{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/685eeebb653df36e7bf2414e?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"2525.دیدگاه شب (شماره هشتم)","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/1751051885981-37a25c02-89d9-4e77-8327-eb45b6ec04a5.jpeg?height=200","description":"<p>دوستان شب بخیر</p><p><br></p><p>&nbsp;شماره‌ی دو هزار و پانصد و بیست و پنجم</p><p>۶ تیر ۱۴۰۴</p><p><br></p><p>دیدگاهِ شب</p><p><br></p><p>«#پادکست_شماره_۸»&nbsp;</p><p><br></p><p>نام داستان: «#من_مادر_هستم»</p><p>داستان‌نویس: «#مرضیه_ذوالفقاری»</p><p>خوانش و اجرا: «#طیبه_رضایی»</p><p><br></p><p>موسیقی :«#فردین_خلعتبری #خاطره_حکیمی #نوید_اربابیان #فرزانه_فقیهی »</p><p><br></p><p><br></p><p>در آینه به هر دو زن نگاه می‌کنم. یکی ملیحه است با موهای بلوند و پوست شادابی به رنگ هلو و گونه‌های آب‌دار. هر وقت می‌بینمش یاد شکوفه‌های گیلاس، همان ساکوراهای معروف می‌افتم. و نق‌نق‌های مدامش که می‌دانم نیمی از آن‌ها واقعی نیست. و دیگری زنی است که نامش را نمی‌دانم. زنی با دو چشم کم نور و چهره‌ای مات، عبوس است و خشک. به بیابانی می‌ماند بی آب و علف. به نفر سوم نگاه می‌کنم. من، هما، نمی‌شناسمش. هیچ وقت هما را نشناخته‌ام. دوباره به سه زن درون آینه نگاه می‌کنم. دوتایشان مادرند و یکی‌شان مادر نیست. دوست دارد که باشد. هر سه انگار هیچ کسی نیستند.</p><p><br></p><p><br></p><p><br></p><p><br></p><p>برای حمایت از ما به لینک حامی‌باش داستان شب مراجعه کنید :👇🏻</p><p><br></p><p><a href=\"‌ hamibash.com/dastaneshab\" rel=\"noopener noreferrer\" target=\"_blank\">‌ hamibash.com/dastaneshab</a></p><p><br></p><p>#داستان_شب</p><p>@dastaneshab</p>","author_name":"DASTANESHAB"}