Share

دکلمه های هوشنگ ابتهاج
تاسیان
•
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک
روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
More episodes
View all episodes

ارغوان ویران است
00:55|
پرتو ستاره دور
00:54|
فردا مرا چو قصه فراموش کنید
01:33|
آه که فریاد داشت درد
00:50|
من در حال و او در آینده است
02:30|
دریا ، چشم پر اشک زمین
02:00|
ببند پنجره را
02:24|
چه سهمناک بود سیل حادثه
02:04|