{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/68660fb131a42ee04e24c90d?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"احمد شاملو | ترجمه؛ بگذارید این وطن دوباره وطن شود","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1751519070045-94e73b6b-d026-42bd-9809-036a9d052b68.jpeg?height=200","description":"<p>▨ نام شعر: بگذراید این وطن دوباره وطن شود</p><p>▨ شاعر: لنگستون هیوز (شاعر معاصر آمریکایی)</p><p>▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو</p><p>▨ موسیقی از: Hélène Vogelsinger</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز</p><p>ـــــــــــــــــ</p><p>بگذارید این وطن دوباره وطن شود</p><p>بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود</p><p>بگذارید پیشاهنگِ دشت شود</p><p>و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.</p><p>(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)</p><p><br></p><p>بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند.ــ</p><p>بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوانِ عشق شود</p><p>سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب‌چینی کنند</p><p>تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.</p><p>(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)</p><p><br></p><p>آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را</p><p>با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.</p><p>اما فرصت و امکان واقعی برای همه‌کس هست، زندگی آزاد است</p><p>و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.</p><p>(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز</p><p>نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)</p><p><br></p><p>بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟</p><p>کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟</p><p>سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،</p><p>سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،</p><p>سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،</p><p>مهاجری هستم چنگ‌افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام</p><p>اما چیزی جز همان تمهیدِ لعنتیِ دیرین به نصیب نبرده‌ام</p><p>که سگ، سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.</p><p>من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام</p><p>در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه‌سالِ</p><p>سود، قدرت، استفاده،</p><p>قاپیدن زمین، قاپیدن زر،</p><p>قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،</p><p>کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،</p><p>و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.</p><p>من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ</p><p>کارگرم، زر خرید ماشین.</p><p>سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.</p><p>&nbsp;من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،</p><p>که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاجِ کفی نانم.</p><p>هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!</p><p>من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،</p><p>بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.</p><p>با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن</p><p>در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم</p><p>بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،</p><p>رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین</p><p>که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند</p><p>در هر آجر و هر سنگ و در هر شیارِ شخمی که این وطن را</p><p>سرزمینی کرده که هم اکنون هست.</p><p>آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را</p><p>به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم</p><p>من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و</p><p>دشت‌های لهستان</p><p>و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم</p><p>از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم</p><p>و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.</p><p>آزادگان؟</p><p>یک رویا ــ</p><p>رویایی که فرامی‌خواندم هنوز اما.</p><p>آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود</p><p>ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است</p><p>و باید بشود! ــ</p><p>سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.</p><p>سرزمینی که از آن ِ من است.</p><p>ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،</p><p>که این وطن را وطن کردند،</p><p>که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،</p><p>در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان</p><p>بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.</p><p>آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید</p><p>پولادِ آزادی زنگار ندارد.</p><p>از آن کسان که زالو وار به حیات مردم چسبیده‌اند</p><p>ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.</p><p>آه، آری</p><p>آشکارا می‌گویم،</p><p>این وطن برای من هرگز وطن نبود،</p><p>با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!</p><p>رویای آن</p><p>همچون بذری جاودانه</p><p>در اعماق جان من نهفته است.</p><p>ما مردم می‌باید</p><p>سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،</p><p>کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:</p><p>همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ</p><p>و بار دیگر وطن را بسازیم!</p><p>▨&nbsp;</p><p>شعری از لنگستون هیوز (langston hughes)</p><p>ترجمه‌ و صدای احمد شاملو</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}