{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/62860bcf1266fd00125cecb6/62860bd9b71eca0014d91a8a?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"فردوسی - شاهنامه - 13 - نبرد رستم و سهراب","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/62860bcf1266fd00125cecb6/62860bd9b71eca0014d91a8a.jpg?height=200","description":"رویارویی رستم و سهراب را می‌توان فقط در همین یک بیت شاهنامه خلاصه کرد:\nیکی داستان است پر آب چشم //// دل نازک از رستم آید به خشم\n\nآغاز داستان سهراب\nآمدن رستم به نخچیرگاه\nآمدن رستم به شهر سمنگان\nآمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به نزد رستم\nزادن سهراب از تهمینه\nگزیدن سهراب اسپ را\nفرستادن افراسیاب بارمان و هومان را به نزدیک سهراب\nرسیدن سهراب به دژ سپید\nرزم سهراب با گردآفرید\nنامه ی گژدهم به نزدیک کاووس\nگرفتن سهراب دژ سپید را\nنامه کاووس به رستم و خواندن او را از زابلستان\nخشم گرفتن کاووس بر رستم\nلشکر کشیدن کاووس با رستم\nکشتن رستم ژنده رزم را\nپرسیدن سهراب نام سرداران ایران را از هجیر\nتاختن سهراب بر لشکر کاووس\nرزم رستم با سهراب\nبازگشتن رستم و سهراب به لشکرگاه\nافکندن سهراب رستم را\nکشته شدن سهراب به دست رستم\nنوش‌دارو خواستن رستم از کاووس\nزاری کردن رستم بر سهراب\nبازگشتن رستم به زابلستان\nآگاهی یافتن مادر از کشته شدن سهراب\n\nروزی رستم به قصد شکار به نخجیرگاهی در مرز توران‌ رسید. گوری چند با کمان بیفکند، کباب کرد و همه را خورد. سپس عنان رخش را رها کرد تا بچرد و خود بخسبید. گروهی از سواران ترک به دشت آمدند و پس از آنکه رخش سه سوار را بر خاک هلاک افکند، او را با خود بردند.\nرستم چون از خواب برخاست، ردپای رخش را دنبال کرد و به شهر سمنگان رسید. شاه و بزرگان آن دیار به پیشوازش رفتند و او را به کاخ آوردند. شاه قول داد رخش را بیابد و از رستم خواست تا زمان پیدا شدن اسب، مهمان او باشد. شباهنگام دختری زیباروی نزد رستم آمد، خود را تهمینه، دختر شاه سمنگان، خواند و گفت که وصف پهلوان را بسیار شنیده و عاشق او شده است. رستم موبدی خواست و او را به رسم خواستگاری نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه نیز شادمان گشت و بدان رضا داد.\nچون صبح شد، شاه رستم را مژده داد به یافتن رخش. رستم آماده‌ی رفتن شد و مهره‌ای به تهمینه داد که اگر از حاصل آن عشق، دختری به بار آورد آن را بر گیسوی او بندد و اگر پسری آورد، بر بازوبندش.\nچون ۹ ماه گذشت، تهمینه پسری زاد که سهراب نامش نهاد؛ پسری عجیب که در پنج سالگی راه و رسم نبرد آزمود و چون ده سال گذشت، کسی از پهلوانان هماوردش نبود.\nروزی سهراب از تهمینه درباره‌ی پدرش پرسید و مادر او را از رستم آگاه کرد و نامه‌ای به همراه هدایای پدر نشانش داد و نیز بازوبند رستم را بدو ‌سپرد. سهراب خوشحال شد و با خویش سودا پخت که کیکاووس را از تخت به زیر کشد و پدرش، رستم، را به شاهی ایران رساند و پس آن‌گاه در رکاب پدر تاج و تخت افراسیاب را نیز بر باد دهد.\nروزی نزد شاه سمنگان رفت و گفت قصد دیدار پدر دارد. شاه نیز سپاهی گران در اختیار سهراب نهاد.\nافراسیاب را از این ماجرا آگاهی افتاد. پس دو پهلوانش، هومان و بارمان، را با سپاهی گران به نزد سهراب فرستاد، با این امید که سهراب بر رستم چیره شود و سپس او سهراب را از سر راه بردارد. پس فرستادگان و لشکر را با نامه‌ای خطاب به سهراب روانه کرد و همچنین بارها به سپاهیانش گوش‌زد کرد که نباید بگذارند پدر و پسر یکدیگر را بشناسند.\nسهراب به قصد ایران بیرون شد و به دژ سپید، یکی از استحکامات ایرانیا،ن رسید. هَجیر، از پهلوانان ایرانی و نگهبان دژ، به دفاع برخاست. سهراب در حمله اول او را از زین برگرفت و چون خواست سر از تنش جدا کند، هجیر امان خواست. پس سهراب او را دربند کرد.\nگرد‌آفرید، دختر گَژدَهَم فرمانده قلعه که خود پهلوانی دلیر بود، به قصد نبرد بیرون شد؛ در حالی‌که چهره‌اش را پوشانده بود. با سهراب رزمی جانانه کرد، اما تاب نیاورد و فرار کرد. سهراب درپی گردآفرید اسب تاخت و در لحظه‌ای کلاه‌خود او را از سرش کشید و چون دانست هماوردش زن است حیرت کرد! دختر مکری کرد و قول داد دژ را تسلیم کند و از دست سهراب گریخت. سهراب دانست که فریب خورده است و قول داد دژ را با خاک یکسان کند.\nگژدهم نامه‌ای نزدیک کیکاووس فرستاد و از زور بازوی سهراب بسیار نوشت و اینکه تنها کسی که می‌تواند رودرروی این پهلوان ناآشنای تورانی بایستد، رستم دستان است. سپس شبانه از راهی پنهانی گریختند و دژ را خالی کردند.\nصبح سپاه توران دژ را خالی یافت و سهراب که دل در بند گردآفرید سپرده بود، بسیار غمگین شد.\nکیکاووس چون نامه‌ی گژدهم را دریافت کرد گیو را نزد رستم فرستاد و تأکید کرد که فوراً به اتفاق رستم بازگردد. گیو نزد رستم شتافت و نامه‌ی کیکاووس را بر او خواند. رستم از ظهور چنین پهلوانی در توران شگفت‌زده شد، اما در رفتن شتاب نکرد. تا سه روز با گیو به عیش و طرب نشست و روز چهارم با سپاهی گران از زابل بیرون رفت.\nکیکاووس از این نافرمانی رستم به‌شدت خشمگین شد و فرمان داد رستم را بر دار کنند. رستم به خشم آمد و ناسزاگویان کاخ را ترک کرد. پس گودرز نزد شاه ایران رفت، زبان به پند و سرزنش او گشود و فداک","author_name":"mbaharieh"}