{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6679ff3e22e1c0f00a5d247a?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"نیمکت","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/1722302001852-565f0068-21eb-460d-9b4e-9e6dcbb7f549.jpeg?height=200","description":"همیشه همین طور بود در اتوبوس ، در صف گوشت یا نان در مطب دکتر یا صف سینما همیشه به آدم های دور و بر نگاه می کرد. برای کشتن وقت یک بازی اختراع کرده بود. به آدم ها نگاه می کرد و از روی ظاهر و حرکات سعی می کرد خصوصیاتشان را حدس بزند. عصبیه، بی دست و پا و ترسوه ، از خودراضیه ، تازه به پول و پله رسیده . بعد زندگی روزمره هرکدام را در سر می پروراند و مجسم می کرد. قاتی اتفاقات و درگیر مسائلشان می شد. شادی هایشان را خوشحالی می کرد و از بدبیاری و غم و غصه هایشان غصه می خورد.\r\nداستان \"نیمکت\"\r\nنویسنده : زویا پیرزاد\r\nخوانش : سعید عسکرزاده","author_name":"DASTANESHAB"}