Share

دکلمه های خسرو شکیبایی
منظومه مسافر
•
دم غروب، میان حضور خسته اشیاء
نگاه منتظری حجم وقت را میدید.
و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی میکرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد میزد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
More episodes
View all episodes

صدای تو
04:32|
دیدار
03:27|
خواب
06:25|


من راز فصلها را میدانم
15:24|
هیچستان
04:13|
دستها مان خالی ، دلهامان پر
01:47|
رود آفتاب
05:20|