{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6755375899fbf63ced211270/675537879d3ff0bbac80e77a?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6755375899fbf63ced211270/1748174228899-7503a5f8-6501-4f6d-8500-77f7c2934fea.jpeg?height=200","description":"<p>هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن می‌كرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را كنار كشیدم بالا و از جلوی صورتش كه رد می‌شدم: «تو كه می‌گفتی كوتاهه؟» و سرم را بردم توی آسمان و یك پله ی دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی می‌آمد كه نگو. پایین را كه نگاه كردم، خانه‌های كاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانه ی دوم، رخت پهن می‌كرد و مرا كه دید، خودش را پشت پیراهنی كه روی بند می‌انداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ كه یك مرتبه هوار بچه‌ها بلند شد. دست‌هاشان به اندازه ی چوب كبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان می‌دادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلم‌ها هم بودند كه داشتند با مدیر حرف می‌زدند. سرم را كردم پایین و گفتم: «اصغر بیا بالا. نمی‌دونی چه تموشایی داره.»</p><p><br></p>","author_name":"مجید غفارنیا"}