Share

رادیو فیکشن
برای این دسته از آدمها دلسوزی نکنید
Season 5, Ep. 19
•
چطوری با دلسوزی بیجا به خودمون آسیب نزنیم.
گاهی وقتها عذاب وجدان از اینکه به کسی کمک نکردیم میتونه ما رو نابود کنه و البته با افراط در بعضی از کمک کردن ها و دلسوزیها منابع مالی و انرژی خودمون رو به معنی واقعی کلمه هدر میدیم. این چند دسته از آدمها رو هیچ وقت حمایت نکنید چون خودتون آسیب میبینید.
اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید.
More episodes
View all episodes

3. قصه های فرهنگ سازمانی به سبک رادیو فیکشن
27:16||Season 6, Ep. 3بدون شک یکی از سخت ترین کارها در سازمان ها مدیریت منابع انسانیه. اینجا روایتهایی از تجربه های شخصی خودم رو آوردم. البته به شکل سربسته. بنابراین حتما با دقت گوش بدین و اگر لازم شد دوباره گوش بدین. شاید من در مورد منابع انسانی صحبت نمیکنم. فرهنگ سازمانی رو در اپیزودهای آینده مفصل تر با شما به اشتراک میگذارم. پس حتما منتظر موارد جدی تر و دره ها و قله های عجیب اون باشید.
2. سرگیجه -تصمیمها و نوسان های سخت زندگی
52:04||Season 6, Ep. 2توی این اپیزود درباره ی تصمیم های سخت زندگی صحبت کردم. تجربه های شخصیم رو با شما به اشتراک گذاشتم و خیلی دوست دارم تجربه ی شما درباره ی تصمیم گیری توی موقعیت سخت زندگی رو بشنوم. شاید فایلهای تجربه هاتون رو برام بفرستید تا توی یک اپیزود جدا منتشر کنم. ترجیحا ناشناس.امرور کردم که چطور گاهی تونستم و نتونستم از بحرانهای سخت کاری و ارتباطهای اجتماعی عبور کنمشاید توی یک دوره ای نوشتن رو از پیام دادن به آدمها توی شبکه های اجتماعی شروع کردم. سعی کردم متفاوت باشم. برای همین سر نخ ها گم میشد. یک وقت یکی می آمد و می گفت: هی! من همان ملکه ام که می گفتی. من میپرسیدم: کدام؟
1. آخ! کتاب کودک برای بزرگسالها؟
25:40||Season 6, Ep. 1چرا بچه بودن و کودکی رو دوست داریم ؟جواب فوری من به این حرف اینه که کودکی مثل یک حافظه ی پاک نشدنی از زندگی سالم میتونه هر وقت از چاله چوله های زندگی رو ترمیم کنه. یه جور حافظه ی دایمی که مثلا ویندوز زندگی رو ریکاوری کنه. با خوندن کتابهای کودک، به طور جدی روح و روان خسته اتون رو تیمار کنید. تیمار کردن فقط کافه رفتن و پارتنر خوب پیدا کردن نیست.
18. طنز- رازهایی درباره به دست آوردن ثروت و پول
51:12||Season 5, Ep. 18اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه اون رو براش بفرستید البته توی ایران باید به رانت قدرت و ثروت وصل باشید - این دیگه طنز نیست------------------------------------------------در سراسر جهان، از جمله در فرهنگهای مختلف مانند چین، ژاپن، اروپا و حتی ایران، خرافههای زیادی درباره جذب ثروت و پول وجود دارد. این باورها اغلب ریشه در سنتهای قدیمی، نمادها یا تفسیرهای اشتباه از اتفاقات روزمره دارند. اما واقعیت این است که ثروتمند شدن بیشتر بهتلاش هوشمندانه، آموزش مالی، سرمایهگذاری درست و پشتکار بستگی دارد، نه به شانس یا rituals جادویی. در ادامه، برخی از رایجترین خرافهها را بررسی میکنیم و توضیح میدهیم چرا علمی یا منطقی نیستند.این خرافهها اغلب بیضرر و حتی سرگرمکننده هستند و گاهی به طور غیرمستقیم کمک میکنند (مثل یادآوری احترام به پول). اما اگر فقط به آنها تکیه کنید، فرصتهای واقعی را از دست میدهید. ثروتمند شدن واقعی نیاز به:آموزش مالی (یاد گرفتن سرمایهگذاری، پسانداز و مدیریت بدهی)کار سخت و هوشمندریسکهای حسابشدهصبر و ثباتدارد. میلیونرهای واقعی (مثل بیل گیتس یا ثروتمندان ایرانی موفق) با تلاش و یادگیری به جایی رسیدهاند، نه با خرافه. اگر میخواهید ثروتمند شوید، از امروز برنامهریزی کنید – نه منتظر خارش دست بمانید!
15. مادرهایی که دخترهاشان را دوست ندارند یا فکر میکنند دوست دارند
53:12||Season 5, Ep. 15توی اپیزود رمان و داستان و فیلمهایی با این قصه را مرور میکنیم.چطور و کجاها در رمانها و فیلمها مادرها با همه ی اینکه دخترهاشان را باید دوست داشته باشند ولی درعمل این اتفاق نیفتاده است.اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی جذاب است آنرا برایش بفرستید.یه چیز مشترک توی همه این داستانها هست: دخترانی که از کمبود محبت مادری رنج میبرن، باید یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن و زندگی خودشون رو بسازن، حتی اگه مادرشون هیچوقت یاد نگرفته که محبت رو نشون بده. این داستانها به ما یاد میدن که عشق و محبت چقدر مهم هستن، و اینکه نبودشون چقدر میتونه دردناک و ویرانگر باشه. همچنین، این داستانها به ما یاد میدن که بعضی وقتها مادرانی که میخوان محبت کنن، ممکنه به دلایل مختلف - مشغلههای زندگی، مشکلات شخصی، ترومای گذشته، یا شرایط سخت - نتوانن این کار رو به روش درست انجام بدن. این نشون میده که رابطه مادر و دختر چقدر پیچیده و چندبعدی هست، و اینکه باید با همدلی و درک به این موضوع نگاه کنیم
14. گپ و گفت با مسعود کوهیان - رسم سفید پوشیدن در مراسم عزا جدید و روشنفکریه ؟
01:04:01||Season 5, Ep. 14با مسعود کوهیان عزیز نشستیم و صحبت کردیم. خبرهای روز و اوضاع و احوال مملکت رو ریختیم به همتوی این قسمت رادیو فیکشن با مسعود کوهیان گپ و گفت کردم. اول از همه از خبر فوت ناصر تقوایی شروع کردیم. آیا واقعا پوشیدن لباس سفید توی مراسم عزا نشانه ی روشنفکریه یا قبلا توی رسم و رسومات ایرانی بوده؟ البته توی این اپیزود درباره ی انگلیسی صحبت کردن و خیلی موضوعات دیگه حرف زدیم. اگر اپیزود رو گوش دادید و به نظرتون جالب رسید اون رو برای بقیه هم بفرستید
13. داستان شاگرد علی الطلوع
13:59||Season 5, Ep. 13داستانی درباره ی یک دانشجوی جامعه شناسی به طنز در یک آب میوه فروشی کار میکنه#طنزروز اول که رفتم مغازه خیالم جمع بود پیش آدم درست و حسابی قرار است تابستان را به اتمام برسانم اما نشد. انگار کائنات نخواست. همان اول گفت: هیس. خفه شو. کارت اینه که شاگرد آب میوهای باشی. الکی مردم رو جامعه شناسی نکن. کتاب هم نخون چون طرف شاکی میشه میندازتت بیرون. باید برایتان بگویم چطور شد که من بعد از مدتی با یک پیاز معمولی میرفتم مغازه. اولین روزها وقت بیکاری با احترام میشد کتاب خواند ولی وقتی موقع سوا کردن هویجهای پوسیده و بار خالی کردن و بردن به انباری و بانک رفتن و هزار تا خرده ریز دیگر شد من دیگر دلم نمیخواست مسئولیت روشنفکر نوشتهی ادوارد سعید را بخوانم. اول با خنده و بعد یک روز یعنی روز سوم بهم گفت لطفا کتاب نخوان. توی زندگی فقط رفیق ناسالم به آدم میتواند بگوید کتاب نخوان. من هم لج کردم. کتاب طوری یخ کرد که تا چهار روز بعد نرفتم سراغش. ما تعطیلی نداشتیم. کنار باشگاه بدن سازی همیشه آب میوهای مثل مادری مهربان باید جواب خوبیهای این داداشیهای ورزشکار را بدهد. آنها برای عبور و مرور آدمها راه باز میکنند. باعث میشوند همه به مردها احترام بیشتری بگذارند و ثابت میکنند که نیوتون به عنوان چهرهای علمی نمیتوانست یک دهم اینها هم دل جنس مخالفش را ببرد. اما ماجرا همین نبود. اقتصاد در هر چیزی واجب است. آن روزها وقتی بیدار میشدم. وقتی دکمهی پاشاندن طالبی با یک ضربه را میزدم باز هم با کائنات حرفم میشد: یعنی همین؟ همین که من سینا اقدسی دانشجوی سال اول جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی از چهار راه ولی عصر و انقلاب دور شدهام کافی نیست؟ باید مرا پرت میکردی این سر دنیا توی ولنجک تا بتوانم به بدنسازهای منطقه در جذب بهتر پروتئین کمک کنم؟ اصلا اینجا چه کسی به این بر و بازو احتیاج دارد ؟ مگر اینجا نصف ماشینها دندهشان اتوماتیک نیست؟ کائنات هم دائم بهم میگفت خفه شو تا حداقل حقوق اولت رو بگیری. هفتهیاول تب کردم. جمعه عصر گفتم: میشه نیام. گفت: سینا جان اینجا جمعه خیلی شلوغه باشگاه سانس ویژه داره. میخوای شنبه رو مریض شو نیا. گفتم: مریضی که دست خودم نیست. باشه میام. رفتم. به ضرب و زور و شنبه مرخص بودم................
12. پاییز شخصی سازی شده -روایتهای پاییزی
21:37||Season 5, Ep. 12همینکه رسیدیم گفتند باید بروید پشت بام. من نازی را از طرف شرکت آورده بودم چون خانوادهاش گفته بودند نمیگذاریم دخترمان شب بیاید بیرون آن سر یعنی بالای شهر بگردد. من هم به عنوان خنثی تری آدم شرکت داوطلب این کار شدم دور اولی که ویدیوهای نازی همراه یک مقنعه بدون چون چانه پخش شده بود حسابی وایرال شده بود. بچههای مناظره کننده میگفتند باید با همان مقنعه و با همان تیپ بیاید. نازی خودش قبول نداشت ویدیوی مناظره احتمالاً پربازدید میشد. او دلش میخواست تیپ آزادتری بزند و حالت رسمی را نداشته باشد. گفتیم باشد میتوانی برای اینکه مردم تو را گم نکنند همان تیپ را بزنی ولی مقنعهات را ببر عقبتر. شلوار و مانتویت را میتوانی عوض کنی ولی تیره. بالاخره رسیدیم پشت بام. یکی از مسئولین وزارت ارشاد در نقش مخالف خوان گفته بود بهترین حالت برای ما این است که تیم شرکت شما بیاید. نورها را کاشتند. صدا را تست کردند و مناظره شروع شد. باز هم همان موضوع: مهاجرت یا ماندن در گل و بلبل. روبرویی ها آمده بودند و فقط به ما میخندیدند. مخصوصا وقتی نازی بهم اشاره زد و کلاسور پرینتهای آمارها را گرفتیم جلوی رویشان. نماینده که جوان ضد فیلمسازی بود که با کجاوه این طرف و آن طرف میبردندش آمد و گفت: این مناظره با آماره. بعد خندید. بعد همهی اطرافیانش خندیدند. ولی طرف ما نازی و من و فیلمبردار و صدا بردار و یک خانم تدارکاتی نشسته بود. توی آنتراکت به خانم تدارکات گفتیم: شما هم یه چیزی بگو. گفت: من چی بگم؟ من که جوون نسل قدیمم. 40 سالمه. گفتم: خوب ولی خوب جوون موندین. معلوم نیست که الانی نیستین به خدا. شما هم بگین دخترم فلان. گفت: آخه من که ازدواج نکردهام. نمیتونم دروغ بگم. گفتم : خوب بگین اگر ازدواج کرده بودم دخترم میگفت فلان. نمایندهی ارشاد یکهو بلند شد گفت: چی داری میگی برادر؟ بعد قدم زد و با موبایلش ور رفت. یکی دو تا زنگ زد. سر آخر آمد جلو و من که از سرمای پاییزی توی خودم غنچه شده بودم را خطاب قرار داد و گفت: باشه. همین خانوم بگه دخترم می گه فلان. تو دانشگاه ما فلانه. خانم تدارکات گفت: آقا من ازدواج نکردم. نماینده ارشاد گفت: نه خب هر طور راحتین. بعد نمایندهی ارشاد یک حدیث نقل کرد که وسطش فقط همین را فهمیدم که نقل کرد از سید طاووس. به نظرم رسید توی سرما طاووسها چطوری خودشان را گرم نگه میدارند؟ یکی با دمش سرپناهی برای دیگری خلق میکند لابد و الا باسن آدم از بین خواهد رفت اگر خودش تنهایی و مجردی بخواهد از دمش به عنوان سرپناه استفاده کند. لابد بعد از آن دیگر به دردکارهای نمایشی نخواهد خورد.