{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/691acfc4e42e3466f2f8dae6?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1763364711982-9b550648-5bc9-4cba-97a4-682834b25b66.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: مادری و پسری</p><p>▨ شاعر: نیما یوشیج</p><p>▨ با صدای: احمد کیایی</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز</p><p>ــــــــــــــــــ</p><p>در دل کومهٔ خاموش فقیر</p><p>خبری نیست، ولی هست خبر</p><p>دور از هرکسی آن جا، شب او</p><p>می‌کند قصه ز شب‌های دگر.</p><p>کوره می‌سوزد و هر شعله به رقص</p><p>دم‌به‌دم می‌بردش بند از بند</p><p>این سکونت که در آن جاست به پا</p><p>با سکوت شب دارد پیوند.</p><p>اندر آن خلوت‌جا، پنداری</p><p>می‌رسد هر دمی از راه کسی</p><p>لیک نیست، امیدی ست کزآن</p><p>می‌رود، بازمی‌آید نفسی.</p><p>مثل این است دراین کومهٔ خرد</p><p>بس کسان دست به گردن مرُدند</p><p>وین زمان یک پسرک با مادر</p><p>زآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.</p><p>فقر از هر چه که در بارش بود</p><p>داد آشفته در این گوشه تکان</p><p>مادری و پسری را بنهاد</p><p>پی نان خوردنی، امّا کو نان؟!</p><p>قصه می گوید مادر ز پدر</p><p>یعنی از شوی که نیست</p><p>می‌خورد از تن او فقر و رخان</p><p>زرد از او می‌شود، این است خبر</p><p>در دل کومهٔ ویران پی زیست.</p><p>روزها رفته که او نامده است</p><p>گرچه او رفت که باز آید زود</p><p>کس نمی‌داند اکنون به کجاست</p><p>روی این جادهٔ چون خاکستر.</p><p>زیر این ابر کبود</p><p>کس ندارد خبر از هیچ‌کسی</p><p>شب دراز است و بیابان تاریک</p><p>پیش دیوار یکی قلعه‌خراب.</p><p>ماه سرد و غمگین.</p><p>خرد می‌گردد در نقشهٔ آب</p><p>زیر چند اسپیدار</p><p>شکل‌ها می‌گذرند</p><p>مثل این ست که چشمانی باز</p><p>سویشان می‌نگرند.</p><p>پسر آماده هراسیدن را</p><p>بدن نرمش در ژنده خموش</p><p>گوش بسته است به حرف مادر</p><p>موی او ریخته ژولیده به گوش.</p><p>هست بر جای هنوز</p><p>زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار</p><p>دانه اشکش کافتاده فرود</p><p>دانه لعلی یعنی</p><p>که می‌ارزد به هزار و دو هزار.</p><p>به هزار آن همه بی‌درد کسان</p><p>به هزار آن همه آدم به دروغ</p><p>در دل مردم از آن بی‌هنران</p><p>نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.</p><p>می‌زند دور نگاه پسرک</p><p>می‌کند حرفش از حرف دگر</p><p>نگذرانیده سه پاییز هنوز</p><p>خواهش لقمهٔ نانی کرده</p><p>دِلکشَ خون و همه خون به جگر.</p><p>تا بیآرامد طفلکَ معصوم</p><p>می‌فریبد پسرش را مادر</p><p>می‌نماید پدرش را در راه</p><p>«آی! آمد پدرش،</p><p>نان او زیر بغل</p><p>از برای پسرش»</p><p>همه سر چشم شده‌ست و همه تن</p><p>ز اسم نان از لب مادر پسرک</p><p>پای تا سر شده مادر افسون</p><p>به پسر تا بنماید پدرک.</p><p>زین سبب آنچه که می‌گوید و داده‌ست به او عقل معاش</p><p>همه حرفی ست دروغ !</p><p>لیک در زندگی تیره شده</p><p>در نمی‌گیرد از این حرف فروغ.</p><p>حرفی این گونه برای فرزند</p><p>هم‌چو زهر است به کام مادر</p><p>رنج می‌آورد این رنجش خشم</p><p>چون پشیمان شده‌ای از گنهی</p><p>اشک پر می‌کندش حلقهٔ چشم.</p><p>با چه سیما معصوم</p><p>با چه حالت غمناک</p><p>پسرک باز بر او دارد گوش</p><p>او نمی‌داند مادر به نهان</p><p>می‌زداید اشکش را</p><p>که به دل دارد رنجی خاموش</p><p>او نمی داند از خواهش نان</p><p>اشکشان نیست به چشم</p><p>بچه‌های دگران.</p><p>او نمی‌داند از این خانه به در خندانند</p><p>پسران با پدران.</p><p>پیش چشم‌تر او نقشهٔ نانی که از او می‌طلبند</p><p>نقشهٔ زندگی این دنیاست</p><p>چو به لب می‌مکد او آب دهان</p><p>نان دل‌افسرده‌کنانش معناست.</p><p>می‌کشد آه چو تیر از ره زخم</p><p>می‌رود با نگه خود سوی نان</p><p>آنچه می‌بیند گر هست ار نیست</p><p>روی نان می‌باشد، روی نان.</p><p>هر چه شکلی شده تا بنماید</p><p>پدری نان در دست</p><p>به خیالش به ره پلّه‌خراب</p><p>پدرش آمده است، استاده‌ست.</p><p>لیک براین ره ویرانه به جا</p><p>کیست کاو می‌رسد از ره، چه کسی ست؟</p><p>زین بیابان که مزار من و توست</p><p>سال‌ها هست که بانگ جرسی‌ست.</p><p>از درون سوی سرا</p><p>سایهٔ مرگ فقط می‌گذرد</p><p>فقر می‌خواند آوای فنا</p><p>می‌سراید غم، آهنگ شکست.</p><p>از برون سوی، نه پُر ز آن‌ها دور</p><p>سایه گسترده بیدی به چمن</p><p>می دَوَد جوی خموش</p><p>مه تهی می‌کند از خنده دهن.</p><p>تا پر از خنده بنوشید شما</p><p>دست در دست کسی کان دانید</p><p>خوش و خوشحال بنوشید شما</p><p>غزلی را شنوید</p><p>وصف خالی و لبی</p><p>بی خیال ازهمه هست، از همه نیست</p><p>بگذرانید شبی</p><p>همچنان مرده که نیست</p><p>خبریش از زنده.</p><p>ای سراب باطل</p><p>ای امّید نه کسی را محرم</p><p>همچو بر آب حباب</p><p>که نپاید یک دم</p><p>...</p><p>▨</p><p>نیما یوشیج</p><p>پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}