان، از جمله در فرهنگهای مختلف مانند چین، ژاپن، اروپا و حتی ایران، خرافههای زیادی درباره جذب ثروت و پول وجود دارد. این باورها اغلب ریشه در سنتهای قدیمی، نمادها یا تفسیرهای اشتباه از اتفاقات روزمره دارند. اما واقعیت این است که ثروتمند شدن بیشتر بهتلاش هوشمندانه، آموزش مالی، سرمایهگذاری درست و پشتکار بستگی دارد، نه به شانس یا rituals جادویی. در ادامه، برخی از رایجترین خرافهها را بررسی میکنیم و توضیح میدهیم چرا علمی یا منطقی نیستند.این خرافهها اغلب بیضرر و حتی سرگرمکننده هستند و گاهی به طور غیرمستقیم کمک میکنند (مثل یادآوری احترام به پول). اما اگر فقط به آنها تکیه کنید، فرصتهای واقعی را از دست میدهید. ثروتمند شدن واقعی نیاز به:آموزش مالی (یاد گرفتن سرمایهگذاری، پسانداز و مدیریت بدهی)کار سخت و هوشمندریسکهای حسابشدهصبر و ثباتدارد. میلیونرهای واقعی (مثل بیل گیتس یا ثروتمندان ایرانی موفق) با تلاش و یادگیری به جایی رسیدهاند، نه با خرافه. اگر میخواهید ثروتمند شوید، از امروز برنامهریزی کنید – نه منتظر خارش دست بمانید!
11. مرور کتاب- خوشبختی در راه است - آلیس مونرو
13:47||Season 5, Ep. 11آلیس مونرو، نویسنده کانادایی،یک سبک و عادت عجیب دارد: داستانی که در دفتر الف نوشته میشود، گاه با پارهکردن کاغذ به پایان میرسد و دوباره در دفتر دیگری، یا حتی در ذهن نویسنده، دوباره زاده میشود. این چرخهٔ پارهکردن و بازنویسی، فقط یک روشِ فنی نیست، بلکه یک سازوکار زیباییشناختی است که به خواننده امکان میدهد تجربهٔ حضور در ذهن را حس کند؛ تجربهای که از طریق زبان ساده، جملات معمولی و نگرش غیرخطی روایت میشود. تحلیل حاضر به بررسی این عادتهای بیانی میپردازد و نشان میدهد چگونه این کارکردهای فرمی با محتوای عاطفی و وجودی همسویی مییابد.چارچوب نظری درباره عادتهای بیانی مونروزبان ساده و دسترسی مستقیممونرو از زبان ساده و بیآلایش استفاده میکند تا تجربهٔ درونی را به شکلی قابلدریافت منتقل کند. جملات کوتاه یا طولانی با فرمی آرام و با فاصلههای ناگهانی در کنار هم قرار میگیرند تا گویی ذهن راوی به صورت پارهپاره، اما همهنگام، روایت میشود. این شیوه، خواننده را به میانهٔ تجربهٔ شخصی میبرد و حس نزدیکی و همسویی با تجربهٔ راوی را تقویت میکند. در برخی بخشها، فواصل زمانی نامشخص و قطعهای ناگهانی به خواننده این احساس را میدهد که زمان از وجود راوی عبور میکند و به ذهن او رسوخ میکند.زمان و راویدر کارهای مونرو، زمان به شکل خطی مطلق نیست. راوی میتواند به گذشته، حال یا آینده اشاره کند، یا از نثری غیرخطی استفاده کند که درک خواننده از رخدادها را به چالش میکشد. راوی اغلب به صورت نزدیک به تجربهٔ شخصی روایت میشود؛ گاهی با فاصلهای هشیار یا با دیدی مستقل که به تجربهٔ عاطفی یادداشت میافزاید. این وضعیتِ راویِ نزدیک/غیرخطی، به خواننده فرصت میدهد تا با تفکرِ راوی درگیر شود و به تدریج به درک عمیقتری از معناهای درون داستان برسد.فضاهای نوشتن و تبدیل فیزیکی متنیکی از نکات کلیدی در عادت مونرو، رابطهٔ بین فضا و روایت است: نوشتن در یک دفتر، پارهکردن آن دفتر، و بازنویسی در دفتر دیگری. این حرکتِ فیزیکی توان میبخشد تا تجربهٔ ذهنی به شکلِ دوبارهای از تجربهٔ زنده ارائه شود. پارهکردن دفتر میتواند به عنوان نمادی از قطع ارتباط با گذشته یا تردید نسبت به آنچه که قبلاً نوشته شده تعبیر شود. بازنویسی ذهنی، اما، نشان میدهد که تجربهٔ روزمره چقدر میتواند از طریق ذهن نویسنده بازتعریف شود تا به شکل جدیدتری به خواننده ارائه گردد. این چرخهٔ فیزیکی-روایی، به شکلِ زبانِ ساده و ساختارِ کمابیش غیرخطی، به حسِ پیوستگی و فراواقعیت در داستانها میانجامد.جزئیات زندگی روزمره و حس واقعیتمونرو با بهکارگیری جزئیات عادی زندگی، حسِ واقعیتِ بیپوشش را به داستان میآورد. خرید، گفتگوهای روزانه، صداهای محیط، یا حتی کارهای تکراریِ ساده میتواند به عنوان پایهای برای تجربهٔ عمیقتر احساساتی، حافظهای یا روانی عمل کند. این جزئیاتِ معمولی، با زبانِ سادهٔ راوی، به خواننده این امکان را میدهند که به واقعیتِ زندگیِ روزمره باور پیدا کند، در عین حال با دگرگونیِ ذهنیِ راوی در طول داستان همراه شوند. مونرو با این تکنیک، فضای پذیرش تجربهٔ شخصیِ خواننده را گسترش میدهد و در عین حال مرزهای واقعیت و خیال را به چالش میکشد.تحلیل نمونههای فرضی یا واقعینمونهٔ الف: روایتِ یک روز عادیفرض کنید راوی در دفتر خود مینویسد: «صبح را با قهوهٔ سرد آغاز کردم. با صدای کلیدهای ماشین همسایه، ذهنم از روالِ روزمره به سمت یادآوری گذشته حرکت کرد.» جملات کوتاه و دقیق با فاصلههای زمانی ناگهانی ترکیب میشوند تا حسِ تکرارِ روزمره را تقویت کنند. زمان گویی غیرخطی است: خواننده به تدریج با تجربهٔ لحظههای گذشته و حال ترکیب میشود و با زبانِ سادهٔ راوی همسو میشود.نمونهٔ ب: پارهکردن دفتر و بازنویسی ذهنتصور کنید راوی کاغذها را پاره میکند و دوباره در دفترِ جدید مینویسد: «آنچه میخواستم بنویسم، حالا در جایی دیگر به ذهنم رسیده است.» این حرکت نه تنها به معنای بازنگریِ فکری است، بلکه میتواند بیانگرِ رهاشدگی از قالبِ نوشتههای پیشین باشد. بازنویسیِ ذهنی، با انتخاب واژههای تازه و جملات تازه، به تجربهِٔ تکراریِ همان رویداد از منظرِ تازهای میانجامد.
17. عوارض جانبی وودی آلن - مرور کتاب
13:44||Season 5, Ep. 17توی این اپیزود یکی از آثار وودی آلن رو بررسی کردیم. قصه های غریب وودی آلن رو نباید از دست داداین کتاب با ساختاری دقیق و زبان ساده، به شکلی طنزآلود به مضامین بیمعنایی و آشفتگی دنیای مدرن میپردازد و با نگاه تیزبینانهٔ آلن، سوژههای روزمره را به زیر ذرهبین میبرد. او در قالب حکایتهای کوتاه و روایتهایی بیپروا، از عشق، شهرت، اضطراب و بههمخوردگی روابط انسانی سخن میگوید و با استفاده از شوخیهای پویا و حدقهای، مخاطب را به تفکر دربارهٔ ارزشها و واقعیتهای جامعهٔ امروز دعوت میکند. نویسنده با ترکیبی از طنز ظریف و کنایههای روشن، فضای ذهنیِ راویانش را به تصویر میکشد و نشان میدهد چگونه نگرشهای روزمره میتواند به شکافهایی بیپایان در زندگی تبدیل شود.این اپیزودها ی مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است
16. مرور کتاب - گلچینی از نوشتههای عزیز - نویسنده طنز ترکیه ای
11:56||Season 5, Ep. 16این منبع شامل بخشهایی از یک کتاب با عنوان "بله قربان، چشم قربان" است که نویسندهی آن عزیز نسین و مترجم آن رضا همراه معرفی شده است. این اثر که توسط انتشارات توسن منتشر شده و به چاپ چهارم رسیده، مجموعهای از داستانها یا مقالات کوتاه است که در یک فهرست مطالب با عناوین گوناگون ذکر شدهاند. بخشهای مختلف کتاب، موضوعاتی متنوع از جمله "خنده، شوخی، تبسم"، "کارخانه سوادآموزی"، "دزد هلیکوپتر"، و "آخرین نامه لومومبا" را پوشش میدهند که ماهیت انتقادی، طنزآمیز، یا اجتماعی-سیاسی کتاب را نشان میدهد. بخشهایی از متن همچنین شامل گفتگوها و روایتهای داستانی است که به مسائل روزمره و انتقادات اجتماعی میپردازد.این اپیزودها ی مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است
15. مادرهایی که دخترهاشان را دوست ندارند یا فکر میکنند دوست دارند
53:12||Season 5, Ep. 15توی اپیزود رمان و داستان و فیلمهایی با این قصه را مرور میکنیم.چطور و کجاها در رمانها و فیلمها مادرها با همه ی اینکه دخترهاشان را باید دوست داشته باشند ولی درعمل این اتفاق نیفتاده است.اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی جذاب است آنرا برایش بفرستید.یه چیز مشترک توی همه این داستانها هست: دخترانی که از کمبود محبت مادری رنج میبرن، باید یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن و زندگی خودشون رو بسازن، حتی اگه مادرشون هیچوقت یاد نگرفته که محبت رو نشون بده. این داستانها به ما یاد میدن که عشق و محبت چقدر مهم هستن، و اینکه نبودشون چقدر میتونه دردناک و ویرانگر باشه. همچنین، این داستانها به ما یاد میدن که بعضی وقتها مادرانی که میخوان محبت کنن، ممکنه به دلایل مختلف - مشغلههای زندگی، مشکلات شخصی، ترومای گذشته، یا شرایط سخت - نتوانن این کار رو به روش درست انجام بدن. این نشون میده که رابطه مادر و دختر چقدر پیچیده و چندبعدی هست، و اینکه باید با همدلی و درک به این موضوع نگاه کنیم
14. گپ و گفت با مسعود کوهیان - رسم سفید پوشیدن در مراسم عزا جدید و روشنفکریه ؟
01:04:01||Season 5, Ep. 14با مسعود کوهیان عزیز نشستیم و صحبت کردیم. خبرهای روز و اوضاع و احوال مملکت رو ریختیم به همتوی این قسمت رادیو فیکشن با مسعود کوهیان گپ و گفت کردم. اول از همه از خبر فوت ناصر تقوایی شروع کردیم. آیا واقعا پوشیدن لباس سفید توی مراسم عزا نشانه ی روشنفکریه یا قبلا توی رسم و رسومات ایرانی بوده؟ البته توی این اپیزود درباره ی انگلیسی صحبت کردن و خیلی موضوعات دیگه حرف زدیم. اگر اپیزود رو گوش دادید و به نظرتون جالب رسید اون رو برای بقیه هم بفرستید
13. داستان شاگرد علی الطلوع
13:59||Season 5, Ep. 13داستانی درباره ی یک دانشجوی جامعه شناسی به طنز در یک آب میوه فروشی کار میکنه#طنزروز اول که رفتم مغازه خیالم جمع بود پیش آدم درست و حسابی قرار است تابستان را به اتمام برسانم اما نشد. انگار کائنات نخواست. همان اول گفت: هیس. خفه شو. کارت اینه که شاگرد آب میوهای باشی. الکی مردم رو جامعه شناسی نکن. کتاب هم نخون چون طرف شاکی میشه میندازتت بیرون. باید برایتان بگویم چطور شد که من بعد از مدتی با یک پیاز معمولی میرفتم مغازه. اولین روزها وقت بیکاری با احترام میشد کتاب خواند ولی وقتی موقع سوا کردن هویجهای پوسیده و بار خالی کردن و بردن به انباری و بانک رفتن و هزار تا خرده ریز دیگر شد من دیگر دلم نمیخواست مسئولیت روشنفکر نوشتهی ادوارد سعید را بخوانم. اول با خنده و بعد یک روز یعنی روز سوم بهم گفت لطفا کتاب نخوان. توی زندگی فقط رفیق ناسالم به آدم میتواند بگوید کتاب نخوان. من هم لج کردم. کتاب طوری یخ کرد که تا چهار روز بعد نرفتم سراغش. ما تعطیلی نداشتیم. کنار باشگاه بدن سازی همیشه آب میوهای مثل مادری مهربان باید جواب خوبیهای این داداشیهای ورزشکار را بدهد. آنها برای عبور و مرور آدمها راه باز میکنند. باعث میشوند همه به مردها احترام بیشتری بگذارند و ثابت میکنند که نیوتون به عنوان چهرهای علمی نمیتوانست یک دهم اینها هم دل جنس مخالفش را ببرد. اما ماجرا همین نبود. اقتصاد در هر چیزی واجب است. آن روزها وقتی بیدار میشدم. وقتی دکمهی پاشاندن طالبی با یک ضربه را میزدم باز هم با کائنات حرفم میشد: یعنی همین؟ همین که من سینا اقدسی دانشجوی سال اول جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی از چهار راه ولی عصر و انقلاب دور شدهام کافی نیست؟ باید مرا پرت میکردی این سر دنیا توی ولنجک تا بتوانم به بدنسازهای منطقه در جذب بهتر پروتئین کمک کنم؟ اصلا اینجا چه کسی به این بر و بازو احتیاج دارد ؟ مگر اینجا نصف ماشینها دندهشان اتوماتیک نیست؟ کائنات هم دائم بهم میگفت خفه شو تا حداقل حقوق اولت رو بگیری. هفتهیاول تب کردم. جمعه عصر گفتم: میشه نیام. گفت: سینا جان اینجا جمعه خیلی شلوغه باشگاه سانس ویژه داره. میخوای شنبه رو مریض شو نیا. گفتم: مریضی که دست خودم نیست. باشه میام. رفتم. به ضرب و زور و شنبه مرخص بودم................
12. پاییز شخصی سازی شده -روایتهای پاییزی
21:37||Season 5, Ep. 12همینکه رسیدیم گفتند باید بروید پشت بام. من نازی را از طرف شرکت آورده بودم چون خانوادهاش گفته بودند نمیگذاریم دخترمان شب بیاید بیرون آن سر یعنی بالای شهر بگردد. من هم به عنوان خنثی تری آدم شرکت داوطلب این کار شدم دور اولی که ویدیوهای نازی همراه یک مقنعه بدون چون چانه پخش شده بود حسابی وایرال شده بود. بچههای مناظره کننده میگفتند باید با همان مقنعه و با همان تیپ بیاید. نازی خودش قبول نداشت ویدیوی مناظره احتمالاً پربازدید میشد. او دلش میخواست تیپ آزادتری بزند و حالت رسمی را نداشته باشد. گفتیم باشد میتوانی برای اینکه مردم تو را گم نکنند همان تیپ را بزنی ولی مقنعهات را ببر عقبتر. شلوار و مانتویت را میتوانی عوض کنی ولی تیره. بالاخره رسیدیم پشت بام. یکی از مسئولین وزارت ارشاد در نقش مخالف خوان گفته بود بهترین حالت برای ما این است که تیم شرکت شما بیاید. نورها را کاشتند. صدا را تست کردند و مناظره شروع شد. باز هم همان موضوع: مهاجرت یا ماندن در گل و بلبل. روبرویی ها آمده بودند و فقط به ما میخندیدند. مخصوصا وقتی نازی بهم اشاره زد و کلاسور پرینتهای آمارها را گرفتیم جلوی رویشان. نماینده که جوان ضد فیلمسازی بود که با کجاوه این طرف و آن طرف میبردندش آمد و گفت: این مناظره با آماره. بعد خندید. بعد همهی اطرافیانش خندیدند. ولی طرف ما نازی و من و فیلمبردار و صدا بردار و یک خانم تدارکاتی نشسته بود. توی آنتراکت به خانم تدارکات گفتیم: شما هم یه چیزی بگو. گفت: من چی بگم؟ من که جوون نسل قدیمم. 40 سالمه. گفتم: خوب ولی خوب جوون موندین. معلوم نیست که الانی نیستین به خدا. شما هم بگین دخترم فلان. گفت: آخه من که ازدواج نکردهام. نمیتونم دروغ بگم. گفتم : خوب بگین اگر ازدواج کرده بودم دخترم میگفت فلان. نمایندهی ارشاد یکهو بلند شد گفت: چی داری میگی برادر؟ بعد قدم زد و با موبایلش ور رفت. یکی دو تا زنگ زد. سر آخر آمد جلو و من که از سرمای پاییزی توی خودم غنچه شده بودم را خطاب قرار داد و گفت: باشه. همین خانوم بگه دخترم می گه فلان. تو دانشگاه ما فلانه. خانم تدارکات گفت: آقا من ازدواج نکردم. نماینده ارشاد گفت: نه خب هر طور راحتین. بعد نمایندهی ارشاد یک حدیث نقل کرد که وسطش فقط همین را فهمیدم که نقل کرد از سید طاووس. به نظرم رسید توی سرما طاووسها چطوری خودشان را گرم نگه میدارند؟ یکی با دمش سرپناهی برای دیگری خلق میکند لابد و الا باسن آدم از بین خواهد رفت اگر خودش تنهایی و مجردی بخواهد از دمش به عنوان سرپناه استفاده کند. لابد بعد از آن دیگر به دردکارهای نمایشی نخواهد خورد.