{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6679ff3e22e1c0f00a5d2419?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"کلبه‌ای در مزرعه برفی","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/6679ff3122e1c0f00a5d1df3/6679ff3e22e1c0f00a5d2419.jpg?height=200","description":"چمدانش را می بست. بدون اینکه غرغرهای زنش را بشنود که : \"می خوای کجا بری مرد؟ مگه به سرت زده ؟! \" \r\nسال ها پیش نیز به فکر رفتن افتاده بود. اما ترسیده بود . ترسیده بود خیلی چیزها را از دست بدهد. مثلا خانه ، زن و پسرش را که دیگر برای خودش مردی شده و رفته بود سراغ زندگی خودش . حالا دیگر نمی ترسید. احساس می کرد اگر به راه نیفتد ممکن است دیر شود . شاید هم اصلا دیر شده بود که آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شد ناگهان هوای رفتن کرد ...","author_name":"DASTANESHAB"}