{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/67b236158fcb78617500b8a5/67b2e194a16c1d2aa5734b77?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"رضا براهنی | آنچه نوشته ام","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/67b236158fcb78617500b8a5/1739776191003-7b471d6d-dc92-429c-a103-b08b07cfcd9a.jpeg?height=200","description":"<p>▨ شعر: آنچه نوشته‌ام</p><p>▨ شاعر: رضا براهنی</p><p>▨ با صدای: شاعر</p><p>▨ پالایش و تنظیم: شهروز</p><p>ــــــ</p><p>تقدیم‌نامه‌ی شاعر: به الکا</p><p><br></p><p>و یک خاطر دیگر خاص آن فریشته است، دیو در او در نیاید</p><p>شمس تبریزی&nbsp;</p><p>ــــــ</p><p>نام تمامی پرنده‌هایی را که در خواب دیده‌ام</p><p>برای تو در اینجا نوشته‌ام</p><p>نام تمامی آن‌هایی را که دوست داشته‌ام</p><p>نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خوانده‌ام</p><p>و دست‌هایی را که فشرده‌ام</p><p>نام تمامی گل‌ها را در یک گلدان آبی</p><p>برای تو در این‌جا نوشته‌ام</p><p>وقتی که می‌گذری از این‌جا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن</p><p>من نام پاهایت را برای تو در این‌جا نوشته‌ام</p><p>و بازوهایت را – وقتی که عشق را و پروانه را پل می‌شوند، و کفترها را در خویش می‌فشرند</p><p>برای تو در این‌جا نوشته‌ام&nbsp;</p><p>یک دایره در باغ کاشته‌ام که شب آن را خورشید پر می‌کند، و روز، ماه</p><p>و یک ستاره‌ی آزاد گشته از تمامی منظومه‌ها</p><p>می‌روید از خمیره‌ی آن</p><p>آن را هم برای تو در این‌جا نوشته‌ام</p><p>مرا ببخش من سال‌هاست دور مانده‌ام از تو</p><p>اما همیشه، هر چه در همه‌جا، در شب، یا روز، دیده‌ام</p><p>و هر که را بوسیده‌ام برای تو در این جا نوشته‌‌ام</p><p>تنها برای تو در این جا نوشته‌ام</p><p>در دوردستی و، با دلبستگی؛</p><p>حجم پرنده‌ی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛</p><p>روح تمامی نگرانی، در چشم‌های منتظر، متمرکز؛</p><p>من رازهای اقوام دربدر را</p><p>برای تو در این‌جا نوشته‌ام</p><p>افسوس رفته‌اند جوان‌هایی که دوش به دوشم از جاده‌های خاکی بالا می‌آمدند</p><p>من نام یک‌یک آن‌ها را می‌دانم</p><p>و داغ می‌شوم</p><p>وقتی که نام یک‌یک آن‌ها را می‌خوانم</p><p>آن‌ها همه فرزند خواب‌های جهان بودند</p><p>تعبیرهای من از خواب‌هایشان</p><p>وِردِ زبان مردم دنیاست</p><p>تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشته‌ام</p><p>در باغ‌ها</p><p>بعضی درخت‌های میانسال سال‌هاست که می‌گریند</p><p>زیرا که آشیان چلچله‌هاشان را</p><p>توفان ربوده است</p><p>من گفته‌ام که شمع‌های جوان را</p><p>دور درخت‌ها روشن کنند</p><p>نام درخت‌های میانسال را</p><p>نام تمام چلچه‌ها را</p><p>برای تو در این جا نوشته‌ام&nbsp;</p><p>و مردگان دو گونه بودند</p><p>تا من کنار می‌زنم این پرده را</p><p>از روی مرگ</p><p>تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی&nbsp;</p><p>یک دسته از این مردگان</p><p>انگار هیچگاه نمی‌مردند</p><p>بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستان‌ها بر می‌گشتند</p><p>و شهرها را روشن می‌کردند</p><p>نور چراغ‌های آینده‌های زمین بودند؛</p><p>و دسته‌ی دیگر</p><p>مظلوم بودند</p><p>انگار هرگر نبوده بودند؛</p><p>از بدو زندگانی، انگار مرده بودند</p><p>یک جاروی بزرگ زیرزمینی</p><p>می‌روفت خاکه اره‌ی تن‌های آن‌ها را</p><p>و در چاه‌های بی‌ته می‌ریخت</p><p>این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود</p><p>من نام‌های هر دو گونه مرده را</p><p>برای تو دراین جا نوشته‌ام&nbsp;</p><p>من دوست داشتم که صورت زیبایی را</p><p>بر روی سینه‌ام بگذارم</p><p>وَ بمیرم</p><p>اما چنین نشد</p><p>وَ نخواهد شد</p><p>هستی خسیس‌تر از اینهاست</p><p>بنگر به مرگ و زندگی «حافظ»</p><p>«حافظ» چگونه زیستنش نسبی است</p><p>ما هیچ‌گاه نمی فهمیم «حافظ» چگونه مُرد</p><p>انگار مشت بسته‌ی مرگش را همچون فریضه‌ی مکتومی با خویش برده است</p><p>حالا</p><p>از راه‌ها که می‌گذری</p><p>بنگر به چاه‌های عمیقی که من از آن‌ها پایین خزیده‌ام</p><p>این چاه‌ها دهان دایره‌ای دارند</p><p>از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشت‌های دف‌زن آن را سوراخ کرده است</p><p>اما</p><p>پشت جداره‌ی این چاه‌ها هم</p><p>دف می‌زنند</p><p>دف‌های کُردی</p><p>اینگونه من</p><p>از این جهان به رؤیت خورشید رفته‌ام</p><p>–از توی یک دف کهنه</p><p>وقتی که اطراف من دف می‌زدند–</p><p>دنیا برای من معنی ندارد</p><p>من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارم</p><p>وَ بمیرم</p><p>اما نشد</p><p>هستی خسیس‌تر از این‌هاست</p><p>دردی که آدم حسی</p><p>احساس می‌کند</p><p>بی‌انتهاست</p><p>من این چکیده‌های اول و آخر را هم</p><p>برای تو در این‌جا نوشته‌ام&nbsp;</p><p>گرچه روحم تبلور ویرانی است</p><p>اما، ذهنم غریب‌ترین چیز است</p><p>...</p><p>بقیه شعر به دلیل محدودیت کاراکتر، اینجا ارایه نشد.</p><p>▨</p><p>رضا براهنی</p><p>تحریر اوّل دهم دی ۱۳۶۹ – تهران</p><p>تحریر نهایی نهم آذر ۱۳۷۱ – تهران&nbsp;</p><p>رضا براهنی</p><p>ــــ</p><p>پی‌نوشت: متن منطبق بر خوانش است.</p><p>شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده</p>","author_name":"Schahrouz Kabiri"}