{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/699ac1fa0e5c959d59ca0f7d?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"بکتاش آبتین | خسرو خطر","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1771749839287-f53f40fd-4946-4174-aaf7-e4375188693e.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: خسرو خطر</p><p>▨ شاعر: بکتاش آبتین</p><p>▨ با صدای: بکتاش ابتین</p><p>♬ از آلبوم: او یک فرشته بود</p><p>♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست</p><p>ــــــــــــــــ</p><p>صورت نرمی دارد سمبادۀ پیر</p><p>چه دیر</p><p>افتادن چاقو از نفس چه زود</p><p>ربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربود</p><p>ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟!</p><p>جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟</p><p>خط می‌کشند خودکار و چاقو با هم&nbsp;</p><p>و تو در نامه‌های فراوانی بد‌خط بوده‌ای</p><p>و با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده می‌نوشتی</p><p>و نستعلیق تو را شکسته‌تر می‌نوشت</p><p>و نوشت که در تو مردی پنجاه‌ساله</p><p>روحی خوش‌نویس جا گذاشت</p><p>و گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپاره‌ها بنویسی</p><p>و نوشت که هنوز در تو</p><p>مردان غیوری در سایه‌اند</p><p>با آفتاب حرف‌های روشنی داشتی</p><p>و هنوز که هنوز است در تو</p><p>ایلی</p><p>با سنگ‌های فراوان خواب‌های گرم می‌بینند می‌بینی</p><p><br></p><p>چگونه آفتاب با سنگ قبر تو می‌جنگد؟!</p><p>و تو خوابیده‌ای و خاک خواب تو را می‌بیند</p><p>ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟!</p><p>(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یه‌جوری زده بودی</p><p>که هیچ دکتری نمی‌تونس بخیه‌ش کنه</p><p>بیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)</p><p>خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودی</p><p>تمام کارهایت بهانه‌ای برای جنگیدن بود</p><p>وگرنه پیش از جنگ نیز تو می‌جنگیدی</p><p>با چاقویی در دست، مست!</p><p>بعد از جنگ نیز تو می‌جنگیدی</p><p>با چاقویی در دست، مست!</p><p>و تو عاشق خندیدن بودی</p><p>و تمام کارهایت بهانه‌ای برای خندیدن بود</p><p>به خاطر بیاور به بسیج می‌رفتی و می‌خندیدیم</p><p>به جبهه می‌رفتی و می‌خندیدیم</p><p>هی مجروح می‌شدی و هی می‌خندیدیم</p><p>بعد از جنگ را به خاطر بیاور</p><p>با بسیجی‌ها می‌جنگیدی و می‌خندیدیم</p><p>چاقو می‌کشیدی و می‌خندیدیم</p><p>هی به زندان می‌رفتی و هی می‌خندیدیم</p><p>می‌خندیدیم</p><p>میـ&nbsp;&nbsp;&nbsp;خکوب شده‌ام که چرا دیگر نمی‌خندی؟!</p><p>بلند شو خسرو</p><p>به چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!</p><p>نه؛ تو دیگر نمی‌توانی از خنده روده‌بُر شوی</p><p>چرا که تو از مرگ روده‌بُر شده‌ای</p><p>چرا که تو از جنگ روده‌بُر شده‌ای</p><p>و ترکشی که بیست‌سال در مغز تو فکر می‌کرد</p><p>تو را به فراموشی کشانده!</p><p>تو نمی‌دانی که قرار است</p><p>ترکش به زودی در مغز تو آمبولی کند</p><p>خسرو! جنگ سایۀ شومی دارد</p><p>یعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو می‌جنگد</p><p>دارم از خنده روده‌بُر می‌شوم خسرو</p><p>تو هنوز هم داری همۀ ما را می‌خندانی</p><p>چگونه می‌توانم باور کنم</p><p>خسرو خطر بیست‌سال بعد از جنگ</p><p>با چاقویی در دست</p><p>و زندانی در شصت</p><p>شهید شده است؟!</p><p>و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمی‌کند چه کند</p><p>هنوز هم خطرناکی خسرو</p><p>و هنوز مردۀ تو</p><p>بسیاری را می‌ترساند</p><p>و ما هنوز می‌خندیدیم</p><p>و هنوز گریه می‌کنیم</p><p>و هنوز تو هستی</p><p>که نیستی را به ما نشان می‌دهی</p><p>جنگ است خسرو جنگ می‌بینی؟</p><p>نه!</p><p>کسی که از دور شلیک می‌کند</p><p>خون را نمی‌بیند</p><p>تنها از دهان داغ تفنگ</p><p>پوکه‌هایی سرد باقی می‌ماند</p><p>خونریزی و آبروریزی</p><p>برادران خونی دوری هستند</p><p>شبیه تو و مصطفای مُشجّر</p><p>که شیشه‌های ساده به او اقتدا می‌کنند</p><p>جنگ را رها کن خسرو</p><p>آب از سر جانماز‌ها گذشته</p><p>و رزمندگان قدیمی</p><p>بعد از جنگ</p><p>گروهان‌گروهان عقب‌نشینی کرده‌اند!</p><p>جنگ را رها کن خسرو</p><p>و ای کاش</p><p>جنگ نیز</p><p>تو را رها می‌کرد!</p><p>▨&nbsp;</p><p>بکتاش آبتین</p><p>از مجموعه شعر «تنهاییِ دسته‌جمعی»</p><p>چاپ‌شده در فرانسه - نشر ناکجا</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}