{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/690cfc7ea17ebcde88382ef9?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"احمد شاملو | بیابان را سراسر مه گرفته است","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1762458714495-dd459cbc-1e48-400c-8854-dad6bf96882f.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: مه (بیابان را سراسر مه گرفته است)</p><p>▨ شاعر: احمد شاملو</p><p>▨ با صدای: احمد شاملو</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز</p><p>ـــــــــــــــــ</p><p>بیابان را سراسر مه گرفته است.</p><p>چراغِ قریه پنهان است</p><p>موجی گرم در خونِ بیابان است</p><p><br></p><p>بیابان، خسته</p><p>لب بسته</p><p>نفس بشکسته</p><p>در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.</p><p>«ــ بیابان را سراسر مه گرفته است. [می‌گوید به خود، عابر] سگانِ قریه خاموش‌اند.</p><p>در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم. گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در</p><p>درگاه می‌بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:</p><p>«ــ بیابان را سراسر مه گرفته است… با خود فکر می‌کردم که مه گر</p><p>همچنان تا صبح می‌پایید مردانِ جسور از خفیه‌گاهِ خود به دیدارِ عزیزان بازمی‌گشتند.»</p><p><br></p><p>□</p><p><br></p><p>بیابان را</p><p>سراسر</p><p>مه گرفته است.</p><p>چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.</p><p>بیابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند…</p><p>▨&nbsp;</p><p>احمد شاملو - ۱۳۳۲</p><p>از دفتر شعر هوای تازه</p><p>چاپ شده به سال ۱۳۳۶</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}