{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/69183b4be4a19aaf070e2120?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"محمد مختاری | بی‌خوابی","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1763195659050-5bb2599c-e56c-48ff-8098-8a39fd7dac55.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: بی‌خوابی</p><p>▨ شاعر: محمد مختاری</p><p>▨ با صدای: محمد مختاری</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز</p><p>______________________</p><p>چه فرق می‌کرد زندانی در چشم‌انداز باشد یا دانشگاهی؟</p><p>اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی‌گوشانه</p><p>تشنج پوستم را که می‌شنوم، سوزن سوزن که می‌شود کف پا</p><p>علامت این است که چیزی خراب می‌شود</p><p>دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست</p><p>درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار</p><p>سایه‌ی دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد</p><p>چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل ِجسم حد ِزبان را رعایت کند؟</p><p>چه تازیانه کف پا خورده باشد</p><p>چه از فشار ِخونی موروث در رنج بوده باشی</p><p>قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقت</p><p>سایه به سایه</p><p>رگ به رگ</p><p>دنبالت کرده است تا این خواب</p><p><br></p><p><br></p><p>تظاهرات تورم را طی می‌کنم در گذر دلالان</p><p>سر چهار راه صدای درشت می‌پرسد</p><p>ویدئو مخرب‌تر است یا بمب اتم؟</p><p>مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند</p><p>صدای زنگ ِ فلز در دندان‌های طلا</p><p>و خارش کپک در لاله‌های گوش</p><p>نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است</p><p><br></p><p>نه سینما و نه مهمانی در تاریخ</p><p>هجوم کاشفانی با تاخیر ِحضور</p><p>هزار کس می‌آیند و هزار کس می‌روند</p><p>و هیچ‌کس هیچ‌کس را به خاطر نمی‌آورد</p><p>صدا همان که می‌شنوی نیست</p><p>سگ از سکوت به وجد می‌آید و دزد بر سر بام بلند سماع می‌کند با ماه</p><p>زبان عزیز‌تر است اکنون یا دهان؟</p><p>که سنگ راه ِ دهان را هزار بار تمرین کرده است</p><p><br></p><p>صدا که می‌شکند</p><p>حرف که چرک می‌کند</p><p>جمله‌ها که نقطه‌چین می‌شوند</p><p>پیری یا بچه‌ای که خود را می‌کُشد</p><p>تازه معنا روشن می‌شود</p><p><br></p><p>سگی که می‌افتاد در نمکزار و</p><p>این نمک که خود افتاده است</p><p>خلاف رای اولوا الالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد</p><p>یا شب مثل آزادی زنگ زَنَد</p><p><br></p><p>گچ ِسفید جای سرت را نشان می‌دهد</p><p>که چند سالی انگار در اینجا می‌نشسته‌ای</p><p>و رد انکارت افتاده است بر دیوار</p><p>یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت</p><p><br></p><p>گذاره‌ای اصلا نا‌تمام</p><p>و تازه این بی‌تابی که هیچ چیز آرامَش نمی‌کند</p><p>در التهاب درهایی که باز می‌شوند و درهایی که بسته می‌شوند</p><p>کتاب‌هایی که باز می‌شوند و دست‌هایی که بسته می‌شوند</p><p>دست‌هایی که سنگ‌ها را می‌پرانند</p><p>و سارهایی که از درخت‌ها می‌پرند</p><p>درخت‌هایی که دار می‌شوند</p><p>دهان‌هایی که کج می‌شوند</p><p>زبان‌هایی که لال‌مانی می‌گیرند</p><p>صدای گُنگ و چشم‌انداز ِگُنگ و خواب گُنگ</p><p>و همهمه</p><p>که می‌انبوهد</p><p>می‌ترکد</p><p>رویا که تکه‌تکه می‌پراکند</p><p>دانشگاهی که حل می‌شود در زندانی و چشم اندازی که از هم می‌پاشد</p><p>خوابی که می‌شِکَند در چشم و</p><p>چشم که میخ می‌شود در نقطه‌ای و نقطه</p><p>که می‌ماند مَنگ در گوشه‌ای از کاسه سَر که همچنان غلت می‌خورد</p><p>غلت می‌خورد</p><p>غلت می‌خورد</p><p>▨</p><p>محمد مختاری - تهران&nbsp;۱۸ امرداد ماه ۱۳۷۴&nbsp;</p><p>&nbsp;از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۷۵</p><p>______________________</p><p>این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}