Share

cover art for باران که شدی - مهدی مختارزاده

Poetry - شعرستان

باران که شدی - مهدی مختارزاده

باران که شدى مپرس، این خانه‌ی‌ کیست سقف حرم و مسجد و میخانه‌ یکیست باران که شدى، پیاله‌ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پیمانه‌ یکیست باران! تو که از پیش خدا مى‌آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست بر درگه او چونکه بیفتند به خاک شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکیست این بى‌خردان، خویش، خدا مى‌دانند اینجا سند و قصه و افسانه یکیست از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست گر درک کنى خودت خدا را بینى درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست *** RumiBalkhi.Com

More episodes

View all episodes

  • ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم - حکیم عمر خیام

    02:47|
    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم
  • پدرم کله ی صبح است برو داد نزن - فروغ فرخزاد

    05:08|
    پدرم کله ی صبح است برو داد نزن من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن! توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم! من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد! کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد! هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش پدرم! جان علی از پسرت راضی باش کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی! کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی! حَجَر از حافظه ها پاک شده…می فهمی؟؟ پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟ به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست! پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست! پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم همگی منحرف از دین خداوند شدیم غربت عقل نمایان شده امروز پدر! نام عباس علی نان شده امروز پدر! دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر! کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر! شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند! بردن نام علی رمز مسلمانی نیست دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت قدم خیر که برداشت نهانی برداشت جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟ تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟ مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟ در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟ شیخ هامان به شکم بارگی عادت کردند روسا نیز به خونخوارگی عادت کردند! مومن واقعی آنست که الگو باشد آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست! دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست! به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست! دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟ دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟ دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟ دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟ دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟ دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟ دین نگفته ست ببر آبروی مومن را دین نوشته است بخر آبروی مومن را به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم ما مسلمان دروغیم!… مسلمان فریب! همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟… هر که از راه رسید آبروی دین را برد! هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد! آب راکد بشود, قطع و یقین می گندد! غرب یکدست به دینداری مان می خندد! در نمازت “خم ابروی نگار” آوردی! با عبادات چنین, گند به بار آوردی! هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست! چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟ این نمازی ست زمینی و هوایی نشده! پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را! اینهمه کش نده این مد ” و لا الضااااااالین” را! **** RumiBalkhi.Com
  • شاد آمدی - لایق شیر علی

    01:44|
    RumiBalkhi.Com
  • دست گلچینت - لایق شیر علی

    02:25|
    RumiBalkhi.Com
  • دل صد پاره - لایق شیر علی

    02:32|
    RumiBalkhi.Com
  • یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم - سعدی شیرازی

    05:52|
    یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم **** RumiBalkhi.Com
  • این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست - سعدی شیرازی

    12:29|
    این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار باز می‌بینم که در عالم پدیدار آمدست عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستان دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد هر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمدست ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار گر به جانی می‌دهد اینک خریدار آمدست من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی من همی‌گویم که چشم از بهر این کار آمدست وه که گر من بازبینم روی یار خویش را مرده‌ای بینی که با دنیا دگربار آمدست آن چه بر من می‌رود دربندت ای آرام جان با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست نی که می‌نالد همی در مجلس آزادگان زان همی‌نالد که بر وی زخم بسیار آمدست تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست سعدیا گر همتی داری منال از جور یار تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست
  • دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما - حافظ شیرازی

    01:18|
    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما **** RumiBalkhi.Com
  • اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را - حافظ شیرازی

    02:09|
    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را **** RumiBalkhi.Com