{"version":"1.0","type":"rich","provider_name":"Acast","provider_url":"https://acast.com","height":250,"width":700,"html":"<iframe src=\"https://embed.acast.com/$/62860bcf1266fd00125cecb6/62860bd9b71eca0014d91a89?\" frameBorder=\"0\" width=\"700\" height=\"250\"></iframe>","title":"فردوسی - شاهنامه - 14 - سیاوش و سودابه","thumbnail_width":200,"thumbnail_height":200,"thumbnail_url":"https://open-images.acast.com/shows/62860bcf1266fd00125cecb6/62860bd9b71eca0014d91a89.jpg?height=200","description":"روزی تنی چند از پهلوانان ایرانی به قصد شکار به بیشه‌ای نزدیکی مرز توران رفتند. ناگاه گیو و توس به دختر زیبارویی برخوردند. دختر شرح داد که پدرش هنگامی که شب مست به خانه آمده، قصد هلاک او را کرده و او از خانه گریخته است....\n\nداستان سیاوش، آغاز داستان\nداستان مادر سیاوش\nزادن سیاوش از مادر\nبازآمدن سیاوش از زابلستان\nوفات یافتن مادر سیاوش\nعاشق شدن سودابه بر سیاوش\nآمدن سیاوش به نزد سودابه\nآمدن سیاوش بار دوم به شبستان\nرفتن سیاوش بار سوم در شبستان\nفریب دادن سودابه کاووس را\nچاره ساختن سودابه و زن جادو\nپرسیدن کاووس کار بچگان را\nگذشتن سیاوش بر آتش\nبخشش جان سودابه خواستن سیاوش از پدر\nآگاهی یافتن کاووس از آمدن افراسیاب\nلشکر کشیدن سیاوش\nنامه سیاوش به کاووس\nپاسخ نامه سیاوش از کیکاووس\nخواب دیدن افراسیاب و ترسیدن\nپرسیدن افراسیاب موبدان را از خواب\nرای زدن افراسیاب با مهتران\nآمدن گرسیوز نزد سیاوش\nپیمان کردن سیاوش با افراسیاب\nفرستادن سیاوش رستم را نزد کاووس\nپیغام دادن رستم کاووس را\nفرستادن کاووس رستم را به سیستان\nپاسخ نامه سیاوش از کاووس\nرای زدن سیاوش با بهرام و زنگه\nرفتن زنگه پیش افراسیاب\n\nروزی تنی چند از پهلوانان ایرانی به قصد شکار در بیشه‌ای نزدیکی مرز توران بیرون شدند. ناگاه گیو و توس به دختر زیبارویی برخوردند. دختر شرح داد که پدرش هنگامی که شب، مست به خانه آمده، قصد هلاک او کرده و او از خانه گریخته است. نیز درمی‌یابیم که او نوه‌ی گرسیوز، برادر افراسیاب، است.\nاو را نزد کیکاووس بردند. کاووس او را به زنی گرفت و مدتی بعد پسری از او زاییده شد که نامش را «سیاوش» نهادند.\nرستم که به درگاه شاه آمده بود، تقاضا کرد تربیت سیاوش را برعهده گیرد. شاه موافقت کرد و رستم سیاوش را با خود به زابلستان برد و به او آیین پهلوانی و جنگاوری آموخت.\nروزی سیاوش را آرزوی دیدار پدر در سر افتاد و رستم او را نزد کیکاووس فرستاد.\nشاه ایران شادمان شد و جشنی فراهم ساخت. اندکی بعد کیکاووس ماوراءالنهر را به سیاوش بخشید و منشور نوشتند. در همین زمان، مادر سیاوش را مرگ دریافت و جوان را سوگوار کرد.\nپس از این احوال، روزی کیکاووس و سیاوش با هم نشسته بودند که سودابه، همسر شاه، وارد شد و در همان نگاه اول مهر جوان را در دل گرفت. پس فرستاده‌ای را پنهانی نزد سیاوش فرستاد و او را به شبستان فراخواند. سیاوش از رفتن امتناع کرد. روز بعد سودابه نزد کیکاووس رفت و از او خواست تا سیاوش را برای دیدار خواهرانش به شبستان بفرستد. سیاوش امتناع کرد، اما چون اصرار پدر را دید، به شبستان شاه رفت.\nاهل شبستان به پیشواز سیاوش رفتند و هدیه‌های بسیار نثار کردند. سیاوش به عمد از سودابه کناره گرفت و با خواهرانش به صحبت نشست.\nهمان شب کیکاووس از زبان سودابه شرحی در فضایل سیاوش شنید و خرسند شد. در میانه‌ی سخن سودابه پیشنهاد کرد که برای سیاوش یکی از دختران او را به زنی برگزینند و شاه را این سخن خوش آمد. پس وقتی سیاوش را دید، پیشنهاد ازدواج را با او در میان گذاشت و جوان نیز پذیرفت.\nشبی دیگر سودابه باز پیغامی نزد سیاوش فرستاد و او را به شبستان خواند. سیاوش نیز چاره‌ای جز پذیرش ندید. سودابه دختران را بدو بنمود و از سیاوش خواست تا یکی را به زنی برگزیند؛ اما سیاوش جوابی نداد. سودابه ناگهان پرده از اندیشه‌ی ناصوابش برداشت و او را به خود خواند. سیاوش با خود اندیشید که باید با زبان نرم او را از این کار بازدارد. پس قول داد که با دختری از دختران او ازدواج کند به شرط آن‌که سودابه دیگر سخنی از این دست نگوید.\nسودابه از موافقت سیاوش به کیکاووس خبر داد و شهریار ایران شادمان شد. سودابه برای سوم بار سیاوش را به شبستان فراخواند. ابتدا با ملایمت و مهر تقاضای پلید خود را مطرح کرد و سپس تهدیدش کرد که:\nکنم بر تو این پادشاهی تباه / شود تیره بر روی تو هور و ماه\nسیاوش با عتاب سودابه را از خود دور کرد و زبان به سرزنش او گشود. اما سودابه گفت: اکنون که از راز دل من باخبری، به یقین مرا رسوا خواهی کرد. همین اندیشه او را واداشت تا دست به عملی بس ناسنجیده بزند. سودابه دست در جامه خویش زد و آن را چاک کرد و سر به خروش و غوغا برداشت. کیکاووس چون هیاهوی سودابه را شنید، به شبستان شتافت و سودابه و سیاوش را بر آن حال یافت.\nسودابه ماجرا را به نحوی جلوه داد که گویی سیاوش از او تقاضای گناه‌آلودی کرده است. کاووس جریان را از سیاوش پرسید، اما سودابه باز با هیاهو و غوغا گناه را متوجه جوان کرد و در این میان دروغ دیگری نیز بافت که حامله است و چه بسا این اضطراب و ناآرامی بچه شاه را سقط کند. شاه در دل یقین کرد که همسرش دروغ می‌گوید و نیرنگ می‌بافد، اما به دلایلی از این اندیشه کوتاه آمد؛ اول اینکه از آشوب و جنگ با هاماوران بیم داشت. دیگر اینکه به یاد آورد در روزگار اسارت","author_name":"mbaharieh"}