{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6679ff3e22e1c0f00a5d2477?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"مردی که برنگشت","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6679ff3e22e1c0f00a5d2477.jpg?height=200","description":"شب اول که ابراهیم نیامد ، تا صبح خواب به چشمش نیامد و هی از این دنده به آن دنده شد. تا سپیده صبح که هول هولکی پاشد احمدی و ممدی رو به زور از جا بلند کرد. یکی یک تکه نان داد دستشان . چادرش را انداخت سرش و تا سر پل تجریش برسد، همه اش را دوید. تو اتوبوس که نشست تازه به صرافت افتاد که یکی از بچه ها می توانست روی زانویش بنشیند و یکیم کنارش بایستد! اصلا زن جماعت کم عقل است. کاش خدا زن جماعت را اصلا خلق نمی کرد!!!...\r\nداستان “مردی که برنگشت\"\r\n‏‎نویسنده : سیمین دانشور\r\n‏‎خوانش : نوشین فراحمدی","author_name":"DASTANESHAB"}