Share

فینسوف
اپیزود هجدهم: هوش مصنوعی؛ برج بابل یا نابودگر طبقات
هوش مصنوعی، برج بابل یا نابودگر طبقات؟ دنیا در آستانه تغییرات بیسابقه است. نیک بوستروم میگوید: «قدرت هوش مصنوعی اگر کنترل نشود، میتواند مسیر تاریخ بشر را برای همیشه تغییر دهد.» این قدرت میتواند دانش را دموکراتیک کند، مرزها را بشکند و حتی به بازنویسی واقعیتها منجر شود؛ اما در همان حال، میتواند نابرابریها را تشدید کند و سلسله مراتب جدیدی از الیگارشها بسازد که هیچکس قادر به پایین کشیدن آنها نیست.
هگل معتقد بود که تاریخ، فرآیند پیشروی روح است و انسانها در آن نقش دارند. اما وقتی ابزاری مثل هوش مصنوعی وارد میدان میشود، ممکن است کنترل این جریان از دست ما خارج شود و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی را بازنویسی کند. هر تصمیمی که امروز میگیریم، ممکن است فردا تعیینکننده مسیر زندگی نسلها باشد. آیا آمادهایم با این برج بابل مدرن روبرو شویم، یا باید نظارهگر نابودی نسل بشر باشیم؟
#هوش_مصنوعی #آینده #نیک_بوستروم #هگل #پادکست #فینسوف #برج_بابل #تکنولوژی #دموکراسی_دانش #انقلاب_دیجیتال #معنا #طبقات_اجتماعی
متنهایی که میتوانید مطالعه کنید:
هوش مصنوعی میتواند یکبار برای همیشه طبقات را بتنی کند، چاره چیست؟
هوش مصنوعی، ماشین چاپ زمانه ماست
سرمقاله اکونومیست: اگر حباب هوش مصنوعی بترکد چه میشود؟
More episodes
View all episodes

25. اپیزود بیست و پنجم: چرا روایتها سقوط میکنند؟ یا چرا هر ایده محکوم به نابودی با اصول خودش است؟
01:00:59||Ep. 25هیچ نظمی، هیچ فرمولی و هیچ ساختاری برای ابد دوام نمیآورد؛ نه به این خاطر که دشمنی از بیرون آنها را تهدید میکند، بلکه چون هر ایدهای درست در لحظهی هبوط به جهان واقع، بذر نابودیاش را با اصول خودش میکارد. ما برای درک کردن جهان، واقعیتِ لغزنده را در فرضیاتمان اسیر میکنیم و انرژیِ عظیمی را صرف این میکنیم که این فرضیات سادهسازی شده را حفظ کنیم؛ غافل از اینکه همین کار ما سیستم را در مارپیچی از اسکیسموجنسیسم میاندازد و در نهایت سیستم به سمت محتملترین حالت خود یعنی فروپاشی میل میکنند. این سقوط، یک تراژدی کور نیست، بلکه محرکِ اصیلِ دیالکتیکی است که از دلِ انسداد، امکانِ رهایی و تولدِ روایتی تازه را ایجاد میکند.این مکانیسمِ گذار، همان نقطهای است که فلاسفه را به تامل واداشته؛ آنجا که توماس کوهن از «بحران در پارادایمها» و صلب شدنِ ساختارهای علمی پیش از انقلاب فکری میگوید، و ژیل دولوز از «خطوط فرار» بنبستشکنی یاد میکند که چطور پدیدهها از درونِ قلمروهای سخت نشت میکنند و نظمِ موجود را فرومیپاشند. حتی کارل مارکس با مادی کردنِ دیالکتیک هگل، بر این باور بود که هر نظامِ اجتماعی-اقتصادی، خود مسبب و گورکنِ خویشتن است و تضادهای درونیاش آن را به سمت فروپاشیِ محتوم میبرد. در این اپیزود از پادکست فینسوف، تلاش کردم نشان دهم که چرا روایتها سقوط میکنند؟
24. اپیزود بیست و چهارم: از بورس ۹۹ تا جنون دلار| آیا ایرانیها عقلانیت اقتصادی ندارند؟
46:13||Ep. 24فوکو معتقد بود مفهوم «جنون» برساختی بود که سرمایهداری ایجاد کرد تا بتواند انسان جدیدی تولید کند که در ساختار تولیدی عصر صنعتی بهترین کارایی را داشته باشد. انسانی که پیش از مدرنیته وجود داشت، از عقلانیت مادی برخوردار نبود. آن انسان درگیر احساسات خودش بود، همچنان به مفاهیم انتزاعی سنتی میاندیشید و الهیات در زندگیاش جایگاه ویژهای داشت. برای اینکه این مساله نتواند در گسترش سرمایهداری مشکلی ایجاد کند، سرمایهداری اقدام به ایجاد مفهوم جنون کرد.این مفهوم بعدها به شکل عجیبی به کار آمد. به طوری که سیاستمداران، اقتصاددانان، جامعهشناسان و بسیاری دیگر هر زمان از توضیح پدیدهای خاص عاجز ماندند، آن را به جنون نسبت دادند. این در حالی است که این به اصطلاح دانشمندان و متفکران به ریشه وقایع نمیپرداختند که این جنون اتفاقا زاییده خود سرمایهداری است.در این اپیزود به این میپردازم که چطور و به چه معنا مدرنیته و سرمایهداری ماشین تولید جنون جمعی هستند و چگونه میتوان از این جنون فاصله گرفت و به عقلانیت رسید.برای مطالعه بیشتر: خلاصه کتاب تاریخ جنون
23. اپیزود بیست و سوم: کالبدشکافی معماری روایتها
50:03||Ep. 23ارسطو در «فن خطابه» به ما آموخت که برای متقاعد کردن مردم، سه رکن لازم است: اتوس (اعتبار)، پاتوس (احساسات) و لوگوس (منطق). اما سوال اینجاست: چرا گاهی اوقات روایتهایی که لوگوس ضعیفی دارند، با تکیه بر اتوس قدرتمند، بر ذهنها حکومت میکنند؟ نیچه قرنها بعد در «فراسوی نیک و بد» به ما هشدار داد که «حقیقت، سپاهی متحرک از استعارههاست»؛ اما ما اغلب فراموش میکنیم که این استعارهها چه کسی آنها را ساخته و به چه منظوری.افلاطون در تمثیل غار، انسانها را زندانیانی تصور کرد که سایهها را واقعیت میپندارند. اما فوکو در قرن بیستم لایه عمیقتری را آشکار کرد: مسئله فقط سایهها نیستند، بلکه «آپاراتوسهایی» هستند که این سایهها را میسازند. سینما، رسانه، دانشگاه، بیمارستان—همه اینها ابزارهایی هستند که روایتهای مسلط را طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه میدهند. وقتی پزشک لباس سفید میپوشد، وقتی سرباز پرچم را برافراشته میکند، وقتی سیاستمدار با کلمات زیبا سخن میگوید، در واقع در حال فعال کردن همان اتوس ارسطویی هستند که نقد را غیرممکن میسازد.سارتر میگفت: «انسان محکوم به آزادی است»؛ اما این آزادی یعنی چه؟ آیا ما میتوانیم واقعا آزاد باشیم زمانی که آپاراتوسهای متعددی آگاهی ما را تحت الشعاع قرار داده است. پاسخ به این سوال تا مدتها خیر بود تا اینکه هوسرل اپوخه کردن را به ما آموخت. پس از آن ما میتوانیم داوری خود را در مورد روایتها تعلیق کنیم و بپرسیم: آیا این باور من است یا باوری که به من تزریق شده؟گرامشی از «هژمونی فرهنگی» سخن میگفت؛ لحظهای که روایت مسلط، آنقدر طبیعی میشود که دیگران حتی تصور نمیکنند امکان روایت دیگری وجود دارد. اینجاست که وظیفه ما نه تنها بیدار شدن خودمان، بلکه بیدار کردن دیگران است. چون همانطور که در اپیزود گفتم: تو محکوم به آزادی دیگرانی زیرا اگر امروز دیگران را آزاد نکنی، فردا به آنها اسلحه میدهند تا تو را بکشند.برای مطالعه بیشتر:پزشکی رهایی بخش: نگاهی به آنارشیسم در پزشکیخودفرمانی چیست و سوژه خودفرمان کیست؟
22. اپیزود بیست و دوم: پس از مرگ خدای مدرن| آنارشیسم علمی چرا و چگونه؟
01:09:41||Ep. 22آیا علم واقعاً بازتاب بینقص حقیقت است یا صرفاً روایتی انسانی شبیه به دین و اسطوره؟ در این اپیزود، با تکیه بر آرای فلاسفهای چون پل فایرابند، توماس کوهن و لودویگ ویتگنشتاین، به قلب این پرسش رادیکال میزنیم و اسطوره «عینیت مطلق» را به چالش میکشیم. با بازخوانی انتقادی داستان گالیله، نشان میدهیم که چگونه موفقیت او بیش از آنکه حاصل شواهد فیزیکی و تلسکوپیِ بینقص باشد، نتیجهی یک روایتسازی هنرمندانه، زیباییشناسی و سوگیریهای نظری بود. ما بررسی میکنیم که چگونه نهاد علم میتواند با ایجاد توهم قطعیت و پنهان شدن پشت متدولوژیهای سفت و سخت، خود به یک دگم جدید تبدیل شود که پرسشگری آزاد را پشت دیوارهای آکادمی محبوس میکند.برای رهایی از این دیکتاتوری علمی، باید اقتدار را از نظامهای آموزشی پس بگیریم. در این مسیر، ایده «استاد نادانِ» ژاک رانسیر به کمک ما میآید تا نشان دهیم یادگیری واقعی نه با پذیرش چشمبستهی فرمولها از یک هوش برتر، بلکه با ایمان به برابری هوشها و قدم زدنِ جسورانه در باتلاق نادانستهها رقم میخورد. روح این اپیزود دعوتی است به رهایی ذهن؛ جایی که میآموزیم با پذیرش ایده فایرابندی که «همهچیز مجاز است»، جهان را از لنزهای متفاوتی ببینیم و به جای پرستش اتوریتههای علمی، خودمان با اراده و پرسشگری، کاشف و خالق روایتهای تازه از هستی باشیم.برای مطالعه بیشتر:اپیزود ششم: مرگ خدای مدرن| چرا علم هم منبع حقیقت نیست؟ – فینسوفکتاب منطق اکتشاف علمی از کارل ریموند پوپر – فینسوفچرا و چگونه علم فاشیستی است؟ – فینسوف
21. اپیزود بیست و یکم: بازی بازنمایی| چگونه فرادستان دروغ نمیگویند بلکه حقیقت را میسازند
51:16||Ep. 21در اپیزود ۲۱ فینسوف، پرده از سازوکاری برمیداریم که تعیین میکند ما چگونه جهان را ببینیم. بحث را با این سوال شروع میکنیم: چرا هر کسی که به قدرت میرسد، ادعا میکند نمایندهی «مردم» است؟ با بررسی ریشههای تاریخی واژگانی مثل Populus و Plebs، نشان میدهم که دعوای اصلی امروز نه بر سر واقعیت، بلکه بر سر «شیوه بازنمایی» (Mode of Representation) است. اینکه چگونه اقتصاد سیاسی و صاحبان ابزار تولید، با در اختیار گرفتن «آپاراتوس»های رسانهای و آموزشی، به ما دیکته میکنند که چه چیزی حقیقت است و حتی چطور وقایعی مثل جنگ یا فقر را کاملاً وارونه درک کنیم.اما تسلیم شدن در برابر این «آگاهی کاذب» تنها راه پیش رو نیست. در ادامه، چهار ابزار قدرتمند شناختی برای مقابله با این هجمهی بازنماییها معرفی میکنم. از تکنیکهای نمایشی برشت تا ایدههای رادیکال رانسیر درباره «توزیع مجدد امر محسوس»، راهکارهایی را مرور میکنیم که به ما کمک میکنند روایتهای مسلط را به چالش بکشیم و صدای کسانی باشیم که در هیاهوی رسانهها گم شدهاند. اگر میخواهید بدانید چرا مارکس میگفت «افکار حاکم، افکار طبقه حاکم است» و بودریار معتقد بود «جنگ خلیج فارس رخ نداده»، شنیدن این اپیزود را از دست ندهید.
20. اپیزود بیستم: حمله به معبد زمان| چگونه مفهوم زمان اقتصاد را شکل داد
49:29||Ep. 20زمان دیگر آن رودخانهی آرام و مستقلی نیست که نیوتن تصور میکرد؛ زمان در دنیای امروز، «مادهی خامِ» قدرت و ثروت است. وقتی از ارتباط زمان با سیاست حرف میزنیم، در واقع از لایههای انضباطی سخن میگوییم که میشل فوکو بهخوبی آن را ترسیم کرده است: زمانِ نیوتنی، با آن ریتم یکنواخت و مکانیکیاش، ابزاری شد تا حکومتها بدنِ انسان را در مدرسه، کارخانه و پادگان قطعهبندی و مهار کنند. این «زمانِ بیرنگ» همان بسترِ تولدِ سرمایهداری است؛ جایی که برای اولین بار، عمرِ انسان به «ساعتِ کاری» تبدیل و به بازار عرضه شد. در این پارادایم، همانطور که ماکس وبر در اخلاق پروتستانی تحلیل میکند، «وقتشناسی» نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه یک ضرورت اقتصادی برای انباشتِ سرمایه و اعتبار شد.در این اپیزود سعی داشتهام نشان دهم در طول تاریخ، مفهوم زمان چگونه تحول پیدا کرده و این تحولات چگونه زندگی سیاسی و اقتصادی ما را تحت تاثیر قرار دادهاند. همچنین بگویم که چگونه میتوان با درک بهتر از آنچه که امروز ما به عنوان زمان در نظر میگیریم، میتوان آینده جهان را پیشبینی کرد و برنامهریزی بهتری در زمینههای مختلف سیاسی و اجتماعی و حتی اقتصادی و سرمایهگذاری داشت.متن برای مطالعه بیشتر:معرفی کتاب مساله یهودتاثیر خلق زمان در تحلیل گردش سرمایهداریبرای خرید کتاب دارایی امن به این لینک مراجعه کنید،
19. اپیزود نوزدهم: مالکیت| نه طبیعی، نه مقدس، نه بیطرف
48:18||Ep. 19مالکیت یکی از بدیهیترین مفاهیم زندگی روزمره به نظر میرسد، اما تاریخش نشان میدهد با نهادی کاملاً سیاسی و تاریخی طرفیم. از جوامع شکارچی–گردآورنده که مالکیتی جز تصرف موقت وجود نداشت، تا انقلاب کشاورزی، پیدایش مازاد تولید و شکلگیری نخستین سلسلهمراتبها؛ مالکیت همواره همراه با قدرت، ریسک و سیاست دگرگون شده است. روایت این اپیزود از همین بدیهیزدایی شروع میشود.در ادامه، مسیر تاریخی مالکیت در اروپا مرور میشود: از حقوق رومی و مفهوم دومینیوم، تا فئودالیسم، تیول، رانت و بازگشت مالکیت مطلق در بستر شکلگیری دولتهای مرکزی، شهرها و بازار. در کنار این روایت، دیدگاههای افلاطون، ارسطو، لاک، روسو، هگل و مارکس بهاختصار بررسی میشود تا نشان داده شود که هیچ نظریهای درباره مالکیت خارج از زمینه تاریخی و سیاسی خودش شکل نگرفته است.این اپیزود تلاشی است برای فهم مالکیت نه بهعنوان یک حق طبیعی یا اصل اخلاقی جهانشمول، بلکه بهمثابه نهادی تاریخی که میتواند هم امکان رشد ایجاد کند و هم نابرابری، هم ثبات بیاورد و هم خشونت. پرسش اصلی ساده است اما بنیادین: چرا اصلاً چیزی باید مال کسی باشد؟متنهایی برای مطالعه بیشتر:نگاهی به تاریخ اقتصادی اسلام
17. اپیزود هفدهم: اپوخه چیست؟ چگونه در جهان روایتها سردرگم نشویم؟
25:10||Ep. 17اپوخه یعنی ایستادن میان دیدن و داوری؛ یعنی آن لحظه نادر که ذهن تصمیم میگیرد هیچ چیز را بدیهی نگیرد. وقتی اپوخه میکنی، جهان نه آن چیزیست که همیشه میپنداشتی، بلکه جهانی تازه است که هنوز نامی ندارد. هوسرل آن را تعلیق داوری میدانست، پیرون آن را راهی به سوی آرامش، و دریدا در دل همین تعلیق، ردّی از واپاشی معنا را میجست.اپوخه تمرینیست برای زیستن آگاهانه؛ برای بازنگری در هرچیزی که تا امروز به آن ایمان داشتهای — از باورها و انتخابها گرفته تا عشق و رنج و حتی حقیقت. وقتی قضاوت را معلق میکنی، زبانت آرام میگیرد، و واقعیت فرصتی مییابد تا خودش را بیواسطه نشان دهد. اپوخه یعنی خاموش کردن سر و صدای روایتها تا صدای خود پدیده را بشنوی.در جهانی که هرکس در پی اثبات روایت خویش است، اپوخه شاید تنها شکل اصیل مقاومت باشد؛ مقاومتی در برابر شتابِ معنا دادن، در برابر وسوسه قطعیت. این تعلیق، نه انکار است و نه بیعملی، بلکه دعوتیست برای دیدنِ دوباره — دیدنی که از دل ندانستن آغاز میشود.برای مطالعه بیشتر:چگونه هر ایده محکوم به نابود با اصول خودش است؟عمل به مثابه امر اخلاقیاپوخه، چارچوبی برای اندیشیدن در زندگی