{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/69183b86243c8d887080a1ab?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"حسین منزوی | آخرین دیدار","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1763195750929-d8d03b72-d25c-40ad-88b8-cb2907515dd8.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: آخرین دیدار</p><p>▨ شاعر: حسین منزوی</p><p>▨ با صدای: حسین منزوی</p><p>▨ موسیقی: برف روی کاج‌ها از کارن همایونفر</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری</p><p>ــــــــــــــــ</p><p>این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچک‌ترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است.</p><p>&nbsp;منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و می‌توانید بشنوید.</p><p>ــــــــــــــــ</p><p>خاکِ باران‌خورده آغشته‌ست با بویِ تنت</p><p>باد، بوی آشنا می‌آورد از مَدفنت</p><p><br></p><p>زنده‌ای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد</p><p>گر چه می‌دانم که ذره‌ذره می‌پوسد تنت</p><p><br></p><p>عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان</p><p>آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت</p><p><br></p><p>مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز</p><p>موج می‌زد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت</p><p><br></p><p>«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر می‌خواهم، عزیز!</p><p>آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت</p><p><br></p><p>با دهانِ نیم‌باز، انگار می‌خواندی هنوز</p><p>خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت</p><p><br></p><p>صبح بود اما هوا دلگیر و بغض‌آلود بود</p><p>آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت</p><p><br></p><p>گل به سوکت جامه‌ی جان تا به دامان می‌درید</p><p>باد در مرگ تو می‌زارید و می‌زد شیونت</p><p><br></p><p>بی‌خزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم</p><p>آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت</p><p>{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}</p><p><br></p><p>با تمام سروهایت دیده‌ام در بوستان</p><p>با تمام ارغوان‌ها دیده‌ام در گلشنت</p><p><br></p><p>نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است</p><p>در همه جنگل، طنینِ نعره‌ی شور افکنت</p><p><br></p><p>زنده‌ای و سیل خونت می‌کَنَد بیخ ستم</p><p>ای تو فرهادی دگر، با تیشه‌ی بنیان کَنت</p><p>▨</p><p>حسین منزوی</p><p>غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی</p><p>ــــــــــــــــ</p><p>پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}