{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/65a3ff7c9ba8e30016f49496/6aa53100eeff2d17d387e8d8?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"صدا کن مرا","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/65a3ff7c9ba8e30016f49496/1789210770406-f1e19175-ae74-4eb1-b58d-c54370a30bb9.jpeg?height=200","description":"<p>صدا كن مرا.</p><p><br></p><p>صداي تو خوب است.</p><p>صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است</p><p>كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.</p><p><br></p><p>در ابعاد اين عصر خاموش</p><p>من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.</p><p>بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.</p><p>و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.</p><p>و خاصيت عشق اين است.</p><p><br></p><p>كسي نيست،</p><p>بيا زندگي را بدزديم، آن وقت</p><p>ميان دو ديدار قسمت كنيم.</p><p>بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.</p><p>بيا زودتر چيزها را ببينيم.</p><p>ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض</p><p>زمان را به گردي بدل مي‌كنند.</p><p>بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.</p><p>بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.</p><p><br></p><p>مرا گرم كن</p><p>(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد</p><p>و باران تندي گرفت</p><p>و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،</p><p>اجاق شقايق مرا گرم كرد.)</p><p><br></p><p>در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند</p><p>من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.</p><p>من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.</p><p>بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.</p><p>مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.</p><p>مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.</p><p>اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.</p><p>و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.</p><p>و آن وقت</p><p>حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.</p><p>حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.</p><p>بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.</p><p>در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت</p><p>قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.</p><p>بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.</p><p>چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.</p><p>چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.</p><p><br></p><p>و آن وقت من، مثل ايماني از تابش \"استوا\" گرم،</p><p>تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.</p>","author_name":"Pourya"}