{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/65a3ff7c9ba8e30016f49496/65a3ff83f53b900017d1d10b?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"چشم ها را باید شست","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/65a3ff7c9ba8e30016f49496/65a3ff83f53b900017d1d10b.jpg?height=200","description":"<p>من نمی‌دانم</p><p>که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.</p><p>و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.</p><p>گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.</p><p>چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.</p><p>واژه‌ها را باید شست.</p><p>واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.</p><p>چترها را باید بست.</p><p>زیر باران باید رفت.</p><p>فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.</p><p>با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.</p><p>دوست را زیر باران باید دید.</p><p>عشق را، زیر باران باید جست.</p><p>زیر باران باید بازی کرد.</p><p>زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت</p><p>زندگی تر شدن پی در پی،</p><p>زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.</p><p>رخت‌ها را بکنیم:</p><p>آب در یک قدمی است.</p><p>روشنی را بچشیم.</p><p>شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.</p><p>گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.</p><p>روی قانون چمن پا نگذاریم.</p><p>در موستان گره ذائقه را باز کنیم.</p><p>و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.</p><p>و نگوییم که شب چیز بدی است.</p><p>و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.</p><p>و بیاریم سبد</p><p>ببریم این همه سرخ، این همه سبز.</p><p>صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.</p><p>و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.</p><p>و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.</p><p>و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید</p><p>و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.</p><p>و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.</p><p>و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.</p><p>و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.</p><p>و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.</p><p>و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت</p><p>و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.</p><p>و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.</p><p>و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.</p><p>و نپرسیم کجائیم،</p><p>بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.</p><p>و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟</p><p>و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.</p><p>و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.</p><p>پشت سر نیست فضایی زنده،</p><p>پشت سر مرغ نمی‌خواند.</p><p>پشت سر باد نمی‌آید.</p><p>پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.</p><p>پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.</p><p>پشت سر خستگی تاریخ است.</p><p>پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.</p><p>لب دریا برویم.</p><p>تور در آب بیندازیم</p><p>و بگیریم طراوات را از آب.</p><p>ریگی از روی زمین برداریم</p><p>وزن بودن را احساس کنیم.</p><p>بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.</p><p>(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین،</p><p>می‌رسد دست به سقف ملکوت.</p><p>دیده‌ام ، سهره بهتر می‌خواند.</p><p>گاهی زخمی که به پا داشته‌ام</p><p>زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است.</p><p>گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.</p><p>و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)</p><p>و نترسیم از مرگ</p><p>(مرگ پایان کبوتر نیست.</p><p>مرگ وارونه یک زنجره نیست.</p><p>مرگ در ذهن اقاقی جاری است.</p><p>مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.</p><p>مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.</p><p>مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.</p><p>مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.</p><p>مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.</p><p>مرگ گاهی ریحان می‌چیند.</p><p>مرگ گاهي ودكا مي نوشد.</p><p>گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.</p><p>و همه می‌دانیم.</p><p>ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).</p><p>در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای</p><p>صدا می‌شنویم.</p><p>پرده را برداریم:</p><p>بگذاریم که احساس هوایی بخورد.</p><p>بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.</p><p>بگذاریم غریزه پی بازی برود.</p><p>کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.</p><p>بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.</p><p>چیز بنویسد.</p><p>به خیابان برود.</p><p>ساده باشیم.</p><p>ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.</p><p>کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،</p><p>کار ما شاید این است</p><p>که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.</p><p>پشت دانایی اردو بزنیم.</p><p>دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.</p><p>صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.</p><p>هیجان‌ها را پرواز دهیم.</p><p>روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.</p><p>آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».</p><p>ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.</p><p>بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.</p><p>نام را باز ستانیم از ابر،</p><p>از چنار، از پشه، از تابستان.</p><p>روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.</p><p>در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.</p><p>کار ما شاید این است.</p><p>که میان گل نیلوفر و قرن</p><p>پی آواز حقیقت بدویم.</p><p><br></p>","author_name":"Pourya"}