{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/63d6aae193dfbe001170f07a/6835e3141b846c88bdefe15a?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"شب هشتاد و چهارم ","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/63d6aae193dfbe001170f07a/1748360958139-6887eefd-f452-4cce-850b-21e3d92b500d.jpeg?height=200","description":"<p>موسی پس از یاری دختران شعیب، به سراپرده‌ی او درآمد و شعیب او را به نیکویی پذیرفت و گفت: «ای جوان، تو را به نکاح یکی از دخترانم درمی‌آورم، مشروط بر آنکه هشت سال مرا خدمت کنی.» موسی این سخن بشنید و بدان رضا داد.</p><p>و نیز بدان که مردی از یاران خود که سال‌ها از وی دور افتاده بود، سراغی گرفت و گفتند: «تو او را فراموش کرده‌ای، پس خدا را نیز فراموش کرده‌ای، که همسایه را حقی بزرگ است.» و در آن ایام، ابراهیم ادهم و شقیق بلخی به هم رسیدند. شقیق گفت: «ما چون طعام بیابیم، بخوریم، و چون نیابیم، صبر کنیم.» ابراهیم گفت: «سگان بلخ نیز چنین کنند، لیکن ما اگر چیزی یابیم، به فقیران بخشیم، و اگر گرسنه بمانیم، خدا را شکر گزاریم.»</p><p>و روایت کرده‌اند که امام شافعی شب را به سه بخش کرد: بخشی از آن را به علم پرداخت، بخشی را به خواب، و بخشی را به عبادت. روزی، چون آیه‌ای در باب قیامت بشنید، لرزید و به زمین افتاد. و گفته‌اند که چون حاجتمندی از او پند خواست، گفت: «راست‌گو باش، زهد پیشه کن، و دل به دنیا مبند، که رستگاری در&nbsp;...</p>","author_name":"مهدی اکبری‌فر"}