{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6867f0b48779c2fec6fbeb67?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"2530.دیدگاه شب (شماره نهم)","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/1751642171124-97630cf8-7db8-4e44-add4-a2ec0c7bf02c.jpeg?height=200","description":"<p>دوستان شب بخیر</p><p><br></p><p>&nbsp;شماره‌ی دو هزار و پانصد و سی‌اُم</p><p>۱۳ تیر ۱۴۰۴</p><p><br></p><p>دیدگاهِ شب</p><p><br></p><p>«#پادکست_شماره_۹»&nbsp;</p><p><br></p><p>نام داستان: «#پیله_پروانه»</p><p>داستان‌نویس: «#نگار_قربانی»</p><p>خوانش و اجرا: «#طیبه_رضایی»</p><p><br></p><p>موسیقی :«#پیمان_یزدانیان #رشید_بهبودف #احمد_کایا »</p><p><br></p><p><br></p><p>صالحه مثل تمام سال‌های نبودن خانم‌جان با شنیدن صدای باز شدن قفل‌های در پرید روی پاگرد پله‌های مشرف به حیاط و دید که آقاجان چقدر سنگین و آهسته‌آهسته به حوض نزدیک می‌شود. بعد از رسم دست و رو شستن آقاجان هر دو راه افتادند سمت ساختمان، ولی چرا آقاجان انقدر توی فکر بود و اصلاً نپرسید که چرا در حیاط قفل بود؟ مگر کسی بیرون نرفته یا کسی نیامده؟ صالحه فهمید که حال و روز آقاجان هم مثل خودش و پروانه روبه‌راه نیست. خیلی سریع سفره‌ی شام چیده شد. صالحه طبق دستورپخت خانم‌جان کتلت درست کرده بود که بویش تمام ساختمان و حیاط را گرفته بود. سر سفره بهانه آورد که پروانه کمی چاییده و میل ندارد و توی اتاقش خوابیده است...&nbsp;</p><p><br></p><p><br></p><p><br></p><p><br></p><p>برای حمایت از ما به لینک حامی‌باش داستان شب مراجعه کنید :👇🏻</p><p><br></p><p><a href=\"‌ hamibash.com/dastaneshab\" rel=\"noopener noreferrer\" target=\"_blank\">‌ hamibash.com/dastaneshab</a></p><p><br></p><p>#داستان_شب</p><p>@dastaneshab</p>","author_name":"DASTANESHAB"}